سایر · کارو
سکوت
1
گفتم که سکوت...! از چه رو لالی و کور؟
فریاد بکش، که زندگی رفت به گور
2
گفتا که خموش! تا که زندانی زور
بهتر شنود، ندای تاریخ ز دور
3
بستم ز سخن لب و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران، دردی خاموش
4
فریاد زمان، رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن، مردن کاشانه به دوش
5
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
6
با فقر سیاه... طفل سرمایه مست
قلب نفس بی کستان، کشت... شکست
7
دل زنده کنید تا بمیرد ناکام
این نظم سیاه و فقر در ظلمت شام
8
بر سر نکشد، خزیده از بام به بام
خون دل پابرهنگان، جام به جام
9
نابود کنید، یاس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر، زار پریش
10
محکوم به مرگ جاودانی است... بلی
شب خاک به سر زند، چو روز آید پیش