غزل · سید حمیدرضا برقعی
بدون فن غزل بی کنایه می گویم
1
در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است
به من اجازه در اوج پر زدن داده است
2
در ان کرانه که همواره یک نفر آنجاست
که در پذیرش مهمان همیشه آماده است
3
در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد
بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است
4
همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است
شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است
5
سوال می کند از خود هنوز آهویی
که بین دام و نگاهت کدام صیاد است
6
دلم که دست خودم نیست این دل غمگین
همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است
7
بدون فن غزل بی کنایه می گویم
دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است...