کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

عارف نامه

1

عارف نامه

*****

2

شنیدم من که عارف جانم آمد

رفیق سابق طهرانم آمد

3

شدم خوش وقت و جانی تازه کردم

نشاط و وجد بی اندازه کردم

4

به نوکرها سپردم تا بدانند

که گر عارف رسد از در نرانند

5

نگویند این جناب مولوی کیست

فلانی با چنین شخص آشنا نیست

6

نهادم در اطاقش تخت خوابی

چراغی، حوله یی، صابونی، آبی

7

عرق هایی که با دقت کشیدم

به دست خو د درون گنجه چیدم

8

مهیا کردمش قرطاس و خ امه

برای رفتن حمام جامه

9

فراوان جوجه و تیهو خریدم

دو تایی احتیاطا سر بریدم

10

نشستم منتظر کز در درآید

ز دیدارش مرا شادمان نماید

11

نمیدانستم ای نامرد کونی

که منزل میکنی در باغ خونی

12

نمی جویی نشان دوستانت

نمی خواهی که کس جوید نشانت

13

و گر گاهی به شهر آیی ز منزل

نبینم جای پایت نیز در گل

14

بری با خود نشان جای پا را

کنی تقلید مرغان هوا را

15

برو عارف که واقع حرف مفتی

مگر بختی که روی از من نهفتی

16

مگر یاد آمد از سی سال پیشت

که بر عارض نبود آثار ریشت

17

مگر از منزل خود قهر کردی

که منزل در کنار شهر کردی

18

مگر در باغ یک منظور داری

نشان نرگس مخمور داری

19

مگر نسرین تنی داری در آغوش

که کردی صحبت ما را فراموش

20

مگر با سر و قدان آرمیدی

که پیوند از تهیدستان بریدی

21

چرا در پرده میگویم سخن را

چرا بر زنده میپوشم کفن را

22

بگویم پاک و صاف و پوست کنده

که علت چیست که میترسی ز بنده

23

ترا من میشناسم بهتر از خویش

ترا من آوریدستم به این ریش

24

خبر دارم از اعماق خیالت

به من یک ذره مخفی نیست حالت

25

تو از کون های گرد لال هزاری

یکی را این سفره همراه داری

26

کنار رستوران قلا نمودی

ز کون کن های تهران در ربودی

27

چو آن گربه که دنبه از سر شام

همی ور دارد و ورمالد از بام

28

کنون ترسی که گر سوی من آیی

کنی با من چو سابق آشنایی

29

منت آن دنبه از دندان بگیرم

خیالت غیر از اینه بمیرم؟

30

تو میخواهی بگویی دیر جوشی

به من هم هیزم تر میفروشی

31

تو ما را بسکه صاف و ساده دانی

فلان کون را برادرزاده خوانی

32

چرا هر جا که یک بی ریش باشد

تو را فی الفور قوم و خویش باشد

33

چرا در روی یک خویش تو مو نیست

چرا هر کس که خویش توست کونیست

34

برو عارف که اینجا خبط کردی

مر این اندیشه را بی ربط کردی

35

برو عارف که ایرج پاک بازست

از این کونها و کسها بی نیاز است

36

من ار صیاد باشم صید کم نیست

همانا حاجت صید حرم نیست

37

شکار من در اتلال بلندست

نه عبدی کاهوی سر در کمندست

38

درستست اینکه طفلان گیج و گولند

سفیه و ساده و سه لال قبولند

39

توان با یک تبسم گولشان زد

گهی با پول و گه بی پولشان زد

40

ولی من جان عارف غیر آنم

نامردی کنم با دوستانم

41

تو یک کون آوری از فرسنگها راه

من آن را قر زنم؟ استغرالله

42

برو مرد عزیز این سوءظن چیست

جنونست اینکه داری سوءظن نیست

43

من ار چشمم بدین غایت بود شور

همان سازدش چشم آفرین کور

44

اگر می آمد او در خانه من

معزز بود چون دردانه من

45

بود مهمان همیشه دلخوش اینجا

نباشد مسجد مهمان کش اینجا

46

من و با دوستان نا دوستداری؟

تو مخلص را از این دونان شماری؟

47

تو حق داری که گیرد خشمت از من

که ترسیده از اول چشمت از من

48

نمیدانی که ایرج پیر گشته است

اگر چیزی ازو دیدی گذشته است

49

گرفتم کون کنم، من حالتم کو

برای کوه کندن آلتم کو

50

اگر کون زیر دست و پا بریزد

به جان تو که کیرم برنخیزد

51

بسان جوجه از بیضه جسته

شود سر تا نموده راست خسته

52

دوباره گردنش بر سینه چسبد

نهد سر روی بال خویش و خسبد

53

اگر گاهی نگیرد بول پیشم

نباید یادی از احلیل خویشم

54

پس از پرواز باز تیز چنگم

به کف یک تسمه باشد با دوزنگم

55

چنان چسبیده احلیلم به خایه

که طفل منفطم بر ثدی دایه

56

مرا کون ف ی المثل چاه خرابی

کنارش دلوی و کوته طنابی

57

بدینجا چون رسید اشعار خالص

پریشان شد همه افکار مخلص

58

که یا رب بچه بازی خود چه کارست

که بر وی عارف و عامی دچارست

59

چرا این رسم جز در ملک ما نیست

وگر باشد بدینسان بر ملا نیست

60

اروپایی بدان گرد ن فرازی

نداند راه و رسم بچه بازی

61

چو باشد ملک ایران محشر خر

خر نر می سپوزد بر خر نر

62

شنید این نکته را دارای هوشی

