غزل · نجمه زارع
غزل شماره ۹ - به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شبها را...
1
به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شبها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تبها را
2
بخوان! با لهجه ات حسی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لبها را
3
به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
4
دلیل دل خوشیهایم! چه بغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ ... نمی فهمم سببها را
5
بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم
که دارم یاد می گیرم زبان با ادبها را
6
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را