شعر نو · اِ لیـــار (جبار محمدی )
زندگی
زندگی می گذرد
مشکی از رحمت ایزد بر دوش
بیرقی در کفش از شور نشور
راهی چشمه ی نور
جام کن جمله ی جان را؛ بچش از فیض حیات
ای دل خسته! به امید ببال
بارشی در کار است
دل برون آور از آن دخمه ی تاریک خیال
ببر اندر باران
کوه گردنکش از آن، بهره ای اندک دارد
سهم دریای فروتن، بس بیش
زندگی صحنه ی دیدار من و زیبایی است
فرصت عشق و حقیقت پایی است
عرصه ی لذت ادراک اولوالالباب است
بی خبر؛ هر که سر اندر خواب است
گاه معماری خوشبختی هاست
طرح آن را تو بباید ریزی.
مقصدش دیر سرور است و کمال
فارغ از رنج و زوال
همه ی هر چه بخواهی آنجاست
خیمه هایی ز محبت بر پاست
هر که در آغل پستی، بچراند جان را
یا که بر مرکبی از باد نهد ایمان را
نرسد بر آنجا
غافل از لذت بودن گردد.
تو بیا؛ فارغ از اندیشه ی پست
راکب اسب ارادت گردیم
همره زندگی و عشق و امید
کوله باری ببریم از نیکی
تا به اردوگه یار.