برآورد از درون دل خروشسی

63

که تا این قوم در بند حجابند

گرفتار همین شی عجابند

64

حجاب دختران ماه غبغب

پسرها را کند همخوابه شب

65

تو بینی آن پسر شوخست و شنگست

برای عشق ورزیدن قشنگست

66

نبینی خواهر بی معجرش را

که تا دیوانه گردی خواهرش را

67

چو این محجوبه آن مشهود عامست

نه بر عارف ، نه بر عامی ملامست

68

اگر عارف در ایران داشت باور

که باشد در سفر مترس میسر

69

به کون زیر سر هرگز نمی ساخت

به عبدی جان و غیره دل نمی باخت

70

تو طعم کس نمیدانی که چونست

والا تف کنی بر هر چه کونست

71

در آن محفل که باشد فرج گلگون

ز کون صحبت مکن گه میخورد کون

72

ترا اصل وطن کس بود کون چیست

چرا حب وطن اندر دلت نیست

73

مگر حس وطن خواهی نداری

که کس را در ردیف کون شماری

74

بگو آن عارف عامی نما را

که گم کردی تو سوراخ دعا را

75

بود کون کردن اندر رای کس کن

چو جلقی لیک جلق با تعفن

76

خدایا تا کی این مردان بخوابند

زنان تا کی گرفتار حجابند

77

چرا در پرده باشد طلعت یار

خدایا زین معما پرده بردار

78

مگر زن در میان ما بشر نیست؟

مگر زن در تمیز خیر و شر نیست؟

79

تو پنداری که چادر ز آهن و روست؟

اگر زن شیوه زن شد مانع اوست؟

80

چو زن خواهد که گیرد با تو پیوند

نه چادر مانعش گردد نه روبند

81

زنان را عصمت و عفت ضرورست

نه چادر لازم و نه چاقچورست

82

زن روبسته را ادراک و هش نیست

تیاتر و رستوران ناموس کش نیست

83

اگر زن را بود آهنگ حیزی

بود یکسان تیاتر و پای دیزی

84

بنشمد در ته انبار پشگل

چنان کاندر رواق برج ایفل

85

چه خوش این بیت را فرمود جامی

مهین استاد کل بعد از نظامی

86

پری رو تاب مستوری ندارد «

« در ار بندی سر از روزن درآرد

87

بیا گویم برایت داستانی

که تا تاثیر چادر را بدانی

88

در ایامی که صاف و ساده بودم

دم کریاس در استاده بودم

89

زنی بگذشت از آنجا با خش و فش

مرا عرق النسا آمد به جنبش

90

ز زیر پیچه دیدم غبغبش را

کمی از چانه قدری از لبش را

91

چنان از گوشه ابر سیه فام

کند یک قطعه از مه عرض اندام

92

شدم نزد وی و کردم سلامی

که دارم با تو از جایی پیامی

93

پری رو زین سخن قدری دودل زیست

که پیغام آور و پیغام ده کیست

94

بدو گفتم که اندر شارع عام

مناسب نیست شرح و بسط پیغام

95

تو دانی هر مقالی را مقامیست

برای هر پیامی احترامیست

96

قدم بگذار در دالان خانه

به رقص آراز شعف بنیان خانه

97

پریوش رفت تا گوید چه و چون

منش بستم زبان با مکر و افسون

98

سماجت کردم و اصرار کردم

بفرمایید را تکرار کردم

99

به دستاویز آن پیغام واهی

به دالان بردمش خواهی نخواهی

100

چو در دالان هم آمد شد فزون بود

اتاق جنب دالان بردمش زود

101

نشست آنجا به ناز و چم و خم

گرفته روی خود را سفت محکم

102

شگفت افسانه ای آغاز کردم

در صحبت به رویش باز کردم

103

گهی از زن سخن کردم گه از مرد

گهی کان زن به مرد خود چها کرد

104

سخن را گه ز خسرو دادم آیین

گهی از بی وفایی های شیرین

105

گه از آلمان برو خواندم گه از روم

ولی مطلب از اول بود معلوم

106

مرا دل در هوای جستن کام

پری رو در خیال شرح پیغام

107

به نرمی گفتمش کای یار دمساز

بیا این پیچه را از رخ برانداز

108

چرا باید تو روی از من بپوشی

مگر من گربه میباشم تو موشی

109

من و تو هر دو انسانیم آخر

به خلقت هر دو یکسانیم آخر

110

بگو بشنو ببین برخیز بنشین

تو هم مثل منی ای جان شیرین

111

ترا کان روی زیبا آفریدند

برای دیده من آفریدند

112

به باغ جان ریاحینند نسوان

به جای ورد و نسرینند نسوان

113

چه کم گردد ز لطف عارض گل

که بر وی بنگرد بیچاره بلبل

114

کجا شیرینی از شکر شود دور

پرد گر دور او صد بار زنبور

115

چه بیش و کم شود از پرتو شمع

که بر یک شخص تابد یا به یک جمع

116

اگر پروانه ای بر گل نشیند

گل از پروانه آسیبی نبیند

117

پری رو زین سخن بی حد برآشفت

زجا برجست و با تندی به من گفت :

118

که من صورت به نامحرم کنم باز؟

برو این حرفها را دور انداز

119

چه لوطی ها در این شهرند واه واه !

خدایا دور کن الله الله !

120

به من م ی گوید واکن چادر از سر

چه پر روییست این الله اکبر

121

جهنم شو مگر من جنده باشم

که پیش غیر بی روبنده باشم !

122

از این بازیت همین بود آرزویت

که روی من ببینی تف به رویت!

