سایر · کامبیز صدیقی کسمایی
آبادی
1
پای درخت پیر صنوبر، کنار رود
2
گپ می زدیم ز آنچه که بر ما گذشته بود
3
از آفت و هجوم ملخ ها به کشت زار.
4
5
پیری که چوب دستی خود را به دست داشت
6
می گفت: « هوم!
7
من هیچ گاه این همه غمگین نبوده ام».
8
آهی کشید از دل و آنگه ادامه داد:
9
«اینجا
10
تنها کسی که - ای پسرم!- هیچ وقت
11
بی کار نیست
12
- آنک
13
سرگرم کار - گورکن پیر دهکده است».
14
15
تنگ غروب بود.