کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

مثنوی زهره و منوچهر

1

صبح نتابیده هنوز آفتاب

وا نشده دیده نرگس ز خواب

2

تازه گل آتشی مشک بو ی

شسته ز شبنم به چمن دست و رو ی

3

منتظر هوله باد  سحر

تا که کند خشک بدان روی تر

4

ماه رخی چشم و چراغ سپا ه

نایب اول به وجاحت چو ماه

5

صاحب شمشیر و نشان در جمال

بنده مهمیز ظریفش هلال

6

نجم فلک عاشق سردوشی اش

زهره طلبکار هم آغوشی اش

7

نیر و رخشان چو شبه  چکمه اش

خفنه یکی شیر به هر تکمه اش

8

دوخته بر دور کلاهش لبه

وان لبه بر شکل مه یک شبه

9

بافته بر گردن جان ها کمند

نام کمندش شده واکسیل بند

10

کرده منوچهر پدر نام او

تازه تر از شاخ گل اندام او

11

چشم بمالید و برآمد ز خواب

با رخ تابنده تر از آفتاب

12

روز چو روز خوش آدینه بود

در گرو خدمت عاد ی نبود

13

خواست به میل دل و وفق مرام

روز خوش خویش رساند به شام

14

چون زهوس های فزون از شمار

هیچ نبودش هوسی جز شکار

15

اسب طلب کرد و تفنگ و فشنگ

تاخت به صحرا پ ی نخجیر و رنگ

16

رفت کند هر چه مرال است و م یش

برخی بازوی توانای خویش

17

از طرفی نیز در آن صبح گاه

زهره مهین دختر خالوی ماه

18

آلهه عشق و خداوند ناز

آدمیان را به محبت گداز

19

پیشه وی عاشقی آموختن

خرمن ابناء بشر سوختن

20

خسته و عاجز شده در کار خود

واله و آشفته چو افکار خود

21

خواست که بر خستگ ی آرد شکست

یک دو سه ساعت کشد از کار دست

22

سیر گل و گردش باغی کند

تازه ز گل گشت دماغ ی کند

23

کند ز بر کس  وت افلاک یان

کرد به سر مقنعه خاک یان

24

خویشتن آراست به شکل بشر

سوی زمین کرد ز کیهان گذر

25

آمد از آرامگه خود فرود

رفت بدان سو که منوچهر بود

26

زیر درختی به لب چشمه سار

چشم وی افتاد به چشم سوار

27

تیر نظر گشت در او کارگر

کارگرست آری تیر نظر

28

لرزه بیفتاد در اعصاب او

رنگ پرید از رخ شاداب او

29

گشت به یک دل نه به صد دل اس یر

در خم فتراک جو ان دلیر

30

رفت که یک باره دهد دل به باد

یاد الوهیت خویش اوفتاد

31

گفت به خود خلقت عشق از منست

این چه ضع یفی و زبون گشتن است

32

من که یکی عن صر افلاکیم

از چه زبون پسری خاکیم

33

آلهه عشق منم د ر جهان

از چه به من چ یره شود این جوان

34

من اگر آشفته و شیدا شوم

پیش خدایان همه رسوا شوم

35

عشق که از پنجه من زاده است

وز شکن زلف من افتاده است

36

با من اگر دعو ی کشتی کند

با دگران پس چه درش تی کند؟

37

خوابگه عشق بود مشت من

زاده من چون گ زد انگشت من ؟

38

تاری از آن دام که دایم تنم

در ره این تازه جوان افگنم

39

عشق نهم در وی و زارش کنم

طرفه غزالی است شکارش کنم

40

دست کشم بر گل و بر گوش او

تا بپرد از سر او هوش او

41

جنبش یک گوشه ابروی من

میکشدش سا یه صفت سوی من

42

من که بشر را به هم انداختم

عاشق و د لداده هم ساختم

43

خوب توانم که کنم کار خو یش

سازمش از عشق گرفتار خویش

44

گرچه نظامی است غلامش کنم

منصرف از شغل نظامش کنم

45

این همه را گفت و قو ی کرد دل

داد به خود جرات و شد مستقل

46

کرد نهان عجز و عیان ناز خو یش

هیمنه یی داد به آواز خویش

47

گفت سلام ای پسر ماه و هور

چشم بد از روی نکوی تو دور

48

ای ز بشر بهتر و بگزیده تر

بلکه ز من نیز پسندیده تر

49

ای که پس از خلق تو خلاق تو

همچو خلایق شده مشتاق تو

50

ای تو بهین میوه باغ بهی

غنچه سرخ چمن فرهی

51

چین سر زلف عروس حیات

خال دلارای رخ کاینات

52

در چمن حسن گل و فاخته

سرخ و سفیدی به ر خت تاخته

53

بسکه تو خلقت شده یی شوخ و شنگ

گشته به خلق تکن تو عرصه تنگ

54

کز پس تو باز چه رنگ آ  ورد

حسن جهان را به چه قالب برد

55

بی تو جهان هیچ صفایی نداشت

باغ امید آب و هوایی نداشت

56

قصد کجا داری و نام تو چ یست

در دل این کوه مرام تو چ یست

57

کاش فرود آیی از آن تیز گام

کز لب این چشمه ستا نیم کام

58

در سر این سبزه من و تو به هم

خوش به هم آ ییم در این صبحدم

59

مغتنم است این چمن دلفریب

ای شه من پای در آر از رکیب

60

شاخ گلی پا به سره سبزه نه

شاخ گل اندر وسط سبزه به

61

بند کن آن رشته به قرپوس زین

جفت بزن از سر ز ین بر زمین

62

خواهی اگر پنجه به هم افکنم

وز دو کف دست رکاب ی کنم

63

تا تو نه ی بر کف من پا ی خود

گرم کنی در دل من جا ی خود

64

یا که بنه پا به سر دوش من

سر بخور از دوش در آغوش من

65

نرم و سب کروح بیا در برم

تات چو سبزه به زم ین گسترم

66

بوسه شیرین دهمت بی شمار

قصه شیرین کنمت صد هزار

67

کوه و بیابان پی آهو مبر

غصه هم چشمی آهو مخور

68

گرم بود روز دل کوهسار

آه  وکا دست بدار از شکار

69

حیف بود کز اثر آفتاب

کاهد از آن روی چو گل آب و تاب

70

یا ز دم باد جنایت شمار

بر سر زلفت بنش یند غبار

71

***********

***********

72

خواهی اگر با دل خود شور کن

هرچه دلت گفت همان طور کن

73

این همه بشن ید منوچهر از او

هیچ نیامد به دلش مهر از او

