مثنوی · بهرام سالکی
۲۴ - گفت مسکینی گرسنه ، با کسی
گفت مسکینی گرسنه ، با کسی
تکه ای نانم ده ، احسان کن بسی
مرد گفتش : نان ز من خواهی چرا؟
رو و بی منت طلب کن از خدا!
نان ازو می خواه تا نانت دهد
نان چه باشد ، مرغ بریانت دهد
خود نمی دانی مگر ، رزاق اوست ؟ (۱)
او ببخشد « روزی ی » دشمن و دوست
سهم رزقت را ازو درخواست کن
با دعایی ، عیش خود را راست کن! (۲)
رو به او آویز و رزقت را بگیر
آنقدر هم ، تا که گردی سیر سیر!
****
مرد مفلس گفت : هان ای خوش خیال
رو به گورستان ببین کاین ذوالجلال (۳)
گر که نان مفت قسمت می نمود
حرفه غسال پر رونق نبود
نیمی از آن خفتگان در قبور
گرسنه رفتند اندر کام گور
جای نان ، بس غصه نان خورده اند
عاقبت در حسرت نان مرده اند
بلکه آنها هم چو تو پنداشتند
نان بی زحمت توقع داشتند
چشم امیدی به بالا دوختند
جان خود در انتظاری سوختند
پایشان در گور بود و چشمشان
بر امید نان به سوی آسمان
*******************************
۱ - رزاق : روزی دهنده ، نامی از نام های خداوند
۲ - راست کردن : روبراه کردن - سر و سامان بخشیدن
هر آن سازی که دل می خواست کردند ...... ز می ، شاهانه بزمی راست کردند ( سلمان ساوجی )
۳ - ذوالجلال : دارنده جلال - از صفات خداوند و نامی از نام های او