غزل · شیون فومنی
دو آبدانه، همین
وزید صاعقه - از من چه ماند! - خاکستر
وکنده ای که همه چشم سوز واشک آور
خزان , کشید نخ بخیه کتابم را
ورق ورق همه برگم به باد رفت دگر
گرفت شعله در آغوش قهر خویش مرا
پرنده ها همه با من شدند خاکستر
پرنده های من آری_پرنده های جوان
پر از غرور پریدن پر از سرور سفر
هنوز لانه ی شان بوی دور دستان داشت
وآفتاب زمستان که میزد آنجا پر
چه بودم آه درختی به کوه لم داده
برای صبر زمستانی ام شکوفه ظفر
شکست پشت و ندانستم از کجا خوردم
مرا که بود هزاران هزار سینه سپر
دریغ و درد چه آسان به دست باد افتاد
نشان عاشقی ما_دو قلب و یک خنجر
تو در وجود من آوخ!_چه گریه میکردی
امید زندگی ات بود تا دم آخر
ولی من,آه بهارم گذشته بود دگر
یکی دو هفته بیایم مگر به کار تبر
درخت من!_چه خلیلانه خرقه بر تن کرد
خوشا شگفتی شولای تار و پود شرر
دو آبدانه,همین_بر مزار من بارید
نداشت آمدن پیک نو بهار - ثمر