کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

پیام

1

نگاهم رفته تا آن دور، تا خورشید

2

نمی دانم چرا در چشم من

3

خورشید

4

چونان عنکبوتی پیر می ماند

5

که در این لحظه پر ارج!

6

که در این لحظه شیرین!

7

تنیده تارهای پرتو خود را

8

بدست و پای مردم

9

- مردها، زن ها -

10

که اکنون در خیابانند،

11

که اکنون - در میان شهر ما - سر در گریبانند.

12

و می ریزد،

13

بروی کوچه خاموش

14

طرح دوره گردانی که می نالند.

15

و می بینم میان کوچه یک زن را،

16

که با زنبیل از بازار می آید.

17

18

میان کوچه ها، مانند نهری، زندگی جاری است.

19

در این هنگام، در گوشم

20

طنین افکن؛ صدای چرخ یک گاری است.

21

22

من اکنون دوست می دارم؛

23

دو دست پینه دوزی را، که در این کوچه می بینی.

24

و دست خسته حمال پیری را

25

که زیر بار سنگینی، عرق از چهره می ریزد.

26

و دست گرم دخترهای قالیباف مسکین را

27

که شب ها بر حصیری پاره می خوابند.

28

و دست مهربان زارعینی را

29

که در این لحظه، داسی را

30

میان مزرعه

31

در مشت خود دارند.

32

و دست آن کسانی را، که چون من، روز و شب تنهای تنهایند.

33

من اکنون دوست می دارم؛

34

دو دست مرد ماهیگیر را، در بندر نزدیک.

35

و دست کارگرها را

36

که می دانم

37

در این ساعت به چرک و روغن آلوده است.

38

و در آن دورها

39

دست عشایر را

40

که گویا

41

چون عقابی

42

بر فراز کوهساران، آشیان دارند.

43

و دست آن کسانی را

44

که پشت میله ها

45

تنهای تنهایند.

46

و من شهر فقیرم را

47

و من اکنون تمام مردم شهر فقیرم را

48

چنان چون جان شیرین دوست می دارم.

49

و من بس دوست می دارم

50

تمام آن کسانی را، که چون من عشق می ورزند

51

تمام آن کسانی را، که چون من دوست می دارند.

52

53

نمی دانم که در من این چه احساسی است

54

دلم امروز

55

می خواهد

56

ترا با مهربانی در بغل گیرم.

57

ترا

58

هر کس که می خواهی تو باشی،

59

باش.

60

61

تمام مردم روی زمین را، دوست می دارم.

62

سفید و سرخ را، امروز

63

سیاه و زرد را، امروز

64

تمام مردم روی زمین را، دوست می دارم.

65

66

مپندارید من مستم،

67

که من هشیار هشیارم

68

بدانائی قسم

69

بر این زمین

70

ای خواب! ای بیدار!

71

فقط در لحظه هایی این چنین پر ارج

72

فقط در لحظه هایی این چنین شیرین

73

یقین دارم که من

74

هستم.

75

76

بیا تا من ترا، با مهربانی در بغل گیرم

77

مرا بگذار تا گویم

78

ترا چون جان شیرین، دوست می دارم.

79

ترا

80

هر کس که می خواهی تو باشی،

81

باش.

82

83

خودم را کاملا خوشبخت می دیدم

84

اگر امروز؛

85

زمین کوچکتر از یک سیب قرمز بود

86

و من آن سیب را در دست خود

87

احساس می کردم.

88

89

دلم امروز می خواهد بهر آهو بگویم:

90

عشق من، ای عشق!

91

به هر گرگی

92

بروی این زمین:

93

ای دوست!

94

95

دلم امروز می خواهد

96

که بگشایم بروی هر کسی در شهر زندانی است

97

در سلول زندان را.

98

بروی هر کسی

99

بر خاک

100

در هر جا که زندانی است.

101

من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!

102

چنان اجداد خود، در پیش از تاریخ

103

میان جنگلی تاریک

104

میان جنگلی پر خوف؛

105

از یک صاعقه

106

یک رعد

107

یک آتشفشان

108

یک باد.

109

من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!

110

111

نمی دانم که در من

112

این چه احساسی است.

113

طبیعت!

114

ای خدای باستانی!

115

ای خدای خوب!

116

طبیعت؛ ای خدای من!

117

اگر خوبم؛ یقین این خوبیم از توست.

118

و این اعجاب آور معجزه، از توست؛

119

که از آفاق قلب خسته ام

120

ابر کدورت

121

دور می گردد،

122

کدورت از تمام ناامیدی ها

123

کدورت از تمام نامرادی ها.

124

دلم می خواست

125

در این لحظه فرخنده جاوید؛

126

تمام مردم روی زمین

127

اینجا کنارم

128

صاحب یک دست می بودند

129

و من با یک جهان شادی

130

و من با یک جهان لذت

131

میان دست خود، آن دست را

132

احساس می کردم.

متن شعر کپی شد.