74

روح جوان همچو دلش ساده بود

منصرف از میل بت و باده بود

75

گرچه به قد اندک ی افزون نمود

سال وی از شانزده افزون نبود

76

کشمکش عشق ندیده هنوز

لذت مستی نچشیده هنوز

77

با همه نوش لبی ای عجب

کز می نوشش نرس یده به لب

78

بود در او روح سپاهیگری

مانع دل باختن و دلبر ی

79

لا  جرم از  حجب جوا بی نداد

یافت خطابی و خطابی نداد

80

گویی چسبیده ز شهد زیاد

لب به لب آن پسر حور زاد

81

زهره دگر باره سخن ساز کرد

زمزمه دلبری آغاز کرد

82

کای پسر خوب تعلل مکن

در عمل خ یر تامل مکن

83

مهر مرا ای به تو از من درود

بینی و از اسب نیایی فرود؟!

84

صبح به این خ  رمی و این چمن

با چمن آرا صنمی همچو من

85

حیف نباشد که گران ی کنی

صابری و سخت کمانی کنی

86

لب مفشار اینهمه بر یکدگر

رنگ طبیعی ز لب خود مبر

87

بر لب لعلت چو بیاری فشار

رنگ طبیعی کند از وی فرار

88

یا برسد سرخی او را شکست

یا کندش سرخ تر از آنچه هست

89

آن که تو را این دهن تنگ داد

وان لب جان پرور گلرنگ داد

90

داد که تا بوسه فشا نی همی

گه بدهی گه بستانی همی

91

گاه به ده ثا نی هبی بیش و کم

گیری سی بوسه زمن پشت هم

92

گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش

مدتش از مدت سی بوسه بیش

93

بوسه اول ز لب آید به در

بوسه ثانی کشد از ناف سر

94

حال ببین میل کدامین تراست

هر دو هم ار میل تو باشد رواست

95

باز چو این گفت و جوابی ندید

زور خدایی به تن اندر دم ید

96

دست زد و بند رکابش گرفت

ریشه جان و رگ خوابش گرفت

97

خواه نخواه از سر ز ینش کشید

در بغل خود به زمینش کشید

98

هر دو کشیده سر سبزه دراز

هر دو زده تکیه بر آرنج ناز

99

*****************

*****************

100

قد متوازی و محاذی دو خد

گویی که اندازه بگیرند قد

101

عارض هر دو شده گلگون و گرم

این یکی از شهوت وآن یک ز شرم

102

عشق به آزرم مقابل شده

بر دو طرف مساله مشکل شده

103

زهره طناز به انواع ناز

کرد بر او دست تمتع دراز

104

تکمه به زیر گلویش هرچه بود

با سر انگشت عطوفت گشود

105

یافت چو با بی کلهی خوشترش

کج شد و برداشت کلاه از سرش

106

دست به دو قسمت فرقش کش ید

برقی از آن فرق به قلبش رسید

107

موی که نرم افتد و تیمار گرم

برق جهد آخر از آن موی نرم

108

از کف آن دست که با مهر زد

برق لطیقی به منوچهر زد

109

رفت که بوسد ز رخ فرخش

رنگ منوچهر پرید از ر خش

110

خورد تکان جمله اعضا ی او

از نک سر تا به نک پای او

111

دید کز آن بوسه فنا م ی شود

بوالهوس و سر بهوا م ی شود

112

دید که آن بوسه تمامش کند

منصرف از شغل نظامش کند

113

بر تن او چندشی آمد پدید

پس ع  رقی گرم به جانش دو ید

114

برد کمی صورت خود را عقب

طرفه دلی داشته یاللعجب !

115

زهره از این واقعه بی تاب شد

بوسه میان دو لبش آب شد

116

هر ر طبی را که نچینی به وقت

آب شود بعد به شاخ درخت

117

گفت ز من رخ زچه بر تافتی؟

بلکه ز من خوب تر ی یافتی

118

دل به هو ای دگری داشتی؟

یا لب من بی نمک انگاشتی

119

بر ر خم ار آخته بود ی تو تیغ

به که ز من بوسه نما یی دریغ

120

جز تو کس از بوسه من سر نخورد

هیچکس این طور به من بر نخورد

121

از چه کن ی اخم مگر من بدم

بلکه ملولی که چرا آمدم؟

122

من که به این خوبی و رعناییم

دخت  رکی عشقی و شیداییم

123

گیر تو افتاده ام ای تازه کار

بهتر از این گیر نیاید شکار

124

خوب ببین بد به سراپام هست؟

یک سر مو ع یب در اعضام هست؟

125

هیچ خدا نقص به من داده است؟

هیچ کسی مثل من افتاده است؟

126

این سر و سیمای فرح زای من

این فرح افزا سر و س یمای من

127

********************

********************

128

این لب و این گونه و این بینیم

بینی همچون قلم چینیم

129

این سر و این سینه و این ساق من

این کف نرم این کفل چاق من

130

این گل و این گردن و این ناف من

این شکم بی شکن صاف من

131

این سر و این شانه و این سینه ام

سینه صافی تر از آیینه ام

132

باز مرا هست دو چیز دگر

کت ندهم هیچ از آنها خبر

133

راز درون دل پاچین مپرس

از صفت ناف به پا یین مپرس

134

هست در این پرده بس آوازها

نغمه دیگر زند این سازها

135

چون بنهم پا ی طرب بر بساط

از در و دیوار ببارد نشاط

136

بر سر این سبزه برقصم چنان

کز اثر پام نماند نشان

137

زیر پی من نشود سبزه له

نرم ترم من به تن از کرک به

138

چون ز طرب بر سر گل پا نهم

در سبکی تالی پروانه ام

139

گر بجهم از سر این گل بر آن

هیچ به گلها نرسانم ز یان

140

رقص من اندر سر گلها ی باغ

رقص شعاع است به رو ی چراغ

141

بسکه بود نیر و رخشان تنم

نور دهد از پس پ یراهنم

142

زانچه ترا خوب ب  ود در نظر

بوسه من باشد از آن خوبتر

143

هر چه ز جنس عسل و شکر است

بوسه من از همه ش یرین تر است

144

تا دو سه بوسه نستانی همی

لذ ت این کار ندانی همی

145

تو بستان بوسه ایی از من فره

بد شد اگر، باز سر جاش نه !

