غزل · نجمه زارع
غزل شماره ۳۶ - از خاطرات گمشده می آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم...
1
از خاطرات گمشده می آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسم عزاداران غیر از لباس تیره نمی پوشم
2
در سردسیری از من بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شبها شبیه خواب و خیال انگار تب می کند تن تو در آغوشم
3
تکثیر می شوند و نمی میرند سلولهای خاطرات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرم تو در گوشم
4
هرچند زیر این همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
5
بعد از تو شاید عاقبت من نیز مانند خواجه حافظ شیراز است
من زنده ام به شعر و پس از مرگم مردم نمی کنند فراموشم