123

الهی من نبینم خیر شوهر

اگر رو واکنم بر غیر شوهر

124

برو گم شو عجب ب ی چشم و رویی

چه رو داری که با من همچو گویی

125

برادر شوهر من آرزو داشت

که رویم را ببیند شوم نگذاشت

126

من از زنهای طهرانی نباشم

از آنهایی که میدانی نباشم

127

برو این دام بر مرغ دگر نه

نصیحت را به مادر خواهرت ده

128

چو عنقا را بلندست آشیانه

قناعت کن به تخم مرغ خانه

129

کنی گر قطعه قطعه بندم از بند

نیفتد روی من بیرون ز روبند

130

چرا در چشمت یک ذره حیا نیست

به سختی مثل رویت سنگ پا نیست

131

چه میگویی مگر دیوانه هستی

گمان دارم عرق خوردی و مستی

132

عجب گیر خری افتادم امروز

به چنگ الپری افتادم امروز

133

عجب برگشته اوضاع زمانه

نمانده از مسلمانی نشانه

134

نمیدانی نظر بازی گناهست

ز ما تا قبر چهار انگشت ر اه است

135

تو می گویی قیامت هم شلوغ است؟

تمام حرف ملاها دروغ است؟

136

تمام مجتهدها حرف مفتند؟

همه بی غیرت و گردن کلفتند؟

137

برو یک روز بنشین پای منبر

مسایل بشنو از ملای منبر

138

شب اول که ماتحتت درآید

به بالینت نکیر و منکر آید

139

چنان کوبد به مغزت توی مرقد

که میرینی به سنگ روی مرقد!

140

غرض آنقدر گفت از دین و ایمان

که از گه خوردنم گشتم پشیمان

141

گشودم لب به عرض بیگناهی

نمودم از خطاها عذر خواهی

142

مکرر گفتمش با مد و تشدید

که گه خودم غلط کردم ببخشید

143

دو ظرف آجیل آوردم ز تالار

خوراندم یک دو بادامش به اصرار

144

دوباره آهنش را نرم کردم

سرش را رفته رفته گرم کردم

145

دگر اسم حجاب اصلا نبردم

ولی اهسته بازویش فشردم

146

یقینم بود کز رفتار این بار

بغرد همچو شیر ماده در غار

147

جهد بر روی و منکوبم نماید

به زیر خویش کس کوبم نماید

148

چو این دیدم لب از گفتار بستم

نشاندم باز و پهلویش نشستم

149

بگیرد سخت و پیچید خایه ام را

لب بام آورد همسایه ام را

150

سر و کارم دگر با لنگه کفشست

تنم از لنگه کفش اینک بنفشست

151

ولی دیدم به عکس آن ماه رخسار

تحاشی میکند اما نه بسیار

152

تغیر میکند اما به گرمی

تشدد میکند لیکن به نرمی

153

از آن جوش و تغیرها که دیدم

به عاقل باشو آدم شو رسیدم

154

شد آن دشنام های سخت سنگین

مبدل بر جوان آرام بنشین !

155

چو دیدم خیر بند لیفه سستست

به دل گفتم که کار ما درستست

156

گشادم دست بر آن یار زیبا

چو ملا بر پلو مومن به حلوا

157

چو گل افکندمش بر روی قالی

دویدم زی اسافل از اعالی

158

چنان از هول گشتم دستپاچه

که دستم رفت از پاچین به پاچه

159

از او جفتک زدن از من تپیدن

از او پر گفتن از من کم شنیدن

160

دو دست او همه بر پیچه اش بود

دو دست بنده در ماهیچه اش بود

161

بدو گفتم تو صورت را نکو گیر

که من صورت دهم کار خود از زیر

162

به زحمت جوف لنگش جا نمودم

در رحمت به رو خو د گشودم

163

کسی چون غنچه دیدم نو شکفته

گلی چون نرگس اما نیم خفته

164

برونش لیمو ی خوش بوی شیراز

درون خرمای شهد آلود اهواز

165

کسی بشا ش تر از روی مومن

منزه تر ز خلق و خوی مومن

166

کسی هرگز ندیده روی نوره

دهن پر آب کن مانند غوره

167

کسی بر عکس کسهای دگر تنگ

که با کیرم ز تنگی میکند جنگ

168

سرش چون رفت خانم نیز وا داد

تمامش را چو دل در سینه جا داد

169

به ضرب و زور بر وی بند کردم

جماعی چون نبات و قند کردم

170

بلی کیرست و چیز خوش خوراکست

زعشق اوست کاین کس سینه چاکست

171

ولی چون عصمت در چهره اش بود

از اول تا به آخر چهره نگشود

172

دو دستی پیچه بر رخ داشت محکم

که چیزی ناید از مستوریش کم

173

چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه

حرامت باد گفت و زد به کوچه

174

حجاب زن که نادان شد چنینست

زن مستوره محجوبه اینست

175

به کس دادن همانا وقع نگذاشت

که با روگیری الفت بیشتر داشت

176

بلی شرم و حیا در چشم باشد

چو بستی چشم باقی پشم باشد

177

اگر زن را بیاموزند ناموس

زند بی پرده بر بام فلک کوس

178

به مستوری اگر پی برده باشد

همانا بهتر که خود بی پرده باشد

179

برون آیند و با مردان بجوشند

به تهذیب خصال خود بکوشند

180

چو زن تعلیم دید و دانش آموخت

رواق جان به نور بینش افروخت

181

به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد

به دریا گر بیفتد تر نگردد

182

چو خود بر عالمی پرتو فشاند

ولی خود از تعرض دور ماند

183

زن رفته کلز دیده فا کلولته

اگر آید به پیش تو دکولته

184

چو در وی عفت و آزرم بینی

تو هم در وی به چشم شرم بینی

185

تمنای غلط از وی محال است

خیال بد در او کردن خیال است

186

برو ای مرد فکر زندگی کن

نیی خر ترک این خر بندگی کن

187

برون کن از سر نحست خرافات

بجنب از جا که فی التاخیر آفات

188

گرفتم من که این دنیا بهشتست

بهشتی حور در لفافه زشتست

189

اگر زن نیست عشق اندر میان نیست

جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست

190

به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟

که تو بقچه و چادر نمازی؟

191

تو مرآت جمال ذوالجلالی

چرا مانند شلغم در جوالی

192

سر و ته بسته چون در کوچه آیی

تو خانم جان نه ، بادمجان مایی

193

بدان خوبی در این چادر کریهی

به هر چیز بجز انسان شبیهی

194

کجا فرمود پیغمبر به قرآن

که باید زن شود غول بیابان

195

کدام است آن حدیث و آن خبر کو

که باید زن کند خود را چو لولو

196

تو باید زینت از مردان بپوشی

نه بر مردان کنی زینت فروشی

197

چنین کز پای تا سردر حریری

زنی آتش به جان آتش نگیر ی!