146

ناز مکن! من ز تو خوشگل ترم

من ز تو در حسن و وجاهت  سرم

147

نی غلط افتاد تو خوشگل تر ی

در همه چیز از همه عالم سری

148

اخم مکن! گوش به عرضم بده

مفت نخواهم ز تو ، قرضم بده !

149

نیست در این گفته من سوسه یی

گر تو به من قرض ده ی بوسه یی

150

بوسه دیگر سر آن م ی نهم

لحظه دیگر، به تو پس م یدهم

151

من نه ترا بیهده ول میکنم

گر ندهی بوسه دوئل م ی کنم!

152

گر ندهی بوسه عذابت کنم

از عطش عشق کبابت کنم

153

نی غلطی رفت، ببخشا به من

دور شد از  حد نزاکت سخن

154

بر تو اگر گفته من جور کرد

من چه کنم عشق تو این طور کرد

155

***********************

***********************

156

من که نگفتم تو بده بوسه مفت

طاق بده بوسه و برگیر جفت

157

از چه کنی سد در داد و ستد؟

فایده در داد و ستد می رسد!

158

قرض بده منفعتش را بگیر

زود هم این قرض گزارم نه دیر

159

از لب من بوسه مک  رر بگیر

چون که به آخر رسد ار سر بگ یر

160

از سر من تا به قدم یک سره

هست چراگاه تو آهو بره

161

از تو بود دره و ماهور آن

چشمه نزدیک و تل دور آن

162

هر طرفش را که بخواهی بچر

هر گل خو بی که بیابی بخور

163

عیش ترا مانع و محظور نیست

تمر بود یانع و ناطور نیست

164

ور تو ندانی چه کنی، یاد گیر!

یاد از این زهره استاد گیر

165

خیز تو صیاد شو و من شکار

من بدوم سر به پی من گذار

166

من نه شکارم که ز تو رم کنم

زحمت پای تو فراهم کنم

167

تیر بینداز که من از هوا

گیرم و در سینه کنم جابجا

168

من ز پی تیر تو هر سو د  وم

تیر تو هر سو رود آن سو ر  وم !

169

چشم به هم نه که نبینی مرا

من ز تو پنهان شوم این گوشه ها

170

ریگ بیاور که زنی طاق و جفت

می دهمت هرچه تمنا کنی

171

گر تو مرا آ یی و پیدا کنی

با گرو بوسه، نه با حرف مفت

172

جر بزنی یا نزنی برده یی

خوب رخی، هر چه کنی کرده یی!

173

گاه یکی نیز از آن ریگ ها

بین دو انگشت بنه در خفا

174

بی خبر از من بپران سو ی من

نرم بزن بر هدف رو ی من

175

کج شو وزین جوی روان پشت هم

آب بپاش از سر من تا قدم

176

مشت خود از چشمه پر از آب کن

سر به پی من نه و پرتاب کن

177

غصه مخور گر تن من خ یس شد

رخت اتو کرده من ک یس شد

178

آب بپاش از سر من تا به پا

هست در این کار بس ی نکته ها

179

نازک و تنگ است مرا پیرهن

تر که شود نیک بچسبد به تن

180

پست و بلندی همه پیدا شود

آنچه نهفته است هویدا شود

181

کشف بسی س  ر نهانت کند

راز پس پرده عنایت کند

182

گاه بکش دست بر ابرو ی من

گاه به هم زن سر گ یسوی من

183

*******************

*******************

184

گاه بیا پیش که بوسی مرا

رخ چو برم پیش تو واپس گر ا

185

گر گذر از بوسه کند مطلبت

می زنم انگشت ادب بر لبت

186

گر ببری دست به پایین من

ترکه خوری از کف سیمین من

187

ناف به پا یین نبری دست را

نشکنی از بی خ  ردی بست را

188

گر ببری دست تخطی به بست

ترکه گل می زنمت پشت دست

189

گاه بیا روی و زمانی به زیر

گاه بده کو لی و کولی بگیر

190

گه به لب کوه بر آر یم های

تا به دل کوه بپ یچد صد ای

191

سبزه نگر تازه به بار آمده

صافی و پیوسته و روغن زده

192

 سر  سره فصل بهاران بود

وز پی سر خوردن یاران بود

193

همچو دو پروانه خوش بال و پر

داده عنان بر کف باد سحر

194

دست به هم داده بر آن  سر خور یم

گاه به هم گاه ز هم بگذریم

195

بلکه ز اجرام زمین رد شویم

هر دو یکی روح مج  رد شو یم

196

سیر نماییم در آفاق نور

از نظر مردم خاکی به دور

197

باش تو چون گربه و من موش تو

موش گرفتار در آغوش تو

198

گربه صفت  ورجه و گازم بگ یر

ول ده و پرتم کن و بازم بگیر

199

طفل شو و خسب به دامان من

شیر بنوش از سر پستان من

200

از سر زلفم طلب مشک کن

با نفس من ع  رقت خشک کن

201

ورجه و شادی کن و بشکن بزن

گل بکن از شاخه و بر من بزن

202

ورجه و شادی کن و بشکن بزن

بوسه بزن بر دهن ناف من

203

ماچ کن از س ینه سیمین من

گاز بگیر از لب ش یرین من

204

همچو گلم بو کن و چون مل بنوش

بفکن و لختم کن و بازم بپوش

205

غنچه صفت خنده کن و باز شو

عشوه شو و غمزه شو و ناز شو

206

قلقلکم می ده و نشگان بگیر

من چه بگو یم چه بکن ، جا بگیر!

