کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصه آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق

1

مرد میراثی چو خورد و شد فقیر

آمد اندر یا رب و گریه و نفیر

2

خود کی کوبد این در رحمت نثار

که نیابد در اجابت صد بهار

3

خواب دید او هاتفی گفت او شنید

که غنای تو به مصر آید پدید

4

رو به مصر آنجا شود کار تو راست

کرد کدیت را قبول او مرتجاست

5

در فلان موضع یکی گنجی است زفت

در پی آن بایدت تا مصر رفت

6

بی درنگی هین ز بغداد ای نژند

رو به سوی مصر و منبت گاه قند

7

چون ز بغداد آمد او تا سوی مصر

گرم شد پشتش چو دید او روی مصر

8

بر امید وعده هاتف که گنج

یابد اندر مصر بهر دفع رنج

9

در فلان کوی و فلان موضع دفین

هست گنجی سخت نادر بس گزین

10

لیک نفقه ش بیش و کم چیزی نماند

خواست دقی بر عوام الناس راند

11

لیک شرم و همتش دامن گرفت

خویش را در صبر افشردن گرفت

12

باز نفسش از مجاعت بر طپید

ز انتجاع و خواستن چاره ندید

13

گفت شب بیرون روم من نرم نرم

تا ز ظلمت نایدم در کدیه شرم

14

هم چو شبکوکی کنم شب ذکر و بانگ

تا رسد از بامهاام نیم دانگ

15

اندرین اندیشه بیرون شد بکوی

واندرین فکرت همی شد سو به سوی

16

یک زمان مانع همی شد شرم و جاه

یک زمانی جوع می گفتش بخواه

17

پای پیش و پای پس تا ثلث شب

که بخواهم یا بخسپم خشک لب

متن شعر کپی شد.