سایر · صادق سرمد
مصر
به مصر رفتم و آثار باستان دیدم
به چشم آنچه شنیدم ز داستان دیدم
بسی چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ
چنان فتاد نصیبم که آنچنان دیدم
گواه قدرت شاهان آسمان درگاه
بسی هرم ز زمین سر به آسمان دیدم
ز روزگار کهن در حریم الاهرام
نشان روز نو و دولت جوان دیدم
گذشته در دل آینده هر چه پنهان داشت
به مصر، از تو چه پنهان که بر عیان دیدم
تو کاخ دیدی و من خفتگان در دل خاک
تو نقش دیدی و من نعش ناتوان دیدم
تو تخت دیدی و من بخت واژگون از تخت
تو صخره دیدی و من سخرۀ زمان دیدم
تو عکس دیدی و من گردش جهان برعکس
توشکل ظاهر و من صورت نهان دیدم
شدم به موزۀ مصر و ز عهد عاد و ثمود
هزاران وصلۀ فرعون باستان دیدم
تو چشم دیدی و من دیدۀ حریصان باز
هنوز در طمع عیش جاودان دیدم
تو تاج دیدی و من تخت رفته بتاراج
تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم
تو سکه دیدی و من رواج سکۀ سکوت
تو حلقه، من به نگین نام بی نشان دیدم
تو آزمندی فرعون و من نیاز فرعون
تو گنج خسرو و من رنج دهقان دیدم
میان این همه آثار خوب و بد به مثل
دو چیز از بد و از خوب توامان دیدم
یکی نشانۀ قدرت، یکی نشانۀ حرص
دو بازمانده ز دیوان خسروان دیدم
به قدرت است قوام جهان که بی قدر است
نه هیچ قاعدۀ قائم در این جهان دیدم