207

گفت و دگر باره طلب کرد بوس

باز شد آن چهره خندان عبوس

208

از غضب افکنده بر ابرو گره

از پی پیکار کمان کرده زه

209

خواست چو با زهره کند گفتگو

روی هم افتاد دو مژگان او

210

خفتن مژگانش نه از ناز بود

بلکه در آن خفتگی یک راز بود

211

*****************

*****************

212

امر طبیعی است که در بین راه

چون برسد مرد لب پرتگاه

213

خواهد ازین سو چو به آن سو جهد

چشم خود از واهمه بر هم نهد

214

تازه جوان عاقبت اند یش بود

با خبر از عاقبت خو یش بود

215

دید رسیدست لب پرتگاه

واهمه را چشم ببست از نگاه

216

آه چه غرقاب مهیبی است عشق!

مهلکه پر ز نهیبی است عشق

217

کیست که با عشق بچوشد همی

وز دو جهان دیده نپوشد همی

218

باری از آن بوسه جوان دلیر

واهمه بگرفت و سر افگند زیر

219

گفت که ای نسخه بدل از پر ی

جلد سوم از قمر و مشتری

220

عطف بیان از گل و سر و  سمن

جمله تاکید ز باغ و چمن

221

دانمت از جنس بشر برتر ی

لیک ندانم بشری یا پری؟

222

عشوه از این بیش به کارم مکن

صرف مساعی به شکارم مکن

223

بر لبم آن قدر تلن گر مزن

جاش بماند به لبم ، پر مزن

224

شوخ مشو، شعبده باز ی مکن

پیش میا دست درازی مکن

225

دست مزن تا نشود ز ینهار

عارض من لاله صفت داغدار

226

گر اثری ماند از انگشت تو

باز شود مشت من و م شت تو

227

عذر چه آرد به کسان رو ی من

یک منم و چشم همه سو ی من

228

ظهر که در خانه نهم پا ی خود

بگذرم از موقف لالای خود

229

آن که قدش چفته چو شمشیر شد

تا قد من راست تر از تیر شد

230

بیند اگر در رخ من لکه یی

بی شک از آن لکه خورد یکه یی

231

تا دل شب غرغر و غوغا کند

فت ض  حم سازد و رسوا کند

232

خلق چه دانن د که این داغ چیست

بر رخ من داغ تو یا داغ کیست

233

کیست که ا ین ظلم به من کرده است

مرد برد تهمت و زن کرده است

234

شهد لب من نمکیده است کس

در قرق من نچر یده است کس

235

هیچ خیالی نزده راه من

بدرقه کس نشده آه من

236

زاغچه کس ننشستم به بام

باد به گوشم نرسانده پیام

237

سیر ندیده نظری در ر خم

شاد نگشته دلی از پاسخم

238

هیچ پریشان نشده خواب من

ابر ندیده شب مهتاب من

239

**************

**************

240

آینه من نپذیرفته زنگ

پای ثباتم نرسیده به سنگ

241

خورده ام از خوب رخان مشت ها

سوزن نشگان ز سر انگشت ها

242

خوب رخان خوش روشان خیل خیل

سوی من آیند همه همچو سیل

243

عصر گذر کن طرف لاله زار

سرو قدان بین همه لاله عذار

244

هر زن و مردی که به من بنگرد

یک قدم از پهلوی من نگذرد

245

عشوه کنان بگذرد از سو ی من

تا زند آرنج به بازو ی من

246

گرچه جوانم من و صاحب جمال

مهر بتان را نکنم احتمال

247

زن نکند در دل جنگی مقام

عشق زنان است به جنگی حرام

248

عاشقی و مرد سپاهی کجا

دادن دل دست مناه ی کجا؟

249

جایگه من شده قلب سپاه

قلب زنان را نکنم جایگاه

250

مردم بی اسلحه چون گوسفند

در قرق غیرت ما میچرند

251

گرگ شناسیم و شبانیم ما

حافظ ناموس کسا نیم ما

252

تا که بر این گله بزرگی کنیم

نیست سزاواز که گرگی کنیم

253

خون که  چکد بهر وطن روی خاک

حیف بود گر نبود خاک پاک

254

قلب سپاه است چو ماو ای من

قلب فلان زن نشود جا ی من

255

مکر زنان خوانده ام اندر رمان

عشق زنان دیده ام از این و آن

256

دیده و دانسته نیافتم به چاه

کج نکنم پای خود از شاهراه

257

شاه پرستی است همه د ین من

 حب وطن پیشه و آیین من

258

بیند اگر حضرت اشرف مرا

آید و بیرون کند از صف مر ا

259

گر شنود شاه غضب میکند

بی ادبان را شه ادب م ی کند

260

هر چه میان من و تو بگذرد

باد بر شاه خبر می برد

261

باد بر شاه برد از هوا

کوه بگوید به زبان صد ا

262

فرم نظام است چو در بر مرا

صحبت زن نیست میسر مرا

263

بعد که آیم به لباس سو یل

از تو تحاشی نکنم بی دلیل

264

ناز نیاموز تو سرباز ر ا

بهر خود اندوخته کن ناز را

265

خیز و برو دست بدار از سرم

نیز مبر دست به پا یین ترم !

