غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۵۷ - از مژه گرچشم مستت دست در خنجر زده...
1
از مژه گرچشم مستت دست در خنجر زده
نیست بد مستی عجب زان مست کان ساغر زده
2
برزده آن آتش طلعت بفردوس نعیم
طاق ابروحسنش از خورشید بالاتر زده
3
ابروی او آبروی ماه نو را ریخته
شمع از آزرم رویش خویش بر آذر زده
4
خط بطلان زان قد چون نیشکر کلک قدر
برالفهای قد سیمین بران یکسر زده
5
ای بت چین تیر مژگانت خطا هرگز نرفت
چون خور آسان گرچه در هر لحظه نیرت پرزده
6
مشت خاکی را نباشد دلربائی اینهمه
کیست این یارب ز روی گلرخان سر بر زده
7
آنهمه غوغا که در محشر شود نبود عجب
شورش از سودای زلفش در سر محشر زده
8
در فلک خرگاه مهر از ماه بالاتر زنند
وین هلال ابرویش از مهر و مه برتر زده
9
طوطی گویای اسرارم شکرریزی کند
گوئی از نوش لبت منقار در شکر زده