غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
بوی باران
1
بگشای بند مشکل از کار مستمندان
بادست اگر نباشد، شاید بود به دندان
2
شادی اگر به دل ها، چون جامه پاره گردد
بردوز و برهم آور چون قرص ماه تابان
3
گر سکه ی نکویی، دادی به دردمندی
از دل برون کن آن را، بنداز در بیابان
4
ایزد به مهر و رحمت، برروی تو گشاید
دروازه های رحمت از بهر لطف و جبران
5
دل دار و دلبری کن در برزن غم آلود
تا در تو شرح گردد معنای خوب انسان
6
ما مبتلای عشقیم، جان بسته بر دل هم
تا دلستان که باشد، باشد خدای رحمان
7
اندیشه ی یتیمان، شد همنشین جانم
یارب درآر ما را در خیل غم گساران
8
الیار! اگر نباری بر مزرع ضعیفان
چون ابر بی بهاری، خالی زبوی باران