266

زهره که در موقع گفتار او

بود فنا در لب گلنار او

267

******************

******************

268

مانده در او خیره چو صورتگری

در قلم صورت بهت آور ی

269

یا چو کسی هیچ ندیده تذرو

دیده تذروی به سر شاخ سرو

270

دید چو انکار منوچهر را

کرد فزون در طلبش مهر را

271

پنجه عشقست و قوی پنجه یی است

کیست کز ا ین پنجه در اشکنجه نیست

272

منع بتان عشق فزون تر کند

ناز دل خون شده خون تر کند

273

هر چه به آن دیر بود دست رس

بیش بود طالب آن را هوس

274

هر چه که تحصیل وی آسان بود

قدر کم و قیمتش ارزان بود

275

لعل همان سنگ بود لیک سرخ

هست بسا سنگ چو او ن یک سرخ

276

لعل ز معدن چو کم آ ید به در

لا  جرم از سنگ گران سنگ تر

277

گر رادیوم نیز فراوان بدی

قیمت احجار بیابان بدی

278

پس زجهان ز زشت و نکوست

قیمت آن اجرت تحصیل اوست

279

الغرض آن انجمن آرای عشق

ماهی مستغرق دریای عشق

280

آتش مهر ابد اندوخته

در شرر آتش خود سوخته

281

گر چه از او آیت حرمان شنید

بیش شدش حرص و فزون شد امید

282

گفت جوان هرچه بود ساده تر

هست به دل باختن آماده تر

283

مرغ رمیده نشود زود رام

دام ندیده است که افتد به دام

284

 جست ز جا با قد چون سلسله

طعنه و تشویق و عتاب و گله

285

گفت چه ترسوست، جوان را ببین!

صاحب شمشیر و نشان را ببین!

286

آن که ز یک زن بود اندر گر یز

در صف مردان چه کند  جست و خیز

287

مرد سپاهی و به این کم دلی

ب  چه به این جاهلی و کاهلی !

288

بسکه ستم بر دل عاشق کند

عاشق بیچاره دلش دق کند

289

گرچه به خو بی ر خت  ورد نیست

بین جوانان چو تو خونسرد نیست

290

مرد رشید ! اینهمه وسواس چیست

مرد رشیدی، ز کست پاس چیست

291

پلک چرا روی هم انداختی

روز به خود بهر چه شب ساختی ؟

292

جز من و تو هیچ کس ا ینجا که نیست

پاس که داری و هراست ز چیست ؟

293

سبزه تو ترسی که گواهی دهد

نامه به ارکان سپاهی دهد

294

سبزه که جاسوس نباشد به باغ

دادن راپورت نداند کلاغ

295

**************

**************

296

قلعه بکی نیست که  جلبت کند

حاکم شرعی نه که حدت زند

297

نیست در اینجا ماژری، محبسی

منصب تو از تو نگ یرد کسی

298

بیهده از شاه مترسان مرا

جان من آن قدر مرنجان مرا

299

در تو نیابد غضب شاه راه

هیچ مترس از غضب پادشاه

300

عشق فکن در سر مردم منم

عشق تو را در سر شاه ا فگنم

301

چون گل رخسار تو وا م ی شود

شاه هم از زهره رضا می شود

302

این همه محبوب ش دن بیخود است

حجب ز اندازه فزونتر بد است

303

مرد که در کار نباشد جسور

دور بود از همه لذات دور !

304

هر که نهد پای  جلادت به پیش

عاقبت از پیش برد کار خو یش

305

آن که بود شرم و حیا رهبرش

خلق ربایند کلاه از سرش

306

هر که کند پیشه خود را ادب

در همه کار از همه ماند عقب

307

کام طلب، نام طلب می شود

شاخ گل خشک ، حطب می شود

308

زندگی ساده در این روزگار

ساده مشو، هیچ نیاید به کا ر !

309

گر تو هم ا ینقدر شو ی گول و خام

هیچ ترقی نکنی در نظام

310

آتش سرخی تو، خمودت چر ا

آب روانی تو،  جمودت چرا

311

تازه جوانی تو، جوانیت کو ؟

عید ب  ود، خانه تکانیت کو ؟

312

لعل تو را هیچ به از خنده نیست

اخم به رخسار تو ز یبنده نیست

313

گر نه پی عشق و هوا داده اند

این همه حسن از چه ترا داده اند ؟

314

کان ز پی بذل زر آمد پد ید

شاخه برا ی ثمر آمد پدید

315

نور فشانی است غرض از چراغ

بهر تفرج ب  ود آیین باغ

316

در ثمین از پی تزیین بود

دختر بکر از پی کابین بود

317

غنچه که در طرف چمن واشود

می نتوان گفت که رسوا شود

318

مه که ز نورش همه را قسمتست

می نتوان گفت که بی عصمتست

319

حسن تو بر حد نصاب آمده

بیشتر از حد و حساب آمده

320

حیف نباشد تو بدین خط و خال

بر نخوری، بر ندهی از جمال

321

عشق که نبود به تو ، تنها گلی

عشق که شد ، هم گل و هم بلبلی

322

زندگی عشق عجب زندگی ست

زنده که عاشق نبود، زنده نیست

323

*****************

*****************

324

حسن بلا عشق ندارد صفا

لازم و ملزوم همند این دو تا

325

قدر جوانی که ندانی بدان

چند صباحی که جوا نی بدان

326

بعد که ریش تو رسد تا کمر

با تو کسی عشق نورزد دگر

327

عشق به هر دل که کند انتخاب

همچو رود نرم که در دیده خواب

328

عشق بدین مرتبه سهل القبول

بر تو گران آمده ای بوالفضول

329

گر تو نداری صفت دلبری

مرد نیی صفحه یی از مرمری

330

پرده نقاشی الوانیا

ساخته از زر بت بی جانیا

331

از تو همان چشم شود بهره ور

عضو دگر بهره نبیند دگر

332

عکس تو در چشم من افتاده است

مستی چشم من از آن باده است

333

این که تو گفت ی که ز مهر ی بری

فارغی از رسم و ره دلبر ی

334

آن لب لعل تو هم اندر نهفت

وصف ترا با من ا ین گونه گفت

335

گفت و نگفته است یقینا دروغ

تازه رسیدی تو به حد بلوغ

336

شاخ تو پیوند نخورده هنوز

طوطی تو قند نخورده هنوز

337

جمع نگشتست هنوز از عفاف

دامن پیراهن تو روی ناف

338

وصل تو بر ش یفتگان نوبر است

نوبر هر میوه گرامی تر است

339

من هم از آن سوی تو بشتافتم

کاشهب تو تازه نفس یافتم

340

از تو توان لذت بس یار برد

با تو توان تخته زد و باده خورد

341

با تو توان خوب هم آغوش شد

خوب در آغوش تو بیهوش شد

342

می گذرد وقت ، غنیمت شمار!

