کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

۳۷ - آدمی گر گرد سازد بار و برگ

1

2

آدمی ، گر گرد سازد بار و برگ (۱)

از صباح کودکی تا شام مرگ

3

باز نالد اینکه خاسر بوده است (۲)

در بطالت جان خود فرسوده است

4

کی بگیرد عبرت این نوع بشر؟

آدمی ، آدم نخواهد شد دگر!

5

جای خون ، حرصی به رگهایش روان

هر چه در ذمش بگویی ، می توان (۳)

6

آنکه دارد ، لیک خواهد بیشتر

چشم او را پر کنید از خاک زر

7

با نصیحت ، دل به اصلاحش مبند

این جهان پر باشد از اندرز و پند

8

بر دل تیره ، چه تابی نور را ؟

از چراغ آخر چه سودی کور را

9

مس اگر صد بار در آتش رود

خود محال است آنکه باری زر شود (۴)

10

با زدن ، خر ، کی بگیرد خوی اسب؟

مردمی ، از فطرت آید نی ز کسب

11

ملک عالم ، آدمی را نیست تنگ

تنگ چشمی باعث آشوب و جنگ

12

13

*****************************

14

۱ - بار و برگ : ساز و نوا - سامان - اسباب . مال .

15

۲ - خاسر : زیان دیده

16

۳ - ذم : مذمت - نکوهش - بدگوئی

17

هر چه در ذمش بگویی ، می توان : در نکوهش انسان طماع ، هر چه بگویی ، لایق آنست .

18

۴ - برای پاک سازی طلا از فلزات کم ارزش ، این فلز را در کوره ای می گداختند تا ناخالصی های آن بسوزد

19

و از بین برود و زر تمام عیار باقی بماند .

20

در کوره بردن طلا ، روشی برای سنجش عیار آن است . به این صورت که فلز طلا در مجاورت آتش

21

( به مقدار ناخالصی درون خود ) سیاه می شود و از مقدار تیرگی آن می توان به عیارش پی برد .

22

متن شعر کپی شد.