کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

۶۵ - آن عرب اشتر به صحرا برده بود

1

2

آن عرب ، اشتر به صحرا برده بود

گرگی آنجا اشترش را خورده بود

3

او گمان بردی که آن حیوان مست

از سر غفلت به هامون گم شدست

4

هر کجا کردی ازآن اشتر سراغ

در پی اش گشتی به کوه و دشت و راغ

5

تپه ماهوری نبودی ، کآن عرب

اشتر خود را ازآن کردی طلب

6

در بیابان ، پست و بالایی نماند

کز عصای او بر آن جایی نماند

7

چون سحر ،خورشید سر می زد ز کوه

بادیه می شد ز دیدارش ستوه (۱)

8

زین تکاپو بر تنش ، رختی نماند

کفش او را بخیه و تختی نماند

9

قامت امید و آمالش خمید

چشم فرجامش ز حسرت شد سپید

10

آشنایی با خرد ، دادیش پند :

بار آمالی بر آن اشتر مبند (۲)

11

چشم خود را بر حقیقت باز کن

رو به کنجی تعزیت آغاز کن

12

آن شتر بودی همه سرمایه ات

اعتبارت ، مرغ زرین خایه ات

13

پس چرا غمگین نه ای زین ماجرا؟

زین مصیبت گو نمی نالی چرا؟

14

آن عرب گفتش : به هامون تپه ایست

غیر آن موضع مرا امید نیست

15

من سراسر دشت و هامون جسته ام

جز همانجا ، که بدان دل بسته ام

16

کور سویی دیده ام در شام تار

ورنه کی بودی مرا صبر و قرار

17

گر نیابم پشت آن ، مطلوب خویش

گردم از جور فلک ، ریش و پریش

18

آنچنان در اشک ، غلتم ، زار زار

تا به حالم خون بگرید ، روزگار

19

****

20

تپه من ، صبح فردای منست

تا ببینم مژده ای در راه هست؟

21

هر شبانگه می دهم بر خود نوید

صبح فردا می رسد پیک امید

22

گر چه می دانم که بختم مست مست

دیرگاهی شد که کنجی خفته است

23

گر بنوشد تشنه ای آب از سراب

بخت من ، آن روز برخیزد ز خواب

24

****

25

کاش هر کس تپه ای را داشتی

یا چو من ، امید فردا داشتی

26

پشت تپه ، بودی آن گمگشته اش

عمر و شور و شادی بگذشته اش

27

کاش هر کس فرصتی را یافتی

تا گلیم بخت خود را بافتی

28

کاش دنیا ، درس مهر آموختی

تا که کمتر جان ما را سوختی

29

آنکه رسم جور ، در دنیا نهاد

یا ستمکاری به انسان یاد داد

30

کاش بیند حاصل تعلیم خویش

آدمی را با همه درندگیش!

31

32

*******************************

33

۱ - ستوه : ملول و عاجز شده و به تنگ آمده .

34

چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه ...... بدو گفت خورشید شد سوی کوه ( نظامی )

35

۲ - آمال : آرزو ، بار آمال : اسباب آرزو

36

متن شعر کپی شد.