برخور از این سفره بی انتظار!

343

چون سخن زهره به اینجا رسید

کار منوچهر به سخت ی کشید

344

دید به گل رفته فرو پای او

شورشی افتاده به اعضا ی او

345

دل به برش ز یر و زبر م ی شود

عضو دگر طور دگر م ی شود!

346

گویی جامی دو کشیده است می

نشوه شده داخل شر یان وی

347

یا مگر از رخنه پ یراهنش

مورچگان یافته ره بر تنش

348

رفت ازین غصه فرو در خیال

کاین چه خیالست و چه تغییر حال

349

از چه دلش در تپش افتاده است

حوصله در کشمکش افتاد است

350

گرسنه بودش دل و سیرش نگاه

ظاهر او معنی خواه و نخواه

351

*********

*********

352

شرم بر او راه نفس می گرفت

رنگ به رخ داده و پس می گرفت

353

رنگ پریده اگر اندر هو ا

قابل حس بودی و نشو و نما

354

زان همه الوان که از آن رخ پرید

قوس قزح می شدی آنجا پدید

355

خواست نیفتاده به دام بلا

خیزد و زان ورطه زند ورجلا

356

گفت دریغا که نکرده شکار

هیچ نیفتاده تفنگم به کار

357

گور و گوزنی نزده بر زم ین

کبک نیاویخته بر قاچ زین

358

سایه برفت و بپرید آفتاب

شد سر ما گرم چو ا ین جوی آب

359

سوخت ز خورشید رخ روشنم

غرق عرق شد ز حرارت تنم

360

خانگیانم نگران منند

چشم به ره منتظران منند

361

صحبت عشق و حوس امروز بس

منتظران را به لب آمد نفس

362

جمعه دیگر لب این سنگ جو

باد میان من و تو رانده وو

363

زهره چو بشنید نوای فراق

طاقتش از غصه و غم گشت طاق

364

دید که مرغ دلش آس یمه سر

در قفس سینه زند بال و پر

365

خواهداز آن تنگ مکان برجهد

بال زنان سر به ب یابان نهد

366

روی هم افکند دو کف از اسف

باز سوی سینه خود برد کف

367

داد بر آرامگه دل فشار

تا نکند مرغ دل از و ی فرار

368

اشک به دور مژه اش حلقه بست

ژاله به پیراهن نرگس نشست

369

گفت که آه ای پسر سنگدل

ای ز دل سنگ تو خارا خجل

370

مادر تو گر چو تو مناعه بود

هیچ نبودی تو کنون در وجود

371

ای عجبا آنکه ز ز ن آفرید

چون ز زن اینگونه تواند برید!

