کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

۷۲ - مرد عیاری ، سواره ، حین گشت

1

2

مرد عیاری ، سواره ، حین گشت

از بیابان فراخی می گذشت

3

بر زمین ، گسترده بودی آفتاب

از بخار آه خود ، فرش سراب

4

چشمه خورشید ، در صحرا روان

خاک ، در اندوه خار نیمه جان

5

آسمان را قطره اشکی نماند

ورنه در سوگ بیابان می فشاند

6

****

7

یافت شخصی را به ره آن رادمرد

تن گدازان بودی اش جان نیم سرد

8

از تف جانسوز صحرا رو به موت

در گلو ، خشکیده بودش حرف و صوت

9

دستی از رحمت به روی او گشاد

جرعه ای از مشک خود آبیش داد

10

قطره قطره جان به حلقومش چکاند

پس مدد کردش و بر زینش نشاند

11

تا که قدری ، مرد تشنه جان گرفت

دیو نفسش دامن شیطان گرفت

12

اسب و زین را دید و افسار و لگام

روی زین ، شمشیر خفته در نیام

13

پس ز بی شرمی طمع بر مال برد

باز هم انسان ز شیطان گول خورد

14

گفت با خود گر بتازم اسب را

این پیاده کی رسد بر گرد ما ؟

15

من به این مرکب نیازم بیش ازوست

چون چنین اسبی به عمرم آرزوست

16

او جوانست و قوی و پر توان

بگذرد از این بیابان بی گمان

17

گر که عمرش بر جهان باقی بود

باز کوشد صاحب اسبی شود

18

****

19

این چنین ، وجدان خود ، آسوده کرد

پس کرامت را به خون ، آلوده کرد

20

شرمش از چشمان وجدانش چو ریخت

پس نهیبی زد بدان اسب و گریخت

21

آن جوانمردش ز دور آواز داد :

کای نمک نشناس پست بدنهاد

22

این سخن را گوش کن وآنگه گریز

چون ندارم با تو من قصد ستیز

23

گول اگر خوردم ، نه از فن تو بود

از سر غفلت ، فلک ، عقلم ربود

24

بخت من خوابید و از اسب اوفتاد

بخت تو بنشست بر اسب مراد

25

گرچه بردی جمله اموال من

من نمی گویم تو هستی راهزن

26

هر دومان ، بازیچه مکر فلک

هردومان خوردیم از دستش کلک

27

از تو وجدان برد و از من ثروتی

بر تو ننگی ماند و بر من زحمتی

28

مال من دزدید و بخشیدش به تو

از تو هم دزدد ، ازو غافل مشو

29

نعمتی را داده بود و پس گرفت

کار این دنیا عجیب است و شگفت

30

من که مالی از حلال اندوختم

این چنین از ظلم دنیا سوختم

31

وای بر تو ، تا سرانجام تو چیست ؟

باید از اکنون به پایانت گریست

32

آسمان چون ناظر اعمال توست

کج مرو ، بشتاب در راه درست

33

هرچه بود این ماجرا بر من گذشت

من توانم جان برم زین خشک دشت

34

لیک ، چون بر محفل یاران رسی

خود مگو این ماجرا را با کسی

35

شیوه نامردمی شایع مکن

سنت مردانگی ضایع مکن

36

گر مرا بر خاک بنشاندی چه باک

پس میفکن « رادمردی » را به خاک

37

مردمان ، گر ماوقع را بشنوند

کی بر آیین مروت بگروند ؟

38

گر کسی بر این حکایت پی برد

کی دگر راه فتوت بسپرد ؟ (۱)

39

گم شود نام اعانت از جهان (۲)

از کرم ، دیگر نمی ماند نشان

40

دست یاری ، کس نیازد سوی کس (۳)

کس نباشد بر کسی فریادرس

41

رحم اگر بر من نکردی ای دغا (۴)

بر « جوانمردی » ترحم کن روا

42

گر نسازی رسم « مردی » پایمال

آنچه از من برده ای ، بادت حلال

43

44

*****************************

45

۱ - فتوت : جوانمردی ، کرم - بخشندگی

46

۲ - اعانت ، اعانه : کمک کردن - یاری

47

۳ - یازیدن : قصد کردن

48

۴ - دغا : دغل - نادرست

49

متن شعر کپی شد.