کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

آوازهای پیکار ( منظومه )

1

باید تیر دیگری برداشت

2

باید با گلوله در آمد

3

این که اینک قطره

4

قطره

5

قطره

6

جاری است

7

بر بامهای ناشناس ،

8

در معابر بی نام

9

این خون متلاشی و جوان رفقاست

10

ای گرم ترین آفتاب

11

بر شانه هامان بتاب

12

ای صمیمی ترین آغاز

13

ای تفنگ ، ای وفادار

14

یار باش

15

برویم فتح کنیم فردا را ...

16

*

17

وقتی که بابک تکه تکه شد

18

در بارگاه خلیفه

19

در میان آن همه زنجیر

20

آخرین تیر عدالت

21

از گلوی فریادگرش به غرور آمد

22

امروز ... اما امروز

23

می دانی پایگاه کجاست ؟

24

امروز از کدامین سنگر آتش می شود

25

ماشه های این صمیمی ترین پیکار ...؟

26

آنجا که تیر عدالت ما

27

خون نگارست

28

آنجا که تیر عدالت ما

29

این سگهای ناپاسبان را

30

در میان آیه های خونین انتقام

31

زوزه برآرد

32

ای بر دار مردی و میدان !

33

آه ... بگو ببینم آیا

34

پایگاه کجاست ؟

35

امروز مرگ را به کجا می بریم

36

امروز کدامین سگ ناپاسبان را ...؟

37

دیگر از این خاک مگو

38

آن دستهای شهید

39

آن دستهای قادر عشق

40

آن دستهای بلند انتقام

41

اینجا پرچم پیروز طلوعی خونین بود

42

با رعناترین قامت مرگ ...

43

هیچ مگو

44

فریاد ما ، این بار شلیک خواهد گشت

45

دهکده های بی نام

46

نام عاصی ما را

47

پاس خواهند داد ...

48

ما میان آتش و خون پروردیم

49

این دستهامان را بنگر

50

ما همانیم

51

همان رسولان عریان رنج

52

با آیین گوشت و گلوله و مرگ

53

این دستهامان را بنگر

54

ما همانیم ...

55

*

56

ما فتح می کنیم

57

ما فتح می کنیم

58

باغهای بزرگ بشارت را

59

با خون و خنجر خفته در خونمان

60

با آیین گوشت و گلوله و مرگ

61

و شلیک و فریاد

62

مگو بمانیم

63

در ارتفاع خون دشمن

64

خشم ما کمانه خواهد کرد ...

65

با سرود خشم ما

66

چشمهای گریزان

67

به طلوعی روشن و خونین

68

خیره خواهد گشت ...

69

اگر می گویی ، بگو

70

آن دلاور در قتلگاه

71

آخرین تیر عدالت را

72

آیا چگونه

73

با نفس آخر خود

74

بر آخرین ماشه های فردا گذاشت

75

غران ؟

76

آن گاه که مرگ

77

مذبوحانه

78

بر قامت عزیز او

79

خیمه گذارد

80

آن گاه که مرگ در هیئتی ناگزیر

81

بیم هول آور جلاد را پایان داد

82

اگر می گویی

83

آن نام دلاور را

84

آن دستهای قادر عشق را ...

85

باید تیر دیگری برداشت

86

این که

87

اینک

88

قطره

89

قطره

90

قط

91

ره

92

جاری ست

93

این خون متلاشی و جوان رفقاست

94

ای گرم ترین آفتاب ،

95

بر شانه هامان بتاب

96

ما همان رسولان عریان رنجیم

97

با آیین گوشت و گلوله و مرگ

98

و

99

شلیک فریاد ...

100

ای صمیمی ترین آغاز

101

ای تفنگ ، ای وفادار

102

یار باش

103

ما همانیم

104

می رویم فتح کنیم فردا را ...

105

روزی است آن روز

106

که در آغاز

107

اجتماع دستهای یکرنگ یاران همدوش

108

با رودخانه و

109

باد رو به مرگ

110

می شتابند

111

خیابانهای دلگیر را

112

روزی است آن روز

113

که هوا

114

توده ای تیره و روشن است

115

نور به ظلمت شوریده

116

بام به بام

117

کوچه به کوچه

118

پهنه به پهنه

119

ناگهان می جهد برق

120

در چشمان خلق خونخواه

121

در میان دستهای اهالی این خاک

122

ناگهان می غرد رعد

123

بر مرگ صد نامرد

124

و خون تیره شان ...

125

...........

