مثنوی · مولوی
بخش ۱۲۳ - مثل
1
گفت با درویش روزی یک خسی
که ترا این جا نمی داند کسی
2
گفت او گر می نداند عامیم
خویش را من نیک می دانم کیم
3
وای اگر بر عکس بودی درد و ریش
او بدی بینای من من کور خویش
4
احمقم گیر احمقم من نیک بخت
بخت بهتر از لجاج و روی سخت
5
این سخن بر وفق ظنت می جهد
ورنه بختم داد عقلم هم دهد