سایر · بهرام سالکی
۴ - عجز
1
2
با من بیا
3
تعجیل کن ، که مرگ
4
در تهاجم سرشارش ،
5
تقسیم می کند ،
6
« ما » را
7
به غمواژه « من و تو ».
8
آنگاه
9
عاجزانه می شکنیم
10
در رعشه سکوت نگاهش
11
بی آنکه
12
دستی
13
برای نجات و رهایی
14
به سویمان یازد.
15
آری ،
16
انسان ،
17
چه بیکس و تنهاست در محاربه با مرگ !
18
19
بهار ۱۳۹۰
20