372

حیف ب  ود از گهر پاک تو

این همه خودخواهی و امساک تو

373

این چه دلست ای پسر ب ی نظیر

سخت تر از سنگ و سیه تر ز قیر

374

تا به کی آرم به تو عجز و نیاز

وای که یک بوسه و اینقدر ناز !؟

375

اینهمه هم جور و ستم م ی شود

از تو ز یک بوسه چه کم می شود

376

گرچه مرا ب ی تو روا کام نیست

بی تو مرا لحظه ای آرام نیست

377

گر تو محبت گنه انگاشتی

این همه حسن از چه نگه داشت ی

378

کاش شود با تو دو روز ی ندیم

نایب هم قد تو عبدالرحیم

379

******

******

380

یک دو شبی باش به پهلوی او

تا که کند در تو اثر خوی او

381

تا تو بیاموزی ازآن خوش خصال

طرز نظر باز ی و غنج و دلال

382

بین که خداوند چه خوبش نمود

پادشه ملک قلوبش نمود

383

مکتب عشق است سپرده به او

اوست که از جمله بتان برده گو

384

آنچه ندانی تو ازو یادگیر

مشق نکوکاری از استاد گیر

385

خوب ببین خوب رخان چون کنند

صید خواطر به چه افسون کنند

386

اهل نظر جمله دعا یش کنند

شیفتگان جان به فد ایش کنند

387

خلق بسوزند به راهش سپند

تا نرسد خو ی خوشش را گزند

388

وه چه بسا سیم رخ و سیم ساق

بهر وی از شوق گرفته طلاق

389

این همه از عشق تحاشی مکن

سفسطه و عذر تراش ی مکن

390

جمعه و تعطیل، شتابت ز چیست

با همه تعجیل ایابت ز چیست ؟

391

رنج چو عادت شود آسودگ یست

قید بی آلایشی آلودگیست

392

گر تو نخواه ی که دمد آفتاب

باز کن آن لعل لب و گو متاب

393

گر به رخت مهر رساند زیان

دامن پاچین کنمت سایبان

394

جا دهمت همچو روان در تنم

گیرمت اندر دل پیراهنم

395

جا دهمت همچو روان در تنم

مخفی و محفوظ چو جانت کنم

396

دسته یی از طره خود برچنم

بادزنی سازم و بادت زنم

397

اشک بیارم به رخت آن قدر

تا نکند در تو حرارت اثر

398

سازمت از چشمه  چشم زلال

چاله لب چاه زنخ مال و مال

399

آن دو کبوتر که به شاخ اندرند

حامل تخت من نام آورند

400

چون سفر و س یر کنم در هو ا

تخت مرا حمل دهند آن دو تا

401

بر شوم از خاک به سو ی سپهر

تندتر از تابش انوار مهر

402

گویمشان آمده پر واکنند

بر سر تو سایه مهیا کنند

403

این که گه از شاه بترسانیم

گه زن مردم به غلط خوان یم

404

هیچ ندانی که تو من کیستم

آمده این جا ز پی چیستم

405

من که تو بینی به تو دل باختم

روی تو را قبله خود ساختم

406

حجله نشین فلک سومم

عاشق و معشوق کن مردمم

407

*******

*******

408

شور به ذرات جهان می دهم

حسن به این، عشق به آن می دهم

409

چشم به هر کس که بدوزم همی

خرمن ستیش بسوزم همی

410

عشق یکی بیش و یکی کم کنم

بیش و کم آن دو منظم کنم

411

هر که بینم به جنون می رود

دارد از اندازه برون م ی رود

412

عشق عنان جانب خون می کشد

کار محبت به  جنون می کشد

413

مختصری رحم به حالش کنم

راهنمایی به وصالش کنم

414

چاشنی خوان طبیعت منم

زین سبب از بین خدایان زنم

415

گرچه همه عشق بود د ین من

باد بر او لعنت و نفرین من

416

داد به من چون غم و زحمت ز یاد

قسمت او جز غم و زحمت مباد

417

تا بود افسرده و ناکام باد !

عشق خوش آغاز و بد انجام باد !

418

یا ز خوشی میرد و یا از ملال

هیچ مبیناد رخ اعتدال

419

باد چو اطفال هم یشه عجول

بی سببی خوش دل و بیخود ملول

420

خانه خدایی کند آن را به روز

خادم هستی به لقب خانه سوز

421

پهن کند بستر خوابش به شام

خادمه ای بوالهوس آشفته نام

422

باد گرفتار به لا و نعم

خوف و رجا چیره بر او دم به دم

423

صبر و شکیبایی از او دور باد

با گله و دغدغ ه محشور باد

424

آنکه خداوند خد ایان بود

خالق ما و همه کیهان بود

425

عشق چو در قالب من آفر ید

قالب من قالب زن آفر ید

426

گر تو شو ی با من جاو ید مع

زنده جاوید شوی بالتبع

427

نیست فنا چون به من اندر زمن

زنده جاوید شوی همچو من

428

من نه ز جنس بشرم نه پر ی

دارم ازین هر دو گهر برتر ی

429

ربه نوعم به زبان عرب

داور حسنم به لسان ادب

430

اول اسم تو چو باشد منو

هست مرا خواندن مینو نکو

431

مینوی عشقم من و عشقم فن است

وان همه ش یدایی و شور از من است

432

گر نبدی مرتع من در فلک

سفره هستی نشدی با نمک

433

سر به سر عشق نهادن خطاست

آلهه عشق بس ی ناقلاست

434

حکم به درویش و به سلطان کند

هر چه کند با همه یکسان کند

435

********

********

436

گر تو نخندی به رخم این سفر

بر لب خود خنده نبینی دگر

437

گرچه تو در حسن امیر منی

عاقبه الامر اسیر منی

438

آلهه عشق بسی زیرک است

پیر خرد در بر او کودک است

439

حسن شما آدمیان کم بقاست

عشق بود باقی و باقی فناست

440

جمله عشاق مطیع من اند

مظهر افکار بد یع من اند

441

هر چه لطیف است در این روزگار

وانچه بود ز ینت و نقش و نگار

442

آنچه بود عشرت رو ی زمی

وانچه از او کیف کند آدم ی

443

شعر خوش و صوت خوش رو ی خوش

ساز خوش و ناز خوش و بوی خوش

444

فکر بدیع همه دانشوران

نغمه جان پرور رامش گران

445

جمله برون آید از این کارگاه

کز اثر سعی من افتد به راه

446

جمله ز آثار شر یف من اند

یکسره مصنوع ظریف من اند

447

بذر محبت را من داشتم

کامده و روی زمین کاشتم

448

روی زمین است چو کانوا ی من

طرح کنم بر رخش انواع فن

449

روی زمین هرچه مرا بنده اند

شاعر و نقاش و نویسنده اند

450

گه رافائل که میکل آنژ آورم

گاه هومر گه ه رودت پرورم

451

گاه کمال املک آرم پدید

روی صنایع کنم از وی سفید

452

گاه قلم در کف دشتی دهم

بر قلمش روی بهشتی دهم

453

گاه به خیل شعرا لج کنم

خلقت فرزانه ایرج کنم

454

تار دهم در کف درویش خان

تا بدهد بر بدن مرده جان

455

گاه زنی همچو قمر پرورم

در دهنش تنگ شکر پرورم

456

من کلنل را کلنل کرده ام

پنجه وی رهزن دل کرده ام

457

نام مجازیش علی نقی است

نام حقیقیش ابوالموسقی است

458

دقت کامل شده در ساز او

بی خبرم لیک ز آواز او

459

پیش خود آموخته آواز را

لیک من آموختمش ساز را

460

من شده ام ماشطه خط و خال

تا تو شد ی همچو بد یع الجمال

461

من به رخت بردم از آغاز دست

تا شدم امروز به پا ی تو بست

462

من چو به حسن تو نبردم حسد

نوبر حسن تو به من می رسد

463

*******

*******

464

من چو ترا خوب بیاراستم

از پی حظ دل خود خواستم

465

من گل روی تو نمودم پدید

خار تو بر پا ی خود من خلید

466

آن که خداوند بود بر سپاه

بر فلک پنجمش آرامگاه

467

نامش مریخ خداوند عزم

کارش پروردن مردان رزم

468

معبد او ساخته از سنگ و روست

تربیت مرد سلحشور از اوست

469

بین خدایان به همه غالب است

طاعت او بر همه کس واجب است

470

با همه ارباب در انداخته

نزد من اما سپر انداخته

471

خیمه جنگش شده بالین من

معرکه اش سینه سیمین من

472

مغفر او جام شراب من است

نیزه او سیخ کباب من است

473

بر همه دعوی خدایی کند

وز لب من بوسه گدا یی کند

474

مایل بی عاری و مستی شده

شخص بدان هی  منه دستی شده

475

بر لب او خنده نم یدید کس

مشغله اش خوردن خون بود و بس

476

عاقبت الامر ادب کردمش

معتدل و صلح طلب کردمش

477

صد من از او سیم و زر اندوختم

تاش کم ی عاشق ی آموختم

478

حال غرور و ستمش کم شده

مختصری مردکه آدم شده

479

طبل بزرگش که اگر دم زدی

صلح د  ول را همه بر هم زدی

480

گوشه ای افتاده و وارو شده

میز غذا خوردن یارو شده

481

خواهم اگر بیش لوندی کنم

مفتضحش چون بز قند ی کنم

482

مسخره عالم بالا شود

حاج زکی خان خداها شود !