198

به پا پوتین و در سر چاد ر فاق

نمایی طاقت بی طاقتان طاق

199

بیندازی گل و گلزار بیرون

ز کیف و دستکش دل ها کنی خون

200

شود محشر که خانم رو گرفته

تعالی الله از آن رو کو گرفته !

201

پیمبر آنچه فرمودست آن کن

به زینت فاش و نه صورت نهان کن

202

حجاب دست و صورت خود یقینست

که ضد نص قرآن مبینست

203

به عصمت نیست مربوط این طریقه

چه ربطی گوز دارد با شقیقه؟

204

مگر در دهات و بین ایلات

همه رو باز باشند آن جمیلات

205

چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟

رواج عشوه در بازارشان نیست؟

206

زنان در شهرها چادر نشینند

ولی چادر نشینان غیر اینند

207

در اقطار دگر زن یار مردست

در این محنت سراسر بار مردست

208

به هر جا زن بود هم پیشه با مرد

در این جا مرد باید جان کند فرد

209

تو ای با مشک و گل همسنگ و همرنگ

نمی گردد در این چادر دلت تنگ؟

210

نه آخر غنچه در سیر تکامل

شود از پرده بیرون تا شود گل

211

تو هم دستی بزن این پرده بردار

کمال خود به عالم کن نمودار

212

تو هم این پرده از رخ دور می کن

در و دیوار را پر نو ر می کن

213

فدای آن سر و آن سینه باز

که هم عصمت در او جمعست هم ناز

214

خدایا تا به کی ساکت نشینم

من این ها جمله از چشم تو بینم

215

همه ذرات عالم منتر تست

تمام حق ه ها زیر سر تست

216

چرا پا توی کفش ما میگذاری؟

چرا دست از سر ما بر نداری؟

217

به دست تست وضع و تنگ دستی

تو عزت بخشی و ذلت فرستی

218

تو این آخوند و ملا آفریدی

تو توی چرت ما مردم دویدی

219

خداوندا مگر بی کار بودی

که خلق مار در بستان نمودی؟

220

چرا هر جا که دابی زشت دیدی

برای ما مسلمانان گزیدی

221

میان مسیو و آقا چه فرقست

که او در ساحل این در دجله غرقست

222

به شرع احمدی پیرایه بس نیست؟

زمان رفتن این خار و خس نیست؟

223

بیا از گردن ما زنگ واکن

ز زیر بار خر ملا رها کن

224

خدایا کی شود این خلق خسته

از این عقد و نکاح چشم بسته

225

بود نزد خرد احلی و احسن

زنا کردن از این سان زن گرفتن

226

بگیری زن ندیده روی او را

بری نا آزموده خوی او را

227

چو عصمت باشد از دیدار مانع

دگر بسته به اقبال است و طالع

228

به حرف عمه و تعریف خاله

کنی یک عمر گوز خود نواله

229

بدان صورت که با تعریف بقال

خریداری کنی خربزه کال

230

و یا در خانه آری هندوانه

ندانسته که شیرین است یا نه

231

شب اندازی به تاریکی یکی تیر

دو روزدیگر از عمرت شوی سیر

232

سپس جویید کام خود زهر کوی

تو از یک سوی و خانم از دگر سوی

233

نخواهی جست چون آهو از این بند

که مغز خر خوراکت بوده یک چند

234

برو گر می شود خود را کن اخته

که تا تخمت نماند لای تخته

235

در ایران تا بود ملا و مفتی

به روز بدتر از این هم بیفتی

236

فقط یک وقت یک آزاده بینی

یکی چون آیت الله زاده بینی

237

دگر باره مهار از دست در رفت

مرا دیگ سخن جوشید و سر رفت

238

سخن از عارف و اطوار او بود

شکایت در سر رفتار او بود

239

که چون چشمش فتد بر کون کم پشم

بپوشد از تمام دوستان چشم

240

اگر روزی ببینم روی ماهش

دو دستی میزنم توی کلاهش

241

شنیدم تا شدی عارف کلاهی

گرفته حسنت از مه تا به ماهی

242

ز سر تا مولوی را بر گرفتی

بساط خوشگلی از سر گرفتی

243

به هر جا میروی خلقند حیران

که این عارف بود یا ماه تابان

244

زن و مرد از برایت غش نمایند

برایت نعل در آتش نمایند

245

چو میشد با کلاهی ماه گردی

چرا این کار را زوتر نکردی؟

246

گرت یک نکته گویم دوستانه

به خرجت میرود آن نکته یا نه

247

من و تو گر به سر مشعل فروزیم

به آن جفت سبیلت هر دو گوزیم

248

تو دیگر بعد از این آدم نگردی

ز آرایش فزون و کم نگردی

249

نخواهی شد پس از چل سال زیبا

تو خواهی مولوی بر سر بنه یا

250

نیفزاید کله بر مردیت هیچ

تغیر هم مکن بر مولوی پیچ

251

بیا عارف بگو چون است حالت

چه بود از مشهدی گشتن خیالت

252

ترا بر این سفر کی کرد تشویق

تو و مشهد؟ تو و این حسن توفیق؟

253

تو و محرم شدن در خرگه انس؟

تو و محرم شدن در کعبه قدس؟

254

تو و این آستان آسمان جاه؟

