مثنوی · بهرام سالکی
۴۲ - کودکی گم کرد راه خانه اش
1
2
کودکی ، گم کرد راه خانه اش
گشت پرسان تا رسد کاشانه اش
3
آمد او را پیش ، مردی زشت رو
گفت : همراه تو گردم کو به کو
4
تا بجویم منزل و ماوای تو
تا بیابم مهربان بابای تو
5
از چه می ترسی که اینک با منی
تا که من نزد تو باشم ، ایمنی
6
طفل ، گریان و هراسان زین بلا
مرد ، می دادش به دلگرمی ، رجا (۱)
7
گفت کودک : خود نمی دانی مگر
کز تو می ترسم نه از چیزی دگر
8
گم شدن بهتر که خوف دیدنت
پر بریزد ، بیند ار اهریمنت!
9
10
*****************************
11
۱ - رجاء ، رجا : امیدواری - پشتگرمی
12