غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
یار دل
خواهم سفر بکنم بر دیار دل
تاگوشه ای بنشینم به کار دل
عمری زفرقت یار از سرای جان
گوشی شدم به در آه و زار دل
طرحی بریزم از ایمان و مهر یار
بسپارمش ز دلم اختیار دل
عمری نشسته به رویش غبار کین
می روبمش به عطوفت غبار دل
ماری خزیده به دل از در هوس
رامش کنم به دم گلعذار دل
باد ار بیاورد از دلبرم نشان
عمری مرا بشود غمگسار دل
پرگل شود دل و جان از گلاب او
بر شاخ جان بنشیند هزار دل
جاری شود به رگم مایه ی حیات
از خون بسته، درون انار دل
شهدی ستانم از آن جام مهر او
جاری شود ز وجودم خمار دل
گیرم چراغ معارف زدست عشق
روشن کنم به ضمیرم وقار دل
با نوک سوزن عرفان و اشتیاق
بیرون کنم ز دل از ریشه خار دل
گر نغمه آورد از دل هزار جان
انگشت زخمه در آرم به تار دل
تا ریزم از گل شوقم به پای یار
پر می کنم من از آن، کوله بار دل
محصور اگر شدم از بند عشق او
آزاده من! که شکستم حصار دل
صیقل نگردد اگر دل به آب عشق
دلبر نیاوردش در شمار دل
آراید این دل الیار، اشک شوق
سازد چو تخت مرصع به یار دل