مگر شیطان به جنت می برد راه؟

255

مرنج از من که امشب مست بودم

به مستی با تو گستاخی نمودم

256

من امشب ای برادر مست مستم

چه باید کرد؟ مخلص می پرستم

257

ز فرط مستی از دستم فتد کلک

چکد می گر بیفشارم به هم پلک

258

کنار سفره از مستی چنانم

که دستم گم کند راه دهانم

259

گهی بر در خورم گاهی به دیوار

به هم پیچید دو پایم لام الف وار

260

چو آن نو کوزه های آب دیده

عرق اندر مساماتم دویده

261

گرم در تن نبودی جامه کش

شدی غرق عرق بالین و بالش

262

اگر کبریت خواهم بر فروزم

همی ترسم که چون الکل بسوزم

263

چو هم کاه از من و هم کاه دانم

دلیل این همه خوردن ندانم

264

حواسم همچنان بر باده صرفست

که گویی قاضیم وین مال وقفست

265

من ایرج نیستم دگر شرابم

مرا جامد مپندارید آبم

266

الا ای عارف نیکو شمایل

که باشد دل به دید ار تو مایل

267

چو از دیدار رویت دور ماندم

ترا بی مایه و بی نور خواندم

268

ولی در بهترین جا خانه داری

که صاحب خانه ای جانانه داری

269

گوارا باد مهمانی به جانت

که باشد بهتر از جان میزبانت

270

رشید القد صحیح الفعل و العقول

فتاده آن طرف حتی ز لاحول

271

مودب با حیا عاقل فروتن

مهذب پاک دل پاکیزه دیدن

272

خلیق و مهربان و راست گفتار

توانا با توانایی کم آزار

273

ندارد با جوانی هیچ شهوت

به خلوت پاک دامن تر ز جلوت

274

چو دیده مرکزی ها را همه دزد

خیانت کرده و برداشته مزد

275

ز مرکز رشته طاعت گسسته

کمر شخصا به اصلاحات بسته

276

یکی ژاندارمری بر پا نموده

که دنیا را پر از غوغا نموده

277

به هر جا یک جوانی با صلاحست

در این ژاندارمری تحت السلاحست

278

همه با قوت و ب ا استقامت

صحیح البنیه و خوب و سلامت

279

چو یک گویند و پا کوبند بر خاک

بیفتد لرزه بر اندام افلاک

280

در آن ژاندارمری کردست تاسیس

منظم مکتبی از بهر تدریس

281

گروهی بچه ژاندارمرند در وی

که اللهم احفظهم من الغی

282

همه شکر دهن شیرین شمایل

همانطوری که م یخواهد تو را دل

283

به رزم دشمن دولت چو شیرند

به خون عاشقان خوردن دلیرند

284

عبوسانند اندر خان ه زین

عروسانند گاه عز و تمکین

285

همه بر هر فنون حرب حایز

همه گوینده هل من مبارز

286

همه دانای فن دارای علمند

تو گویی از قشون ویلهلمند

287

به گاه جست و خیز و ژیمناستیک

تو گو یی هست اعضاشان ز لاستیک

288

کشند ار صف ز طهران تا به تجریش

نبینی شان به صف یک مو پس و پیش

289

چنان با نظم و با ترتیب عالی

که اندر ریسمان، عقد لآلی

290

همانا عارف این اطفال دیدست

که در ژاندارمری منزل گزیدست

291

بیا عارف که ساقت سم در آرد

میان لنبرینت دم در آرد

292

شنیدم سوء خلقت دبه کرده

همان یک ذره را یک حبه کرده

293

ترقی کرده ای در بد ادایی

شدستی پاک مالیخولیایی

294

ز منزل در نیایی همچو جوکی

کنی با مهربانان بد سلوکی

295

ز گل نازک ترت گویند و رنجی

مجنب از جای خود عارف که گنجی

296

یکی گوید که این عارف خیالیست

یکی گوید که مغزش پاک خالیست

297

یکی بی قید و حالت شناسد

یکی وردار و ورمالت شناسد

298

یکی گوید که آب زیر کاهست

یکی گوید که خیر این اشتباهست

299

یکی اصلا ترا دیوانه گوید

یکی هم مثل من دیوانه جوید

300

سر راه حکیمی فحل و دانا

شنیدم داشت یک دیوانه ماوا

301

بد آن دیوانه را با عاقلان جنگ

سر و کارش همیشه بود با سنگ

302

ولی چشمش که بر دانا فتادی

بر او از مهر لبخندی گشادی

303

از این رفتار او دانا برآشفت

در این اندیشه شد و با خویشتن گفت

304

یقینا از جنون در من نشانست

که این د یوانه با من مهربانست

305

همانا بایدم کردن مداوا

که تا زایل شود جنسیت از ما

306

یقینا بنده هم گمراه گشتم

که عارف جوی و عارف خواه گشتم

307

بود ناچار میل جنس بر جنس

مولیتر میل میورزد به هنسنس

308

مگو عارف پرستیدن چه شیوست

که در جنگل سبیکه جز میوه ست

309

بیا عارف که دنیا حرف مفتست

گهی نازک گهی پخ گه کلفت است

310

جهان چون خوی تو نقش بر آبست

زمانی خوش اغر گه بد لعابست

311

گهی ساید سر انسان به مریخ

گهی در مقعد انسان کند میخ

312

گهی عزت دهد گه خوار دارد »

