مثنوی · مولوی
بخش ۴ - سال کردن از عیسی علیه السلام کی در وجود از همه صعبها صعب تر چیست
1
گفت عیسی را یکی هشیار سر
چیست در هستی ز جمله صعب تر
2
گفتش ای جان صعب تر خشم خدا
که از آن دوزخ همی لرزد چو ما
3
گفت ازین خشم خدا چه بود امان
گفت ترک خشم خویش اندر زمان
4
پس عوان که معدن این خشم گشت
خشم زشتش از سبع هم در گذشت
5
چه امیدستش به رحمت جز مگر
باز گردد زان صفت آن بی هنر
6
گرچه عالم را ازیشان چاره نیست
این سخن اندر ضلال افکندنیست
7
چاره نبود هم جهان را از چمین
لیک نبود آن چمین ماء معین