غزل · نجمه زارع
غزل شماره ۲۵ - دلی که می کشی از آن عذاب بی رحم است...
1
دلی که می کشی از آن عذاب بی رحم است
قبول می کنم او بی حساب بی رحم است
2
خودت از آن دم اول سوال کردی: هست
دلت چگونه؟ و دادم جواب: بی رحم است
3
تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی دانی
که شاهزاده ی زیبای آب بی رحم است
4
و گونه های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی رحم است
5
تو کنج خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی رحم است
6
من این خدای تورا دیده ام، دعایت را
از او نخواه مستجاب، بی رحم است