غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
غروب ماه
1
بضاعتی ز گهرهای دیدگان دارم
کرامتی به بلندای آسمان دارم
2
غروب ماه من اندر دلم غمی انگیخت
به دیده کان گهر را از آن زمان دارم
3
گلاب میکده اش را به دامنم چون ریخت
برفت و دامنی از رنگ ارغوان دارم
4
من آن گهر نفروشم بجز به دامانم
که بوی دلبر خود را در او نشان دارم
5
بکارم از دل وجان بذر مهرش اندر دل
نثار او بکنم هر چه در جهان دارم
6
من این کرامت و گوهر به دولتی از عشق
زدست دلبر مه رو به ارمغان دارم
7
اگر چه در غم هجرش چو پیر شد الیار
بگفت در طلبش من دلی جوان دارم