126

ما می دانیم

127

روزی است آن روز

128

که آسمان باغ باز است

129

و تمامت سروهای پریشان جنگل ،

130

با داغ مردان عاصی و شهید خویش

131

باز قامت راست می کنند

132

و تمامت آن دستهای شهید

133

آن دستهای قادر عشق ،

134

آسوده خواهند آرمید ...

135

هیچ مگو

136

فریادها این بار شلیک خواهند گشت

137

دهکده های بی نام

138

نامهای عاصی ما را

139

پاس خواهند داد

140

مگو بمانیم

141

این دستهامان را بنگر

142

ما همانیم

143

همان ، رسولان عریان رنج ...

144

ما فتح می کنیم

145

باغهای بزرگ بشارت را

146

با آیین گوشت و گلوله و مرگ

147

با خون و خنجر خفته در خونمان

148

ای برادر مردی و میدان !

149

بگو ببینم آیا

150

می دانی پایگاه کجاست

151

می دانی که امروز

152

مرگ را به کجا می شود برد

153

و کدامین سگ ناپاسبان را ...؟

154

*

155

ما می دانیم

156

ای جنگل مهربان ،

157

ای پایگاه مادر !

158

شاخه های بر آراسته ات

159

پرچم مشتهای اجداد ماست ...

160

ای جنگل مهربان ،

161

مثل همیشه بیدار بمان

162

مشتهای من

163

آماده ی آتش شده است ...

164

ای جنگل مهربان

165

بیدار بمان

166

بیدار

167

بیدار ...

168

اینک که برادران مرا

169

یا معامله می کنند

170

یا به گور

171

می خواهم وصیت بسپارم

172

با دشنه و دشنام بگوییدشان

173

فرزند این خاک به این خاک

174

بی دریغ اند

175

ای جنگل مهربان

176

بیدار بمان

177

می خواهم وصیت بسپارم

178

ای پدر !

179

با من آواز کن

180

نام گلهای صحرا را

181

که دوست می داشتی ...

182

پدر آرام باش

183

مرگ را می بریم

184

با هر چه آرزوست

185

مثل همیشه پدر

186

بیدار باش

187

در طلوع آفتاب فردا

188

پیراهن سرخ تو را من

189

خواهم افراشت ...

190

آنها خوب تو را می شناسند

191

تو را که زمانه ی بیداری .

192

آنها هر روز تو را می کشند

193

می کشند

194

آنها هر روز تو را

195

آنها هر روز خون تو را

196

پاک می کنند

197

آنها نمی دانند

198

پیراهن سرخ تو تن به تن

199

در میان ما خواهد گشت ...

200

پدر آرام باش

201

ما تو را امروز با خون می نویسیم

202

ما تو را هر روز می نویسیم

203

................

204

همه می گویند :

205

روزی خونین و غمناک

206

او رفته است

207

با دشنه و دشنام

208

از دشمن و دوست

209

همه می گویند :

210

پشت گامهای پایدارش

211

خون می ریخت

212

خ

213

و

214

ن

215

و همان گاه ،

216

فریادهای عادلش می برد

217

پرچم بیدار طلوعی خونین را

218

در شب شاق جنگل ،

219

همه می گویند :

220

ای کاش نمی رفت

221

دستهایش باغهای بشارت بود ...

222

*

223

چشم باز کنید

224

چشم باز کنید

225

او همین جاست

226

او همه جاست

227

می آید ...

228

می رود ...

229

او کنار ما قدم می زند

230

او کنار ما لعنت می کند

231

و شلیک

232

او کنار ما پرپر می شود

233

او برای ما نگران می شود

234

او برای ما از سر

235

کلاه می گیرد

236

او برای ما می ستیزد

237

او کنار ما

238

منتظر است

239

او می ستیزد .

240

او همین جاست

241

او همه جاست ...

242

............

243

تو هنوز در نی چوپانی ،

244

با همان واژه

245

با همان فریاد

246

تو هنوز هم در راهی

247

با پرچم مشت هات

248

و سپاه آماده ی خشم ...

249

تو هنوز در نی چوپانی ،

250

انوشیروان به جهنم نفرین رفت

251

اما تو جاودان و سرفراز ماندی

252

آن روزها تو را سر بریدند

253

آن روزها تو را کوبیدند

254

بریدند

255

آویختند ...

256

تو متلاشی نشدی و نخواهی گشت

257

در میان برج و باروها

258

خون تو و طایفه ی نجیبت ...

