غزل · نجمه زارع
غزل شماره ۱۵ - قلبت که می زند سر من درد می کند...
1
قلبت که می زند سر من درد می کند
این روزها سراسر من درد می کند
2
قلبت که... نیمه ی چپ من درد می کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می کند
3
تحریک می کند عصب چشمهام را
چشمی که در برابر من درد می کند
4
شاید تو وصله ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می کند
5
هی سعی می کنم که ترا کیمیا کنم
هی دستهای مس گر من درد می کند
6
دیر است پس چرا متولد نمی شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می کند