غزل · ملا هادی سبزواری
غزل شماره ۱۸۰ - شدم پیر از فراق نوجوانی...
1
شدم پیر از فراق نوجوانی
که برهم میزند چشمش جهانی
2
کحیل طرفه سود الذوایب
خضیب کفه رخص البنانی
3
برآید فتنه ها از چشم مستش
که ناید از قضای آسمانی
4
قسی الحاجب القاسی فواده
فصیح قوله عذب البیانی
5
بدیع است اینکه سازد تلخکامم
بآن شکر لبی شیرین زبانی
6
فرید فی ملاح لیس کفوه
وحید ماله فی الحسن ثانی
7
تو چشم مردمی و مردم چشم
تو جان اسرار را جان جهانی