259

در شهر ،

260

شهر

261

شهر ، آتش بیدار بود

262

شهر در تو سوخت

263

انوشیروان سوخت

264

همه چیز سوخت

265

اما تو جاودان و سرافراز ماندی

266

و باغ های بشارت را ساختی ...

267

...........

268

تو هنوز در نی چوپانی ،

269

- اناالحق ،

270

تو هنوز در کوچه باغ های نشابور ،

271

با همان واژه

272

با همان فریاد می خوانی

273

تو هنوز

274

هول و هراس این شحنه گانی

275

دوباره دست های تو خواهد شکفت

276

در این پهنه ی خواب و خراب

277

و خورشیدی خواهی آورد

278

بی غروب

279

بر فراز دیوارهای سیاه

280

و خورشیدی خواهی آورد

281

خورشیدی روشن و خوش ...

282

*

283

دوباره دست های تو

284

آن دست های قادر عشق

285

همسان یک شکوفه ، یک گل

286

خواهد شکفت

287

و خورشیدی خواهی گشت

288

بر فراز دیوارهای سپاه

289

همیشه خوش آفتاب ، همیشه بی غروب

290

نفرین تو تکرار خواهد گشت

291

با گوشت و گلوله و مرگ

292

همسان یک شکوفه ، یک گل

293

خواهی شکفت

294

با پرچم مشت هات

295

در میان دیوارهای سیاه ...

296

نفرین تو بارور خواهد گشت

297

همسان یک شکوفه ، یک گل

298

و تو رشد خواهی کرد

299

بعد از آن ، باصفا ، مهربان

300

نفرین تو

301

تکرار خواهد گشت

302

با همان واژه ،

303

با همان فریاد ،

304

مثل همیشه بیدار باش

305

نفرین تو بارور خواهد گشت ...

306

***

307

باران ،

308

عشق ،

309

و قلعه ی سنگباران ،

310

عشق باقی است

311

زندگی باقی است ...

312

من فکر می کنم

313

که هنوز ، هنوز هم

314

آن قدر فرصت داریم

315

که عشق هامان را

316

زندگی هامان را

317

با یکدیگر

318

قسمت کنیم

319

من این را خوب می دانم

320

خوب

321

اگر تو وقت نداری

322

من آن قدر فرصت دارم

323

که بنشینم و

324

بیاندیشم

325

به روزگار تیره ی مردی

326

که جبن و بزدلی اش

327

از دوایر چشمان سرخ و عاصی

328

پیداست .

329

تو چه خوب و بی ملاحظه می جنگی

330

و چه با شهامت و بی پروا

331

و مرگ را

332

چه با شجاعت

333

در بر می گیری

334

وطنت را

335

تو سخت به جان

336

دوست می داری

337

از قضای روزگار

338

من هم

339

نفسم

340

جز در هوای وطنم

341

می گیرد

342

و تپش های مرتعش قلبم

343

جز در وطن

344

جز در میان مردم حسرت کشم

345

در سینه

346

منظم نمی تپد ...

347

*

348

آنجا

349

باران هست

350

گلوله هست

351

خمپاره هست

352

زنده هست

353

ولیکن آیا

354

زندگانی هم هست ؟

355

برادر

356

تو چه فکر می کنی ؟

357

اینجا هم

358

باران هست

359

تو برای آزادی خودت

360

وطنت

361

می جنگی

362

و مردن را

363

بدون "سینما"

364

بدون "عشقش"

365

می پذیری

366

و من یقین دارم

367

که تو حتی

368

نام "بلیط بخت آزمایی" را هم نشنیده ای

369

آخ ... خ ... خ ... که برادر من

370

چه بگویم ؟

371

مگر سعادت و خوشبختی

372

بدون داشتن "یک بلیط ،

373

یک پیکان"

374

امکان دارد ؟

375

گوش کن برادر من !

376

گوش کن

377

من درست نمی دانم

378

که تو تا چه اندازه به خوشبختی

379

ایمان داری ؟

380

اما همین قدر آگاهم

381

که برادران جنوبی تو

382

و ما

383

همگی در یک شب

384

از دولت "استعمار"

385

فتح ماه را

386

مشاهده کردیم

387

و غلبه ی بشر را

388

بر سایر کرات

389

جشن گرفتیم ...

390

درست

391

از همان لحظه ای

392

که تو هر چیز را و زندگی ات را

393

می باختی

394

و داشتی

395

بدون بردن هیچ جایزه ای

396

از هیچ بانکی

397

و

398

هیچ فروشنده ای

399

هیچ و پوچ می شدی ...

