مثنوی · بهرام سالکی
۶۱ - بشنو این قصه ز دوران قدیم
بشنو این قصه ز دوران قدیم
عهد و ایام سلیمان حکیم (۱)
بچه زاغی بر سر شاخی نشست
دشت سبزی بود و او کیفور و مست
پیرمرد عارفی در حال گشت
از دل آن دشت خرم ، می گذشت
چشم او افتاد بر آن بچه زاغ
کو نشسته از جهانی در فراغ
در دلش ایام طفلی زنده شد
جانش از شوق لعب ، آکنده شد (۲)
تا بترساند به نوعی زاغ را
رو به او چرخاند دستی با عصا
بر خلاف عادت مرغان دشت
زاغ ازین تهدید او ، پران نگشت
مرد ، سنگی از زمین برداشتی
زاغ ، وقعی هم به آن نگذاشتی
مرد ، حیران شد ازین رفتار مرغ
وآن همه اصرار خود ، انکار مرغ
گفت با خود : گر که سنگ اندازمش
بی گمان از شاخ پران سازمش
شوق بازی عقل و هوش مرد برد
سنگ پرتابی به بال مرغ خورد
****
« کودکی » پایا به ذات آدمیست (۳)
فرق آن هم در شباب و شیب نیست (۴)
پیر و برنا ، هر دو جایی کودکند
در هوسبازی چو طفلی کوچکند
بین چگونه دل به بازی می دهند
عمر خود در راه مهمل می نهند
مختلف شد قیمت بازیچه شان
تیله ای از شیشه یا لعلی ز کان
« کاغذ رنگی » ببین و کن قیاس
کآن رود ، آید به جایش اسکناس
طفل ، با لذت به آن یک بنگرد
پیر ، این را بیند و کیفی برد
آنچه شد با شیر ، در جان اندرون
آنچه با جان می رود از تن برون
حمق فطری در نهاد آدمیست
خود ، رهایی زین بلا امید نیست
آدمی ، از مهد بازد تا لحد (۵)
نام آن را زندگانی می نهد
زندگی ، بازیست انجامش شکست
باخت ،هرکس پای این بازی نشست
****
باز گردم بر سر آن داستان
منتظر ماندست آن زاغ جوان
باید او را راهی قاضی کنم
تا دلش را اندکی راضی کنم
****
زاغ را بر جان چو این آفت رسید
روی بر قصر سلیمان پرکشید
****
کای سلیمان گر که شاه عادلی
از چه رو از بندگانت غافلی؟
آمدم نالان به درگاه شما
عدل خود بنگر و زخم بال ما
گر از آن ظالم نگیری ، داد من
در قیامت ، بشنوی فریاد من...
****
داد دستوری سلیمان بر وزیر
تا کند آن متهم را دستگیر...
****
مرد ، در پیش سلیمان ایستاد
گفت : گویم آنچه را که روی داد
باز می گشتم ز گشت صبحگاه
بر درختی ، ناگه افتادم نگاه
زاغ را دیدم بر آن شاخ درخت
هم چو سلطانی ، لمیده روی تخت
دید مرغک ، هیبت و بالای من
خود نکردی لحظه ای پروای من
این خلاف خصلت مرغان بود
مرغ وحشی ، خائف از انسان بود (۶)
من ز روی کنجکاوی با عصا
بیم او دادم ، نجنبیدی ز جا
پس یکی سنگ از زمین برداشتم
نیم چشمی هم به زاغک داشتم
او نکردی باز بر من اعتنا
تا خطایی رفت و شد این ماجرا
حال ، من ، گر اشتباهی کرده ام
واقفم اینکه گناهی کرده ام
او چرا چون دیگر مرغان دشت
از چنین اعمال من ،ترسان نگشت؟
مرغ ، بر جنبده ظن بد برد
آدمی بیند ، هراسان برپرد
****
گفت سلطان راست باشد این سخن
تو چرا نگریختی از این فتن ؟ (۷)
****
گفت : من دیدم ز دور این مرد را
چون رصد کردم به تن بودش عبا
پیش خود گفتم که او روحانی است
از تبار بوذر و سلمانی است
از شرار جهل این یک ، ایمنم
آتش جورش نگیرد خرمنم
هر که ممکن هست از روی هوا (۸)
سنگی اندازد به قصد جان ما
لیکن از او این عمل ، باشد بعید
کس شقاوت ،کی ز مرد حق بدید؟
« کو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی » (۹)
گر طبیبی تیغ بر جانت کشید
کی بر او ظن جنایت می برید؟
کی تو بگریزی ز هول زخم او
حال ، گر من کاهلی کردم بگو؟
******************************
۱ - سلیمان پسر داود پیامبر است. خداوند به او زبان پرندگان را آموخت. به او لقب حکیم
داده اند. حافظ می فرماید :
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید ...... بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
۲ - لعب : بازی - شوخی
۳ - پایا : ماندگار - پاینده ، پایدار
۴ - شباب و شیب : جوانی و کهنسالی
۵ - بازد : در حال بازیست - در حال باختن است.
۶ - خائف : ترسان و ترسنده
۷ - فتن : جمع فتنه
۸ - هوا ، هوی : هوس ، میل
۹ - بیت از مولویست : تو برای وصل کردن آمدی ...... یا برای فصل کردن آمدی