کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

۴۳ - ابلهی خوابیده می نوشید آب

1

2

ابلهی ، خوابیده می نوشید آب

عاقلی گفتش : که ای خانه خراب!

3

خیز و بنشین ، گر که آبی می خوری

ورنه عقلت ، گردد از قوت ، بری (۱)

4

خود ندانی هر که آب اینگونه خورد

پای بست عقل او را آب برد ؟ (۲)

5

گر که از من این نصیحت نشنوی

عاری از فهم و فراست می شوی

6

رفته رفته ، عقلت از سر می رود

اندک اندک ، هوش تو کم می شود

7

مرد ابله گفتی اش : این عقل چیست؟

این که گویی ، بلکه چیز بهتریست!

8

دارد ار قوت ، بود هم چون عسل

در ده ما پس نمی آید عمل!

9

مرد گفتش ، بگذر از این عقل و هوش

خوش بخواب ، آسوده آب خود بنوش!

10

****

11

کن رها ، چاهی که آبش خشک شد

آسمان را ، گر سحابش خشک شد (۳)

12

سر چو گوری ، مغز چون میت در آن

مرده بیش از زنده بینی در جهان

13

جو دهیدش ، گر که باری برده است

حیف از آن نانی که این خر خورده است!

14

15

*******************************

16

۱ - بری : بر کنار - دور - عاری . مجازا به معنای فاقد

17

کسانی که آشفته دلبرند ...... بری از غم خویش و از دیگرند ( سعدی )

18

۲ - پای بست : اساس - پی - بنیان

19

۳ - سحاب : ابر

20

متن شعر کپی شد.