400

راستی آیا

401

برادر جنگجوی با شهامت

402

بگو بدانم

403

با قسط جنگ چطوری ؟

404

اقساط را روزانه

405

هفتگی

406

یا

407

ماهانه

408

می پردازی ؟

409

من درست نمی دانم

410

که شب برای استراحت کردن

411

روی چه مبلی تکیه می کنی

412

و چه "مارک" بیسکویت

413

و

414

شکلاتی را

415

بیشتر می پسندی

416

آیا میدان جنگ را

417

موقتا برای سرگرمی

418

ترک می کنی ؟

419

می دانم

420

می دانم

421

که توپ های فراوانی دارید

422

می خواهم بدانم

423

که شما هم آیا

424

معنی "افتخار بزرگ" را

425

درک کرده اید ؟

426

و این افتخار بزرگ

427

از تب کدام یک "گل"

428

که به دروازه ی حریف وارد کرده اید

429

برای هموطنان "شایقتان"

430

به ارمغان آورده اید ؟

431

چه این مایه "افتخارات بزرگ"

432

تنها از ان "پله" ،

433

یا احیانا هر ار چندگاه

434

خب بو ... دیگه

435

خب بو ... دیگه

436

بود ... د ... د ...

437

نصیب ما هم می شود

438

راستی را که شنیده ام

439

وسعت میدان جنگ شما

440

هیچ کم از

441

"امجدیه" ی ما نیست

442

و نمی دانم که خبر داری یا نه

443

که تازگی ها

444

ما هم

445

دارای میدان وسیع

446

صدهزار نفری شده ایم

447

و در این "میدان" ،

448

خدا می داند

449

که چه افتخارات بزرگتری

450

نصیبمان خواهد شد ...

451

از "فردین" تان چه خبر ؟

452

هیچ "فیلمفارسی" ساخته اید ؟

453

با آن همه بزن بزنی که در آنجا هست

454

چطور نمی توانید

455

یک "حسن دینامیت"

456

تهیه کنید ؟

457

بگو بدانم

458

لباستان را

459

با چه مارک پودری می شویید ؟

460

حتما " کارت" ها را جمع می کنید

461

و جایزه تان را

462

از فروشنده ی محله تان

463

تحویل بگیرید ...

464

به گمانم

465

که شما هم "پیروزی" تان را

466

مدیون جایزه هستید

467

نگذارید "آن کارها"

468

بدون قرعه کشی انجام پذیرد

469

مبادا که قوم و خویش "رنود"

470

یا "رنودان" قوم و خویش "صاب" جایزه ،

471

آن را از شما

472

بربایند ...

473

جای شگفتی ست

474

که تو

475

با آن همه گرفتاری و مرگ و میر که داری

476

در هفته

477

چند شب از وقت گران بهای عزیزت را

478

صرف خنده های نمک آلود "شومن" های

479

تلویزیون کنی ...

480

بی دردی ،

481

درد بزرگی ست

482

و زنجموره سر دادن ،

483

چسناله های غریبانه

484

یا ادیب مآبانه را

485

نشانه ی "روشنفکری" دانستن

486

مصیبت عظماست ...

487

این را نیز نمی دانم

488

که شما در هر سال

489

چند مرتبه متولد می شوید

490

و کنار هر کیک

491

چند دانه شمع می افروزید

492

و آیا روز یا شب

493

مرگتان را هم

494

جشن می گیرید ؟

495

من همیشه به دو چیز می اندیشم

496

و به دو چیز اعتقاد کامل دارم

497

دوم به خودم

498

سوم به هیچ چیز ...

499

تو به چند چیز معتقدی ؟

500

*

501

حتما این را شنیده ای

502

که "تیو" گفته است

503

تا پای جان

504

برای رهایی "سرزمینش"

505

با شما خواهد جنگید ؟

506

جنگ ،

507

واژه ی نرمی است

508

نرم چون پنیر

509

نه ، ببخشید چون "حریر" ،

510

"طعم روغن کرمانشاهی" هم دارد

511

خوش مزه هم هست

512

مثل آب نبات فرنگی ،

513

مثل شکلات ،

514

مثل آدامس بادکنکی آمریکایی

515

کش می آید

516

به حقیقت خدا

517

هم از این روست که دوستاران "تیو" ،

518

آدامس بادکنکی را

519

از هر چیزی دوست تر دارند

520

به خدا قسم واژه ی جنگ ،

521

مثل آدامس بادکنکی

522

تقویت کننده ی "فکین" است ...

