مثنوی · مولوی
بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند
1
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
2
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
وز مقام و راه پرسیدن گرفت
3
پرس پرسان می کشیدش تا بصدر
گفت گنجی یافتم آخر بصبر
4
گفت ای نور حق و دفع حرج
معنی الصبر مفتاح الفرج
5
ای لقای تو جواب هر سئوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
6
ترجمانی هرچه ما را در دلست
دستگیری هر که پایش در گلست
7
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
8
انت مولی القوم من لا یشتهی
قد ردی کلا لئن لم ینته
9
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم