کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده ای بر سر راه بر کن

1

همچو آن شخص درشت خوش سخن

در میان ره نشاند او خاربن

2

ره گذریانش ملامت گر شدند

پس بگفتندش بکن این را نکند

3

هر دمی آن خاربن افزون شدی

پای خلق از زخم آن پر خون شدی

4

جامه های خلق بدریدی ز خار

پای درویشان بخستی زار زار

5

چون بجد حاکم بدو گفت این بکن

گفت آری بر کنم روزیش من

6

مدتی فردا و فردا وعده داد

شد درخت خار او محکم نهاد

7

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ

پیش آ در کار ما واپس مغژ

8

گفت الایام یا عم بیننا

گفت عجل لا تماطل دیننا

9

تو که می گویی که فردا این بدان

که بهر روزی که می آید زمان

10

آن درخت بد جوان تر می شود

وین کننده پیر و مضطر می شود

11

خاربن در قوت و برخاستن

خارکن در پیری و در کاستن

12

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر

خارکن هر روز زار و خشک تر

13

او جوان تر می شود تو پیرتر

زود باش و روزگار خود مبر

14

خاربن دان هر یکی خوی بدت

بارها در پای خار آخر زدت

15

بارها از خوی خود خسته شدی

حس نداری سخت بی حس آمدی

16

گر ز خسته گشتن دیگر کسان

که ز خلق زشت تو هست آن رسان

17

غافلی باری ز زخم خود نه ای

تو عذاب خویش و هر بیگانه ای

18

یا تبر بر گیر و مردانه بزن

تو علی وار این در خیبر بکن

19

یا به گلبن وصل کن این خار را

وصل کن با نار نور یار را

20

تا که نور او کشد نار ترا

وصل او گلشن کند خار ترا

21

تو مثال دوزخی او مومنست

کشتن آتش به مومن ممکنست

22

مصطفی فرمود از گفت جحیم

کو بممن لابه گر گردد ز بیم

23

گویدش بگذر ز من ای شاه زود

هین که نورت سوز نارم را ربود

24

پس هلاک نار نور مومنست

زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست

25

نار ضد نور باشد روز عدل

کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل

26

گر همی خواهی تو دفع شر نار

آب رحمت بر دل آتش گمار

27

چشمه آن آب رحمتمومنست

آب حیوان روح پاک محسنست

28

بس گریزانست نفس تو ازو

زانک تو از آتشی او آب خو

29

ز آب آتش زان گریزان می شود

کآتشش از آب ویران می شود

30

حس و فکر تو همه از آتشست

حس شیخ و فکر او نور خوشست

31

آب نور او چو بر آتش چکد

چک چک از آتش بر آید برجهد

32

چون کند چک چک تو گویش مرگ و درد

تا شود این دوزخ نفس تو سرد

33

تا نسوزد او گلستان ترا

تا نسوزد عدل و احسان ترا

34

بعد از آن چیزی که کاری بر دهد

لاله و نسرین و سیسنبر دهد

35

باز پهنا می رویم از راه راست

باز گرد ای خواجه راه ما کجاست

36

اندر آن تقریر بودیم ای حسود

که خرت لنگست و منزل دور زود

37

سال بیگه گشت وقت کشت نی

جز سیه رویی و فعل زشت نی

38

کرم در بیخ درخت تن فتاد

بایدش بر کند و در آتش نهاد

39

هین و هین ای راه رو بیگاه شد

آفتاب عمر سوی چاه شد

40

این دو روزک را که زورت هست زود

پیر افشانی بکن از راه جود

41

این قدر تخمی که ماندستت بباز

تا بروید زین دو دم عمر دراز

42

تا نمردست این چراغ با گهر

هین فتیلش ساز و روغن زودتر

43

هین مگو فردا که فرداها گذشت

تا بکلی نگذرد ایام کشت

44

پند من بشنو که تن بند قویست

کهنه بیرون کن گرت میل نویست

45

لب ببند و کف پر زر بر گشا

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

46

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

47

این سخا شاخیست از سرو بهشت

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

48

عروه الوثقاست این ترک هوا

برکشد این شاخ جان را بر سما

49

تا برد شاخ سخا ای خوب کیش

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

50

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

وین رسن صبرست بر امر اله

51

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

از رسن غافل مشو بیگه شدست