483

*******

*******

484

بود به بند تو خداوند عشق

خواست نبرد گلویت بند عشق

485

باش که حالا به تو حال ی کنم

دق دل خود به تو خال ی کنم

486

ثانیه یی چند بر او چشم بست

برقی از این چشم به آن چشم  جست

487

یکدوسه نوبت به ر خش دست برد

گرچه نزد بر رخ او دستبرد

488

کند بنای دل او را ز بن

کرد به وی عشق خود انژکسیون

489

باز جوان عذر تراشی گرفت

راه تبری و تحاشی گرفت

490

گفت که ای دخترک با جمال

تعبیه در نطق تو سحر حلال

491

با چه زبان از تو تقاضا کنم

شر تو را از سر خو وا کنم

492

گر به یک ی بوسه تمام است کار

این لب من آن لب تو هان بیار!

493

گر بکشد مهر تو دست از سرم

من سر تسلیم به پیش آورم

494

گر شوی از من به یکی بوسه سیر

خیز، علی الله، بیا و بگیر

495

عقل چو از عشق شنید این سخن

گفت که یا جای تو یا جای من

496

عقل و محبت به هم آو یختند

خون ز سر و صورت هم ر یختند

497

چون که کمی خون ز سر عقل ر یخت

جست و ز میدان محبت گریخت

498

گفت برو آن تو و آن یار تو

آن به کف یار تو افسار تو

499

رو که خدا بر تو مددکار باد

حافظت از این زن بدکار باد

500

******

******

501

زهره پی بوسه چو رخصت گرفت

بوسه خود از سر فرصت گرفت

502

همچو جوانی که شبان گاه مست

کوزه آب خنک آرد به دست

503

جست و گرفت از عقب او را به بر

کرد دو پا حلقه بر او چون کمر

504

داد سرش را به دل س ینه جا

به به از آن متکی و متکا

505

دست به زیر زنخش جای داد

دست دگر بر سر دوشش نهاد

506

تار دو گیسوش کشیدن گرفت

لب به لبش هشت و مک یدن گرفت

507

زهره یکی بوسه ز لعلش ربود

بوسه مگو آتش سوزنده بود

508

بوسه ای از ناف در آمد برون

رفت دگرباره به ناف ان درون

509

هوش ز هم برده و مدهوش هم

هر دو فتادند در آغوش هم

510

کوه صدا داد از آن بانگ بوس

نوبتی عشق فرو کوفت کوس

511

داد یکی زان دو کبوتر صفیر

آه که شد کودک ما بوسه گیر!

512

آن دگری گفت که شاد یم شاد

بوسه ده و بوسه ستان شاد باد !

513

یک وجب از شاخ بجستند باز

بوسه که رد شد بنشستند باز

514

خود ز شعف بود که ا ین پر زدند

یا ز اسف دست به هم بر زدند ؟

515

******

******

516

گفت برو! کار تو را ساختم

در ره لاقیدیت انداختم

517

بار محبت نکشیدی، بکش!

زحمت هجران نچشیدی، بچش!

518

چاشنی وصل ز دوری بود

مختصری هجر ضرور ی بود

519

تا  س خط هجر بیابی همی

با دگران سخت نتابی همی

520

زهره چو بنمود به گردون صعود

باز منوچهر در آن نقطه بود

521

مست صفت سست شد اعصاب او

برد در آن حال کم ی خواب او

522

از پس یک لحظه به خمیازه یی

جست ز جا بر صفت تازه یی

523

چشم چو زان خواب گران برگشود

غیر منوچهر شب پیش بود

524

********

********

525

دید کمی کوفتگی در تنش

لیک نشاطی به دل روشنش

526

گفتی از آن عالم تن در شده

وارد یک عالم دیگر شده

527

در دل او هست نشاط دگر

دور و بر اوست بساط دگر

528

جمله اعضای تنش تر شده

قالبش از قلب سبکتر شده

529

لحظه یی این گونه تصار یف داشت

پس تنش آسود و عرق واگذاشت

530

چشم چو بگشود در آن دامنه

دید که جا تر بود و چه نه

531

خواست رود دید که دل مانع است

پای هم البته به دل تابع است

532

عشق شکار از دل او سلب شد

رفت و شکار تپش قلب شد

533

هیچ نمی کند از آن چشمه دل

جان دلش گشته بدان متصل

534

همچو لئیمی که سر سبزه ها

گم کند انگشتر ی پر بها

535

گویی مانده است در آن جا هنوز

چیزکی از زهره گیتی فروز

536

بر رخ آن سبزه نیلی فراش

رفته و مانده است به جا جا ی پاش

537

از اثر پا که بر آن هشته بود

سبزه چو او داغ به دل گشته بود

538

می دهد اما به طریقی بدش

سبزه خوابیده نشان قدش

539

گفت که گر گیرمش اندر بغل

نقش رخ سبزه پذیرد خلل

540

این سر و این سینه و این ران او

این اثر پای در افشان او

541

گر بزنم بوسه بر آن جا ی پای

سبزه خوابیده بجنبد ز جا ی

542

حیف ب  ود دست بر ا ین سبزه سود

به که بماند به همان سان که بود

543

این گره آن است که او بسته است

بر گره او نتوان برد دست

544

بسته او را به چه دل وا کنم

به که بر این سبزه تماشا کنم

545

******

******

546

آه چه غرقاب مهیبی است عشق

مهلکه پر ز نهیبی است عشق

547

غمزه خوبان دل عالم شکست

شیر دل است آنکه ازین غمزه رست

متن شعر کپی شد.