کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

۶۸ - آن یکی گفتا به ملا نصردین

1

2

آن یکی گفتا به ملانصردین :

گر به علم و عقل خود داری یقین

3

از چه دائم ، گول مردم می خوری؟

آبروی هر چه عاقل می بری؟!

4

گفت ملا : مردم این روزگار

مردمان دل سیاه نابکار!

5

گر چه پندارند ، پاک و بی غشند

یکدگر را می فریبند و خوشند!

6

دستشان در جیب گرم یکدگر!

از سر انگشتانشان ریزد هنر

7

کسب روزی شان شد از راه دغل

شد همه سرمایه شان گول و حیل (۱)

8

حقه ها دارند اندر آستین

حیله هاشان جمله بکرست و نوین

9

تا شوم واقف به یک ترفندشان

نوع دیگر افتم اندر بندشان

10

کذب هاشان را چنان آراستند

تا که پنداری صدیق و راستند

11

منصفانه ، گر قضاوت می کنی

پس چرا ما را ملامت می کنی؟

12

دائما یکسان نباشد گول شان

نو به نو ، گول است در کشکول شان

13

بشنو از من نکته ای معقول را

کی دو باری خورده ام یک گول را

14

هر قدر من می شوم ، هشیارتر

زین جماعت نیستم ، مکارتر

15

« گول » شان ، هر روز با شکلی جدید

از جوال مغزشان آید پدید

16

حیله این قوم ، پایانیش نیست

تا به روزی که به تن ، جانیش نیست

17

18

******************************

19

۱ - گول ، حیل : مکر- فریب

20

متن شعر کپی شد.