مثنوی · مولوی
بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد
1
گفت یک روزی به خواجه گیلیی
نان پرستی نر گدا زنبیلیی
2
چون ستد زو نان بگفت ای مستعان
خوش به خان و مان خود بازش رسان
3
گفت خان ار آنست که من دیده ام
حق ترا آنجا رساند ای دژم
4
هر محدث را خسان باذل کنند
حرفش ار عالی بود نازل کنند
5
زانک قدر مستمع آید نبا
بر قد خواجه برد درزی قبا