کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

۵۸ - ابلهی کرد از فقیهی این سوال

1

2

ابلهی کرد از فقیهی این سوال :

مشکلی دارم من از باب مبال (۱)

3

هست ابریقی مرا ، این سال ها (۲)

کآیدم ، در کار حاجات قضا

4

لیکن از بخت بد و جور زمان

تازگی افتاده سوراخی درآن

5

گر چه خود ، بر دم و سر سوراخ داشت

منفذی هم چرخ ، ماتحتش گذاشت (۳)

6

تا شوم فارغ ز انجام عمل

می شوم مضطر چو خر اندر وحل (۴)

7

جای آب آید ازآن ابریق ، ریح (۵)

من بمانم ، شرم و این فعل قبیح!

8

مسهلی خورده ست ابریقم مگر؟

کو شود از بنده فارغ زودتر!

9

تا به سر منزل رسد این قافله

آمدم تا حل کنی این مسئله

10

رهنمودم ده کنون با رای خویش

تا بیابم راه استنجای خویش (۶)

11

****

12

آن فقیهش گفت ، از روی مزاح

بعد ازین ، هر وقت رفتی مستراح

13

تا نرفته فرصت تیرت ز شست

خود بشو ، تا آب در ابریق هست!

14

پس ، فراغ البال در بیت الخلاء

کن همه حاجات جسمت را روا!

15

****

16

گویمت ، هرچند بی منطق بود

یا که تشبیه مع الفارق بود (۷)

17

این مثل ، مصداق عقل آدمیست

وقت حاجت ، چون که می خواهیش ، نیست

18

در جوانی ، عقل می آید به کار

تا دهد ما را ز دنیا زینهار (۸)

19

ره برد ما را ز آفات جهان

مشفقانه سوی آغوش امان

20

در ره لغزنده گیرد دستمان

پاسبان باشد چو بیند مستمان

21

شام مستی ، هی کند : بازآ به هوش

روز سستی گویدت : اینک بکوش

22

در نشیب عمر ، گردد ریسمان

در فراز زندگانی ، نردبان

23

در کهولت ، عقل و تدبیر و دها (۹)

نوشداروییست شخص مرده را

24

چون که گل پژمرد و گلشن شد خراب (۱۰)

ریشه را دیگر چه محتاجی به آب؟

25

بعد از آنکه آردها را بیختی (۱۱)

لاجرم ، غربال خود آویختی

26

بعد از آنکه راه کج نشناختی

گنج عمر خود درین ره باختی

27

گر بجوشد عقلت از بالا و پست (۱۲)

خود چه حاصل ، رفته فرصت ها ز دست

28

29

**********************************

30

۱ - مبال : آبریزگاه - مستراح

31

۲ - ابریق : لولهین - آفتابه

32

۳ - ماتحت : زیر - پایین

33

۴ - وحل : گل و لای

34

۵ - ریح : باد - نسیم - بادی که در معده ایجاد می شود .

35

۶ - استنجا : عمل شست و شوی بعد از قضای حاجت

36

۷ - مع الفارق : متفاوت - غیر قابل قیاس

37

۸ - زینهار : هشدار - آگاهی

38

۹ - دها : زیرکی - هوشمندی

39

۱۰ - مصرع از مثنوی مولویست :

40

چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب ...... بوی گل را از که جوییم از گلاب

41

۱۱ - بیختن : الک کردن - سرند کردن

42

آردش را بیخته و الکش را آویخته : ضرب المثلی است .

43

این مثل در مورد کسی گفته می شود که عمری از او گذشته باشد و روزگارش را با همه

44

پستی و بلندی ها گذرانده باشد .

45

۱۲ - تعبیر از مولویست :

46

آب کم جو تشنگی آور بدست ...... تا بجوشد آبت از بالا و پست

47

متن شعر کپی شد.