52

حمد لله کین رسن آویختند

فضل و رحمت را بهم آمیختند

53

تا ببینی عالم جان جدید

عالم بس آشکار ناپدید

54

این جهان نیست چون هستان شده

وان جهان هست بس پنهان شده

55

خاک بر بادست و بازی می کند

کژنمایی پرده سازی می کند

56

اینک بر کارست بی کارست و پوست

وانک پنهانست مغز و اصل اوست

57

خاک همچون آلتی در دست باد

باد را دان عالی و عالی نژاد

58

چشم خاکی را به خاک افتد نظر

بادبین چشمی بود نوعی دگر

59

اسپ داند اسپ را کو هست یار

هم سواری داند احوال سوار

60

چشم حس اسپست و نور حق سوار

بی سواره اسپ خود ناید به کار

61

پس ادب کن اسپ را از خوی بد

ورنه پیش شاه باشد اسپ رد

62

چشم اسپ از چشم شه رهبر بود

چشم او بی چشم شه مضطر بود

63

چشم اسپان جز گیاه و جز چرا

هر کجا خوانی بگوید نی چرا

64

نور حق بر نور حس راکب شود

آنگهی جان سوی حق راغب شود

65

اسپ بی راکب چه داند رسم راه

شاه باید تا بداند شاه راه

66

سوی حسی رو که نورش راکبست

حس را آن نور نیکو صاحبست

67

نور حس را نور حق تزیین بود

معنی نور علی نور این بود

68

نور حسی می کشد سوی ثری

نور حقش می برد سوی علی

69

زانک محسوسات دونتر عالمیست

نور حق دریا و حس چون شب نمیست

70

لیک پیدا نیست آن راکب برو

جز به آثار و به گفتار نکو

71

نور حسی کو غلیظست و گران

هست پنهان در سواد دیدگان

72

چونک نور حس نمی بینی ز چشم

چون ببینی نور آن دینی ز چشم

73

نور حس با این غلیظی مختفیست

چون خفی نبود ضیائی کان صفیست

74

این جهان چون خس به دست باد غیب

عاجزی پیش گرفت و داد غیب

75

گه بلندش می کند گاهیش پست

گه درستش می کند گاهی شکست

76

گه یمینش می برد گاهی یسار

گه گلستانش کند گاهیش خار

77

دست پنهان و قلم بین خط گزار

اسپ در جولان و ناپیدا سوار

78

تیر پران بین و ناپیدا کمان

جانها پیدا و پنهان جان جان

79

تیر را مشکن که این تیر شهیست

نیست پرتاوی ز شصت آگهیست

80

ما رمیت اذ رمیت گفت حق

کار حق بر کارها دارد سبق

81

خشم خود بشکن تو مشکن تیر را

چشم خشمت خون شمارد شیر را

82

بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر

تیر خون آلود از خون تو تر

83

آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون

وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون

84

ما شکاریم این چنین دامی کراست

گوی چوگانیم چوگانی کجاست

85

می درد می دوزد این خیاط کو

می دمد می سوزد این نفاط کو

86

ساعتی کافر کند صدیق را

ساعتی زاهد کند زندیق را

87

زانک مخلص در خطر باشد ز دام

تا ز خود خالص نگردد او تمام

88

زانک در راهست و ره زن بی حدست

آن رهد کو در امان ایزدست

89

آینه خالص نگشت او مخلص است

مرغ را نگرفته است او مقنص است

90

چونک مخلص گشت مخلص باز رست

در مقام امن رفت و برد دست

91

هیچ آیینه دگر آهن نشد

هیچ نانی گندم خرمن نشد

92

هیچ انگوری دگر غوره نشد

هیچ میوه پخته با کوره نشد

93

پخته گرد و از تغیر دور شو

رو چو برهان محقق نور شو

94

چون ز خود رستی همه برهان شدی

چونک بنده نیست شد سلطان شدی

95

ور عیان خواهی صلاح الدین نمود

دیده ها را کرد بینا و گشود

96

فقر را از چشم و از سیمای او

دید هر چشمی که دارد نور هو

97

شیخ فعالست بی آلت چو حق

با مریدان داده بی گفتی سبق

98

دل به دست او چو موم نرم رام

مهر او گه ننگ سازد گاه نام

99

مهر مومش حاکی انگشتریست

باز آن نقش نگین حاکی کیست

100

حاکی اندیشه آن زرگرست

سلسله هر حلقه اندر دیگرست

101

این صدا در کوه دلها بانگ کیست

گه پرست از بانگ این که گه تهیست

102

هر کجا هست او حکیمست اوستاد

بانگ او زین کوه دل خالی مباد

103

هست که کوا مثنا می کند

هست که کآواز صدتا می کند

104

می زهاند کوه از آن آواز و قال

صد هزاران چشمه آب زلال

105

چون ز که آن لطف بیرون می شود

آبها در چشمه ها خون می شود

106