523

شاید باورت نشود

524

که اغلب مردم ما

525

مردم این سوی خاک پاک

526

اتفاقا همه بالاتفاق

527

جویدن سقز را عملی شیطانی

528

قلمداد می کنند

529

خب تو نگفتی رفیق ،

530

با روزنامه چطوری ؟

531

و یا خبرهای تازه و داغ

532

مثل نان بربری اعلا

533

مثل سنگک داغ داغ دو آتشه

534

که تازه از تنور گرم

535

در آورده باشندش ؟

536

این طرف ها

537

داغ داغش به تو مربوط است

538

به زندگی تو

539

مرگ تو

540

عشق تو

541

و خلاصه جنگ کردن تو

542

آن طرف ها چطور ؟

543

می دانم

544

می دانم که چه روزگاری داری

545

حقیقت را

546

از ما

547

پنهان کرده اند

548

اما یک چیز

549

فقط یک چیز را

550

نمی توانند

551

کتمان کنند

552

حدس می زنی که چیست ؟

553

دروغ ؟

554

بله

555

دروغ را ...

556

دوستی هامان را

557

و عشق هامان را نیز

558

نمی توانند کش بروند

559

"اوریانا" عاشق توست

560

من هم عاشق "اوریانا" هستم

561

و عاشق زندگی

562

چرا نمی گذارند که تو با عشقت

563

تنها باشی

564

و زمین و خانه و مزرعه ات را

565

سرکشی کنی

566

آن طور که خودت می خواهی

567

آن طور که دوست می داری

568

شخمش بزنی

569

بدر بیافشانی

570

دروش کنی ...

571

من برزیگری را می شناسم

572

که هفتاد سال تمام زندگی کرد

573

و هفتاد هزار بار

574

زمینش را

575

با دو گاو آهن

576

شخم زد

577

و هفتصد و هفتاد و هفت من

578

بذر پاشید

579

ولی فقط و فقط

580

هفت من نان کپک زده در سفره داشت

581

با وجود این

582

هفتاد سال تمام زندگی کرد ...

583

تو فکر می کنی که زندگی چیست ؟

584

مردن در عشق

585

یا زنده بودن در هیچ و پوچ ؟

586

یا لحظه ای

587

میان ماندن و

588

رفتن

589

ببین رفیق

590

چندین سال جنگیدی

591

و چندین سال دیگر هم خواهی جنگید

592

شالی هایت سوخت

593

کلبه ات با خاک یکسان شد ...

594

"ناپالم" ،

595

با زبان تو بیگانه ست

596

با درد تو بیگانه ست

597

وقتی که تو فریاد می زدی

598

من در این دور

599

خیلی دور

600

صدای تو را شناختم

601

حتی صدای گلنگدنت

602

در گوشم پیچید

603

و تنم لرزید

604

و سپس قلبم

605

گواه فاجعه ای دیگر بود ...

606

"تیو" ،

607

"تیول" می طلبد

608

و تو سرزمین ات را

609

و عاقبت الامر

610

عشق و زندگی ات را ...

611

***

612

یک سوال دیگر هم دارم

613

"آزادی" را

614

چگونه تعبیر می کنی ؟

615

خوردنی ست

616

یا نوشیدنی ؟

617

نکند پوشیدنی است ؟

618

یا نه "پوشاکی"

619

"پوشیدنی" است

620

مثل "لا پوشانی"

621

مثل خاک ریختن گربه روی ...

622

آه !!

623

و مثل

624

خاک پاشیدن

625

در چشم و چار حقیقت

626

شاید !؟

627

برادر !

628

نمی دانم که تو

629

قصه ی "ارسلان" را می دانی ؟

630

تو درست مثل ارسلان می جنگی

631

او با شمشیر

632

تو با خمپاره

633

او در افسانه ها

634

و تو افسانه وار

635

و تو درست

636

روبروی قلعه ی سنگباران

637

با دیو و دد طرفی ...

638

ارسلان را سنگباران کردند

639

و تورا بمباران ...

640

طلسم ای برادر

641

طلسم شکستنی ست

642

مثل شیشه ی عمر دیو ،

643

مثل زنجیر کهنه و فرسوده

644

و مثل هر چیز ترد و خشک و

645

شکننده .

646

برادر ،

647

ارسلان عاشق بود

648

عاشق

649

"فرخ لقا"

650

تو می جنگی

651

و قلعه ی سنگباران

652

گشوده خواهد شد ...

متن شعر کپی شد.