مثنوی · بهرام سالکی
۱۵ - بشنو از ملا و عقل ابترش
1
2
بشنو از ملا و عقل ابترش (۱)
چند روزی از قضا ، گم شد خرش
3
در پی گمگشته اش بودی روان
لیکن از این حال ، شکرش بر زبان
4
آن یکی گفتش : چه شکری می کنی
وقت زاری کردن است و شیونی
5
رفته از کف ، مونس روز و شبت
هم عصای پیری ات ، هم مرکبت
6
او نه تنها خر ، که بودت همدمی
یا چو رخشی ، در رکاب رستمی!
7
جای آن باشد که گل بر سر کشی
زین مصیبت ، زین بلا ، زین ناخوشی
8
گفت ملا : حکمتی در کار ماست
حال گویم شکر اینجانب چراست
9
گر خر دلبند من شد ناپدید
در مقابل کوکب بختم دمید!
10
گر ز سویی غصه خر می خورم
در عوض شادم و بر این باورم :
11
گر من این مدت سوار خر بدم
بی گمان ، همراه خر گم می شدم
12
پس به این شکرانه انصافم دهید
کز بلایی این چنین جانم رهید
13
این چنین شکری به این نعمت سزاست
گر کنم در عمر خود شکرش رواست!
14
15
*****************************
16
۱ - ابتر : ناقص
17