زان شهنشاه همایون نعل بود

که سراسر طور سینا لعل بود

107

جان پذیرفت و خرد اجزای کوه

ما کم از سنگیم آخر ای گروه

108

نه ز جان یک چشمه جوشان می شود

نه بدن از سبزپوشان می شود

109

نی صدای بانگ مشتاقی درو

نی صفای جرعه ساقی درو

110

کو حمیت تا ز تیشه وز کلند

این چنین که را بکلی بر کنند

111

بوک بر اجزای او تابد مهی

بوک در وی تاب مه یابد رهی

112

چون قیامت کوهها را برکند

بر سر ما سایه کی می افکند

113

این قیامت زان قیامت کی کمست

آن قیامت زخم و این چون مرهمست

114

هر که دید این مرهم از زخم ایمنست

هر بدی کین حسن دید او محسنست

115

ای خنک زشتی که خوبش شد حریف

وای گل رویی که جفتش شد خریف

116

نان مرده چون حریف جان شود

زنده گردد نان و عین آن شود

117

هیزم تیره حریف نار شد

تیرگی رفت و همه انوار شد

118

در نمکلان چون خر مرده فتاد

آن خری و مردگی یکسو نهاد

119

صبغه الله هست خم رنگ هو

پیسها یک رنگ گردد اندرو

120

چون در آن خم افتد و گوییش قم

از طرب گوید منم خم لا تلم

121

آن منم خم خود انا الحق گفتنست

رنگ آتش دارد الا آهنست

122

رنگ آهن محو رنگ آتشست

ز آتشی می لافد و خامش وشست

123

چون بسرخی گشت همچون زر کان

پس انا النارست لافش بی زبان

124

شد ز رنگ و طبع آتش محتشم

گوید او من آتشم من آتشم

125

آتشم من گر ترا شکیست و ظن

آزمون کن دست را بر من بزن

126

آتشم من بر تو گر شد مشتبه

روی خود بر روی من یک دم بنه

127

آدمی چون نور گیرد از خدا

هست مسجود ملایک ز اجتبا

128

نیز مسجود کسی کو چون ملک

رسته باشد جانش از طغیان و شک

129

آتش چه آهن چه لب ببند

ریش تشبیه مشبه را مخند

130

پار در دریا منه کم گوی از آن

بر لب دریا خمش کن لب گزان

131

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر

لیک می نشکیبم از غرقاب بحر

132

جان و عقل من فدای بحر باد

خونبهای عقل و جان این بحر داد

133

تا که پایم می رود رانم درو

چون نماند پا چو بطانم درو

134

بی ادب حاضر ز غایب خوشترست

حلقه گرچه کژ بود نی بر درست

135

ای تن آلوده بگرد حوض گرد

پاک کی گردد برون حوض مرد

136

پاک کو از حوض مهجور اوفتاد

او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد

137

پاکی این حوض بی پایان بود

پاکی اجسام کم میزان بود

138

زانک دل حوضست لیکن در کمین

سوی دریا راه پنهان دارد این

139

پاکی محدود تو خواهد مدد

ورنه اندر خرج کم گردد عدد

140

آب گفت آلوده را در من شتاب

گفت آلوده که دارم شرم از آب

141

گفت آب این شرم بی من کی رود

بی من این آلوده زایل کی شود

142

ز آب هر آلوده کو پنهان شود

الحیاء یمنع الایمان بود

143

دل ز پایه حوض تن گلناک شد

تن ز آب حوض دلها پاک شد

144

گرد پایه حوض دل گرد ای پسر

هان ز پایه حوض تن می کن حذر

145

بحر تن بر بحر دل بر هم زنان

در میانشان برزخ لا یبغیان

146

گر تو باشی راست ور باشی تو کژ

پیشتر می غژ بدو واپس مغژ

147

پیش شاهان گر خطر باشد بجان

لیک نشکیبند ازو با همتان

148

شاه چون شیرین تر از شکر بود

جان به شیرینی رود خوشتر بود

149

ای ملامت گر سلامت مر ترا

ای سلامت جو رها کن تو مرا

150

جان من کوره ست با آتش خوشست

کوره را این بس که خانه آتشست

151

همچو کوره عشق را سوزیدنیست

هر که او زین کور باشد کوره نیست

152

برگ بی برگی ترا چون برگ شد

جان باقی یافتی و مرگ شد

153

چون ترا غم شادی افزودن گرفت

روضه جانت گل و سوسن گرفت

154

آنچ خوف دیگران آن امن تست

بط قوی از بحر و مرغ خانه سست

155

باز دیوانه شدم من ای طبیب

باز سودایی شدم من ای حبیب

156

حلقه های سلسله تو ذو فنون

هر یکی حلقه دهد دیگر جنون

157

داد هر حلقه فنونی دیگرست

پس مرا هر دم جنونی دیگرست

158

پس فنون باشد جنون این شد مثل

خاصه در زنجیر این میر اجل

159

آنچنان دیوانگی بگسست بند

که همه دیوانگان پندم دهند

متن شعر کپی شد.