غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۶۳ - دلا دیریست دور از دلستانی...
1
دلا دیریست دور از دلستانی
جدا از بارگاه لامکانی
2
سوی ملک مغان کردی سفرها
برای دوستان گو ارمغانی
3
همه یاران بنزلگه غنودند
تو با این دیو رهزن همعنانی
4
کجاپوئی روان آلوده مهلا
بشا دروان سلطانی رو آنی
5
چنین فرشی و بیسامان نشاید
که عرشی و شه سامانیانی
6
مبین بر ظاهرت کز روی معنی
جهان جانی و جان جهانی
7
همه از آن حسنت خوشه چینند
که آن حسن را دریا و کانی
8
بجان باشد سپهرت گوی چوگان
بتن گر قبضه ای زین خاکدانی
9
که دایم جان او انباز جسم است
تو آخر خارج از کون و مکانی
10
ز من مینوش و می نوش از خم عشق
که به این آب ز آب ندگانی
11
همین نی نقش تصویرت بدیع است
که اسرار معانی را بیانی