کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

۰۸ - شاهراهی هست این ذات بشر

1

2

شاهراهی هست این ذات بشر

جمله خصلت ها در آن اندر سفر

3

وندرین ره ، رشک و غیرت همقطار

عجب و خودبینی و نخوت در گذار (۱)

4

خشم و قهر و رحم و رافت در ذهاب (۲)

بغض و کین و غیظ و نفرت هم رکاب

5

شرم و شوق و عشق و شهوت هم زبان

عدل و ظلم و جود و خست هم عنان

6

شک و ظن و بدگمانی هم قسم

مکر و تزویر و دورویی هم قدم

7

حب ذات و حب جاه و حب مال

الغرض ، کوتاه سازم این مقال

8

جمله این عاملان خیر و شر

جمع گشته در نهاد بوالبشر

9

هر که جوید سبقت از آن دیگری

هر که خواهد بر رقیبان سروری

10

هر که با خودمحوری اندر شتاب

تا کشد بیرون گلیم خود ز آب

11

****

12

در توان این غرایز بی گمان

ضعف و قوت هست اندر ملک جان

13

عشق و شهوت ، حاکمان بی نزاع

حرص و خست ، پادشاهان مطاع (۳)

14

خودپرستی ، جایگاهش بس بلند

ثروت اندوزی ، مقامش ارجمند

15

حب دنیا ، دلبر است و دلپذیر

این غریزه نقش بسته در ضمیر

16

چون نگردد بی « دغل » ، چرخ معاش

پس بسی والا بود ارج و بهاش

17

چون ریاکاریست ستارالعیوب (۴)

لاجرم گردیده محبوب القلوب

18

چون گره بتوان گشودن با دروغ

پس بود صدق و درستی بی فروغ

19

****

20

نقش وجدان چیست خود در این میان ؟

منع این کردن و همراهی به آن !

21

هست وجدان ، مشفقی اندرزگوی

تا که آب رفته را آرد به جوی

22

آبروی رفته را باز آورد

ذات انسان را به اعزاز آورد

23

عده ای را پند و هشداری دهد

دسته ای را جرئت کاری دهد

24

می کند وعظی به طینت های زشت :

گوش دارید ای خصال بدسرشت ...

25

تا به کی غارتگری در ملک جان ؟

سلطه جستن بر دل و دست و زبان ؟

26

هر کجا دامی چرا گسترده اید ؟

آبروی آدمی را برده اید

27

هر کجا خونی بریزد بر زمین

هر کجا از غم ، دلی گردد حزین

28

هر کجا اشکی چکد بر دامنی

هر کجا آتش بگیرد خرمنی

29

غالبا محصول تحریک شماست

نام آن هم : حکم تقدیر و قضاست

30

****

31

گر چه وجدان می دهد اندرزشان

نیست از تغییر در اینان نشان ؟

32

پند اگر چه ظاهرا شیرین بود

نیست گوشی تا نصیحت بشنود

33

حکم وجدان چون بود یادآوری

کو به بازار نصایح مشتری ؟!

34

وعظ وجدان ، جز تلنگر بیش نیست

سیلی و پس گردنی و نیش نیست

35

چون مترسک ، هیبتش پوشالی است (۵)

ادعایش پر ، تفنگش خالی است

36

قدرت وجدان کجا و زور عشق

ای بس آتش خیزد از این گور عشق

37

آنچنان شهوت به انسان چیره است

چشم وجدان از نفوذش خیره است

38

موعظه کردن به گرگ گرسنه

کی اثر دارد ، خیال از سر بنه

39

****

40

گرگ را گفتند : ای درنده خوی

کی ز بد نامی رهی؟ راهی بجوی

41

بهر کسب آبرو ، ای تیره روز

از شرافت ، جامه ای بر تن بدوز

42

چند باشی در کمین گوسفند ؟

در قفایت ، آه و لعنت تا به چند ؟

43

شرمی از کردار ننگینت بکن

توبه ای از دین و آئینت بکن

44

گرگ نفست را به تقوا ، پند ده

جان خود ؛ با اهل دل پیوند ده

45

****

46

گرگ گفتا : آفرین بر رآی تان

دلنشینم شد نصیحت های تان!

47

زین نصایح ، منقلب شد حال من

روسیاهم ، اف براین اعمال من

48

از پشیمانی دلم در سینه تفت (۶)

حالیا مهلت دهیدم گله رفت!!!

49

50

*****************************

51

۱ - عجب : تکبر

52

۲ - ذهاب : رفتن - گذر کردن

53

۲ - رافت : مهربانی - شفقت

54

۳ - مطاع : کسی که مردم مطیع و فرمانبردار وی باشند و اطاعت او را کنند.

55

۴ - ستارالعیوب : پوشانندۀ عیب ها.

56

۵ - هیبت : شکوه و بزرگی

57

۶ - تفت : گرم - پر جوش

58

از پشیمانی دلم در سینه تفت : مجازا به معنی اینکه دلم از ندامت در سینه آتش گرفت .

59

متن شعر کپی شد.