« از این بازیچه ها بسیار دارد

313

یکی را افکند امروز در بند

کند روز دگر او را خداوند

314

اگر کارش وفاقی یا نفاقیست

تمام کار عالم اتفاقیست

315

نه مهر هیچکس در سینه دارد

نه با کس کینه دیرینه دارد

316

نه مهرش را نه کینش را قرارست

نه آنش را نه اینش را مدارست

317

به دنیا نیست چیزی شرط چیزی

ز من بشنو اگر اهل تمیزی

318

به یونان این مثل مشهور باشد

که رب النوع روزی کو ر باشد

319

دهد بر دهخدا نعمت همانجور

که صد چندان دهد بر قاسم کور

320

به نادان آن چنان روزی رساند

که صد دانا در آن حیرت بماند

321

در این دنیا به از آن جا نیایی

که باشد یک کتاب و یک کتابی

322

کتاب ار هست کمتر خور غم دوست

که از هر دوستی غمخوار تر اوست

323

نه غمازی نه نمامی شناسد

نه کس از او نه او از کس هراسد

324

چو یاران دیر جوش و زود رو نیست

رفیق پول و در بند پلو نیست

325

نشیند با تو تا هر وقت خواهی

ندارد از تو خواهش های واهی

326

بگوید از برایت داستان ها

حکایتها کند از باستان ها

327

نه از خوی بدش دلگیر گردی

نه چون عارف از وی سیر گردی

328

تو عارف واقعا گوساله بودی

که از من این سفر دوری نمودی

329

مگر کون قحط بود اینجا قلندر

که ترسیدی کنم کون ترا تر

330

گرفتی گوشه ژاندارمری را

به موسی ب ر گزیدی سامری را

331

بیا امروز قدر هم بدانیم

که جاویدان در این عالم نمانیم

332

بیا تا زنده ام خود را مکن لوس

که فردا می خوری بهر من افسوس

333

پس از مرگم سرشک غم بباری

به قبرم لاله و سنبل بکاری

334

*****************

********************

335

*****************

******************۸

336

بگو عارف من ز احباب طهران

که می بینم همه شب خواب طهران

337

بگو آن کاظم بد آشتیانی

اواخر با تو الفت دا شت یا نی

338

کمال السلطنه حالش چطور است

دخو با اعتصام اندر چه شور است

339

به عالم خوش دل از این چار یارم

فدای خاک پای هر چهارم

340

ادیب السلطنه بعد از مرارات

موفق شد به جبران خسارات

341

چه می فرمود آقای کمالی

دمکرات انقلابی اعتدالی

342

برد جوف دکان پیشی پسی را؟

به چنگ آرد تقی خانی کسی را

343

سرش مویی در آوردست یا نه

بود یا نه در آن تنگ آشیانه؟

344

سرش بی مو و لیکن د ل پذیر است

خدا مرگم دهد این وصف کیر است

345

بدیدم اصفهانی زیر و هم روی

ندیدم اصفهانی من بدین خوی

346

***********

**************

347

اگر یک همچو او در اصفهان بود

یقینا اصفهان نصف جهان بود

348

کمالی نیک خوی و مهربانست

کمالی در تن احباب جانست

349

کمالی صاحب فضل و کمالست

کمالی مقتدای اهل حالست

350

کمالی صاحب اخلاق باشد

کمالی در فتوت طاق باشد

351

کمال را صفات اولیاییست

کمالی در کمال بی ریاییست

352

کمالی در سخن سنجی وحیدست

ولو خود دستجردی هم ندیدست

353

کمالی در فن حکمت سرایی

بود همچون ملک در بی وفایی

354

کمالی را کمالات است بی حد

نداند لیک چای خوب از بد

355

تمیز چای خوب و بد ندارد

و الا هیچ نقصی خود ندارد

356

اگر رفتی تو پیش از من به طهران

ز قول من سلامش کن فراوان

357

بگو محروم ماندم از جنابت

نخواهم دید دیگر جز به خوابت

358

من و رفتن از اینجا باز تا ری

میسر کی شود هیهات و هی هی

359

گر از سر چشمه تا سر تخت باشد

سفر با ضعف پیری سخت باشد

360

چو دورست از من آثار سلامت

فتد دیدار لا شک بر قیامت

361

******************

***************

362

***************

****************

363

ندانم در کجا این قصه دیدم

و یا از قصه پردازی شنیدم

364

که دو روبه یکی ماده یکی نر

به هم بودند عمری یار و هم سر

365

ملک با خیل تازان شد به نخجیر

کشیدند آن دو روبه را به زنجیر

366

چو پیدا گشت آغاز جدایی

عیان شد روز ختم آشنایی

367

یکی مویه کنان با جفت خود گفت

که دیگر در کجا خواهیم شد جفت

368

جوابش داد آن یک از سر سوز

همانا در دکان پوستین دوز

369

ز من عرض ارادت کن ملک را

به هر سلک شریفی منسلک را

370

ملک آن طعنه بر مهر و وفا زن

به آیین محبت پشت پا زن

371

ملک دارای آن مغز سیاسی

که می خندد به قانون اساسی

372

****************

*****************

373

ملک دارای آن حد فضایل

که تعدادش به من هم گشته مشکل

374

بگو شهزاده هاشم میرزا را

نمی پرسی چرا احوال ما را

375

وکالت گر دهد تغییر حالت

عجب چیز بدی باشد وکالت

376

چو بینی اقتدار الملک ما را

بزن یک بوسه بر رویش خدا را

377

الهی زنده باد آن مرد خیر

همایون پیر ما آقای نیر

378

بود شه زاده مرآت سلطان

مصفا از کدورت های دوران

379

امیدم آن که چون در بعض اوقات

کند با نصر ت الدوله ملاقات

380

رساند بر وی از من بندگ یها

کند اظهار بس شرمندگی ها

381

