غزل · نجمه زارع
غزل شماره ۱۳ - خورشید پشت پنجره ی پلکهای من...
1
خورشید پشت پنجره ی پلکهای من
من خسته ام! طلوع کن امشب برای من
2
می ریزم آنچه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
3
وقتی تو دل خوشی، همه ی شهر دل خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
4
تو انعکاس من شده ای ... کوه ها هنوز
تکرار می کنند تو را در صدای من
5
آهسته تر! که عشق تو جرم است، هیچ کس
در شهر نیست با خبر از ماجرای من
6
شاید که ای غریبه تو همزاد من باشی
من... تو... چقدر مثل تو هستم! خدای من!!