مثنوی · مولوی
بخش ۹۲ - باز شدن آن شمعها هفت درخت
1
باز هر یک مرد شد شکل درخت
چشمم از سبزی ایشان نیکبخت
2
زانبهی برگ پیدا نیست شاخ
برگ هم گم گشته از میوه فراخ
3
هر درختی شاخ بر سدره زده
سدره چه بود از خلا بیرون شده
4
بیخ هر یک رفته در قعر زمین
زیرتر از گاو و ماهی بد یقین
5
بیخشان از شاخ خندان روی تر
عقل از آن اشکالشان زیر و زبر
6
میوه ای که بر شکافیدی ز زور
همچو آب از میوه جستی برق نور