در ایران گر یک شه زاده باشد

همین شه زاده آزاده باشد

382

جوانی کام رانی نیک نامی

خدا دادش تمامی با تمامی

383

جز او ایران به کس نازش ندارد

جز این یک تیر در تر کش ندارد

384

پدر گر جزء آباء لئام است

پسر سرخیل ابناء کرام است

385

شود فیروز کار ملک آن روز

که باشد رشته اش در دست فیروز

386

نکرده هیچ یک دم خدمت او

تنعم می کنم از نعمت او

387

مرا او بر خراسان کرد مامور

از او من شاکرم تا نفخه صور

388

مرا باید که دارم نعمتش پاس

پیمبر گفت من لم یشکر الناس

389

به گیتی بیش مانی بیش بینی

زمانی نوش و گاهی نیش بینی

390

بمان و ببین جمادی و رجب را

که بینی العجب ثم العجب را

391

در این گیتی عجب دیدن عجب نیست

عجب بین جمادی و رجب نیست

392

از این مرد و زن شمس و قمر نام

نزاید جز عجب هر صبح و هر شام

393

من از عارف در این ایام آخر

بدیدم آنچه نتوان کرد باور

394

بیا عارف که روی کار برگشت

ورا با تو روابط تیره تر گشت

395

شنیدم در تیاتر باغ ملی

برون اند اختی حمق جبلی

396

نمود اندر تماشاخانه عام

ز اندامت خریت عرض اندام

397

به جای بد کشا نیدی سخن را

بسی بی ربط خواندی آن دهن را

398

نمی گویم چه گفتی شرمم آید

ز ب یآزرمیت آزرمم آید

399

چنین گفتند کز آن چیز عادی

همی خوردی ولی قدری زیادی

400

******

******

401

الهی می زد آواز ترا سن

که دیگر کس نمیدیدت سر سن

402

ترا گفتند تا تصنیف سازی

نه از شیشه اماله قیف سازی

403

کنی با شعر بد عرض کیاست

غزل سازی و آن هم در سیاست

404

تو آهویی مکن جانا گرازی

تو شاعر نیستی تصنیف سازی

405

عجب اشعار زشتی ساز کردی

عجب مشت خودت را باز کردی

406

برادر جان خراسانست اینجا

سخن گفتن نه آسان است اینجا

407

خراسان مردم باهوش دارد

خراسانی دو لب ده گوش دارد

408

همه طلاب او دارای طبعند

نه تنها پی رو ق  را سبعند

409

نشسته جنب هر جمعی ادیبی

ز انواع فضایل با نصیبی

410

خراسان جا چو نیشابور دارد

که صد پیشی به پیشاوور دارد

411

نمایند اهل معنی ریشخندت

چو میخوانند اشعار چرندت

412

کسانی می زنند از بهر تو دست

که مثل تو نادانند یا مست

413

شود شعر تو خوش با زور تحریر

چو با زور بزک روی زن پیر

414

به داد تو رسیده ای دل ای دل

وگرنه کار شعرت بود مشکل

415

برو عارف که مهر از تو بریدم

به ریش هر چه قزوینی است ریدم

416

چو عارف نامه آمد تا بدن حد

یکی از دوستان از در درآمد

417

بگفتا گرچه عارف بدزبان است

ولیکن بر شماها میهمان است

418

به مهمان شفقت و انعام باید

ولو عارف بود ، اکرام باید

419

نباید بیش از ای ن خون در دلش کرد

گهی خوردست می باید ولش کرد

420

بیا عارف دوباره دوست گردیم

دو مغز اندر دل یک پوست گردیم

421

ترا من جان عارف دوست دارم

ز مهرست این که گه پشتت بخارم

422

ترا من جان عارف بنده باشم

دعا گوی تو ام تا زنده باشم

423

بیا تا گویمت رندانه پندی

که تا لذت بری از عمر چندی

424

تو این کرم سیاست چیست داری

چرا پا بر دم افعی گذاری

425

برو چندی در کون را بکن چفت

میفکن بر سر بی زخم خود زفت

426

مکن اصلا سخن از نظم و یا سا

ز شر معدلت خواهی بیاسا

427

سیاست پیشه مردم، حیله سازند

نه مانند من و تو پاک بازند

428

******

******

429

تماما حقه باز و شارلاتانند

گهی مشروطه گاهی مستبدند

430

به هر تغییر شکلی مستعدند

به هر جا هر چه پاش افتاد آنند

431

تو هم قزوینی ملای رومی

به هر صورت درآ، مانند مومی

432

تو هم کمتر نئی از ان رنودا

کهر کمتر نباشد ا ز کبودا

433

همانا گرگ بالان دیده باشی

تو خیلی پاردم ساییده باشی

434

ولیکن باز گاهی چرخ بی پیر

دهد اشخاص زیرک را دم گیر

435

فراوان مرغ زیرک دیده ایام

که افتادند بهر دانه در دام

436

سیاست پیشگان در هر لباسند

به خوبی همدگر را می شناسند

437

همه دانند زین فن سودشان چیست

به باطن مقصد و مقصودشان چیست

438

از این رو یکدگر را پاس دارند

یکیشان گر به چاه افتد در آرند

439

من و تو زود در شرش بمانیم

که هم بی دست و هم بی دوستانیم

440

چو ما از جنس این مردم سواییم

نشان کین و آماج بلاییم

441

نمی دانی که ایران است اینجا

حراج عقل و ایمان است اینجا

442

نمی دانی که ایرانی چه چیزست

نمی دانی چقدر این جنس حیزست

443

بزرگان وطن را از حماقه

نباشد بر وطن یک جو علاقه

444

یکی از انگلستان پند گیرد

یکی با رو س ها پیوند گیرد

445

به مغز جمله این فکر خسیس است

که ایران مال روس و انگلیس است

446

بزرگان در میان ما چنیند

از آنها کمتران کمتر از اینند

447

بزرگانند دزد اختیاری

ولی این دسته دزد اضطراری

448

به غیر از نوکری راهی ندارند

والا در بساط آهی ندارند

449

تهی دستان گرفتار معاشند

