غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
جواز خنده
1
من سبوی صبر جان خویش را بشکسته ام
ز آنکه از تیر نگاهت تا قیامت خسته ام
2
بار خود از خرمن اوصاف نیکویت، نگار!
با جواز خنده ای از سوی رویت، بسته ام
3
گر چه آزارد دلم را خار هجران هر دمی
با امید شربت وصل اینچنین، بنشسته ام
4
من گلی از باغ ایمانم، اگر پندم دهی
پندی از پیمانه ام ده؛ زاین جهان بگسسته ام
5
من به نور عشقت اندر وادی بیچارگی
از دل هر گردباد جهل و ظلمت رسته ام
6
خواهد این دل، خون ببارد دیده ام اندر فراق
چون به گوش آید صلای نامت از گلدسته ام
7
جان الیار آید اندر دام عصیانی اگر
گوید ار یابم برات غمزه ای، ز آن جسته ام