غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۵۱ - راه عشق است و بهرگام دوصد جان بگرو...
1
راه عشق است و بهرگام دوصد جان بگرو
عشق سریست نهانی به دراز گفت و شنو
2
کی شود این دل بی حاصل ما طعمه عشق
بر این مرغ هما خرمنی از جان بدو جو
3
بسکه نزدیک بود شارع مقصد دور است
تا یکی ای دل دیوانه بهر سو تک و دو
4
این همه عکس که آغازی وانجامش نیست
از فروغ رخ آن مهر بود یک پرتو
5
در بر ماه ببین آینه و آب جدار
که چسان خود متفنن شود از یک خورضو
6
گوشه ابروئی از گوشه برقع بنمود
آسمان را که همی چرخ زنان شد در دور
7
درد نوشان سماوی ترا آمده جام
که بود باز از این فخر دهان مه نو
8
می خور اسرار و از این خواب گران شو بیدار
حاصل عمر خود اندوز که شد وقت درو