برای شام شب اندر تلاشند

450

از آن گویند گاهی لفظ قانون

که حرف آخر قانون بود نون

451

اگر داخل شوند اندر سیاست

برای شغل و کار است و ریاست

452

تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست

امید جز به سردار سپه نیست

453

رعایا جملگی بیچارگانند

که از فقر و فنا آوارگانند

454

ز ظلم مالک بی دین هلاکند

به زیر پای صاحب ملک خاکند

455

تمام از جنس گاو و گوسفندند

نه آزادی نه قانون می پسندند

456

******

******

457

چه دانن این گروه ابله دون

که حریت چه باشد، چیست قانون

458

چو ملت این سه باشند ای نکومرد

چرا باید بکو بی آهن سرد؟

459

به این وصف از چنین ملت چه جویی؟

به این یک مشت پرعلت چه گویی؟

460

برای همچو ملت همچو مردم

نباید کرد عقل خویش را گم

461

نباید برد اسم از رسم و آیین

به گوش خر نباید خواند یاسین

462

تو خود گفتی که هر کس بود بیدار

در ایران می رود آخر سر دار

463

چرا پس می خری بر خود خطر را

گذاری زیر پای خویش سر را

464

کنی با خود اعالی را اعادی

نبینی در جهان جز نامرادی

465

بیا عارف بکن کاری که گویم

تو با من دوستی، خیر تو جویم

466

اگر خ واهی که کارت کار باشد

همیشه دیگ بختت بار باشد

467

دو ذرعی مولوی را گند ه تر کن

خودت را روضه خوانی معتبر کن

468

چو ذوقت خوب و آوازت ستودست

سوادت هم اگر کم بود، بودست

469

عموم روضه خوان ها بی سوادند

ترا این موهبت تنها ندادند

470

مسائل کن بر از زادالمعادا

فراهم کن برای خویش زادا

471

بدان از بر بحار و جوهری را

نژاد جن و فامیل پری را

472

احادیث مزخرف جعل می کن

خران گریه خر را نعل می کن

473

بزن بالای منبر زیر آواز

بیفکن شور در مجلس ز شهناز

474

چو اشعار نکو بسیار دانی

بگیرد مجلست هر جا که خوانی

475

سر منبر وزیران را دعا کن

به صدق ار نیست ممکن، با ریا کن

476

بگو از همت این هیات ماست

که در این فصل پیدا می شود ماست

477

ز سعی و فکر آن دانا و زیرست

که سالم تر غذا نان و پنیرست

478

از آن با کله در کار اداره

فرنگی ها نمایند استعاره

479

زبس داناست آن یک در وزارت

برند اسم شریفش با طهارت

480

فلان یک دیپلم اصلاح دارد

ز سر تا پای او اصلاح بارد

481

در این فن اولین شخص جهانست

نه آرشاک آنچنان نه خاصه خانست

482

ز اصلاحش چه هی خواهی از این بیش

که نبود در وزارتخانه یک ریش

483

به جای پیرهای مهمل زار

جوانان مجرب را دهد کار

484

******

******

485

به تخمش گر همه پیران بمیرند

اگر مردند هم مردند، پیرند

486

ز استحکام سم وز سختی پوز

کند صد عضو را ناقص به یک روز

487

شب و روز آن یکی قانون نویسد

ببیند هر چه گه کاری بلیسد

488

کثافت کاری پیشینیان را

نگویم تا نیالایم دهان را

489

از آن روزی که این عالی مقامست

تمام آن کثافت ها تمامست

490

وکیلان را بگو روح الامینند

ز عرش افتاده پابند زمینند

491

مقدس زاده اند از مادر خویش

گناهست از کنی مرغانشان کیش

492

یقینا گر ز بی چیزی بمیرند

به رشوت از کسی چیزی نگیرند

493

به جز شهریه مقصودی ندارند

به هیچ اسم دگر سودی ندارند

494

فقط از بهر ما هی چند غاز است

که این بیچاره ها را چشم باز است

495

غم ملت ز بس خوردند مردند

ورم کردند از بس غصه خوردند

496

ز مشروطیت و قانون مزن دم

مکن هرگز ز وضع مملکت ذم

497

بزرگان چون بینند این عجب را

که عارف بسته از تعییب لب را

498

کنند آجیل و ماجیل تو را کوک

نه مستاسل شوی دیگر نه مفلوک

499

نه دیگر حبس می بینی نه تبعید

نه دیگر بایدت هر سو فرارید

500

بخور با بچه خوشگلها عرق را

بشوی از حرف بی معنی ورق را

501

اگر داری بتی شیرین و شنگول

که وافورت دهد با دست مقبول

502

بکش تریاک و بر زلفش بده دود

تماشا کن به صنع حی مودود

503

بزن با دوستان در بوستان سور

ببر سور از نکورویان پاسور

504

به عشق خد خوب و قد موزون

بخوان گاهی نوا، گاهی همایون

505

چو تصنیفت بلند آوازه گردد

روان اهل معنی تازه گردد

506

خدا روزی کند عیشی چنین را

عموم مومنات و مومنین را

507

جلایرنامه قائم مقامست

که سرمشق من اندر این کلامست

508

اگر قائم مقام این نامه دیدی

جلایرنامه خود را دریدی

509

جلایر را جلایر بنده کردم

جلایرنامه را من زن ده کردم

510

به شوخی گفته ام گر یاوه یی چند

مبادا دوستان از من برنجند

511

بیارم از عرب بیتی دو مشهور

که اهل دانشم دارند معذور

512

اذا شاهدت فی نظمی فتورا

 و  وهنا فی بیانی للمعانی

513

فلات نسب لنقصی ان رقصی

علی تنشیط ابناء الزمان

514

**************************

***************************

515

516

517

518

519

520

521

522

523

524

525

526

527

528

529

530

متن شعر کپی شد.