سایر · کارو
اشک عجز: قاتل عشق
1
آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مرد
گفتم: که؟ گفت: آنکه دلت را به من سپرد
2
وآنگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
تابوت عشق من، به کف نور می سپرد
سایر · کارو
آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مرد
گفتم: که؟ گفت: آنکه دلت را به من سپرد
وآنگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
تابوت عشق من، به کف نور می سپرد