کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان تر بود بگوی

1

رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف

دید او را کز زمرد بود صاف

2

گرد عالم حلقه گشته او محیط

ماند حیران اندر آن خلق بسیط

3

گفت تو کوهی دگرها چیستند

که به پیش عظم تو بازیستند

4

گفت رگهای من اند آن کوهها

مثل من نبوند در حسن و بها

5

من به هر شهری رگی دارم نهان

بر عروقم بسته اطراف جهان

6

حق چو خواهد زلزله شهری مرا

گوید او من بر جهانم عرق را

7

پس بجنبانم من آن رگ را بقهر

که بدان رگ متصل گشتست شهر

8

چون بگوید بس شود ساکن رگم

ساکنم وز روی فعل اندر تگم

9

هم چو مرهم ساکن و بس کارکن

چون خرد ساکن وزو جنبان سخن

10

نزد آنکس که نداند عقلش این

زلزله هست از بخارات زمین

متن شعر کپی شد.