سایر · کامبیز صدیقی کسمایی
در دوزخ اتفاق افتاد (برای محمد روشن عزیز)
1
در پای چاه بادیه ای، آرد می کند او
2
- دانه دانه - هسته خرما را.
3
در پای چاه بادیه، من سخت شرمناک.
4
5
ناگاه، مردی کنار من
6
با دست خود، اشاره به آن دور کرد و گفت:
7
«آنجا نگاه کن ...آنجا!»
8
- آیا چه دیده است؟
9
10
در زیر آفتاب
11
من هر دو دست را
12
چون سایبان دیده مشتاق می کنم
13
می بینم
14
در انتهای بادیه - آنجا که هیچ نیست غیر از غبار -
15
با زین و برگ کج شده، یک اسب بی سوار
16
دارد به سوی خط افق تند می دود.