کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور

1

برآمد ناگه مرغ فسون ساز

به آیین مغان بنمود پرواز

2

چو شیرین دید در سیمای شاپور

نشان آشنائی دادش از دور

3

به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد

رقم زد گرچه بر کاغذ نیفتد

4

اشارت کرد کان مغ را بخوانید

وزین در قصه ای با او برانید

5

مگر داند که این صورت چه نامست

چه آیین دارد و جایش کدامست

6

پرستاران به رفتن راه رفتند

به کهبد حال صورت باز گفتند

7

فسونی زیر لب می خواند شاپور

چو نزدیکی که از کاری بود دور

8

چو پای صید را در دام خود دید

در آن جنبش صلاح آرام خود دید

9

به پاسخ گفت کین در سفتنی نیست

و گر هست از سر پا گفتنی نیست

10

پرستاران بر شیرین دویدند

بگفتند آنچه از کهبد شنیدند

11

چو شیرین این سخن زیشان نیوشید

ز گرمی در جگر خونش بجوشید

12

روانه شد چو سیمین کوه در حال

در افکنده به کوه آواز خلخال

13

بر شاپور شد بی صبر و سامان

به قامت چون سهی سروی خرامان

14

برو بازو چو بلورین حصاری

سر وگیسو چو مشگین نوبهاری

15

کمندی کرده گیسوش از تن خویش

فکنده در کجا در گردن خویش

16

ز شیرین کاری آن نقش جماش

فرو بسته زبان و دست نقاش

17

رخ چون لعبتش در دلنوازی

به لعبت باز خود می کرد بازی

18

دلش را برده بود آن هندوی چست

به ترکی رخت هندو را همی جست

19

ز هندو جستن آن ترکتازش

همه ترکان شده هندوی نازش

20

نقاب از گوش گوهرکش گشاده

چو گوهر گوش بر دریا نهاده

21

لبی و صد نمک چشمی و صد ناز

به رسم کهبدان در دادش آواز

22

که با من یک زمان چشم آشنا باش

مکن بیگانگی یک دم مرا باش

23

چو آن نیرنگ ساز آواز بشنید

درنگ آوردن آنجا مصلحت دید

24

زبان دان مرد را زان نرگس مست

زبانی ماند و آن دیگر شد از دست

25

ثناهای پریرخ بر زبان راند

پری بنشست و او را نیز بنشاند

26

به پرسیدش که چونی وز کجائی

که بینم در تو رنگ آشنایی

27

جوابش داد مرد کار دیده

که هستم نیک و بد بسیار دیده

28

خدای از هر نشیب و هر فرازی

نپوشیده است بر من هیچ رازی

29

ز حد باختر تا بوم خاور

جهان را گشته ام کشور به کشور

30

زمین بگذار کز مه تا به ماهی

خبر دارم زهر معنی که خواهی

31

چو شیرین یافت آن گستاخ روئی

بدو گفتا در این صورت چه گوئی

32

به پاسخ گفت رنگ آمیز شاپور

که باد از روی خوبت چشم بد دور

33

حکایت های این صورت دراز است

وزین صورت مرا در پرده راز است

34

یکایک هر چه می دانم سر و پای

بگویم با تو گر خالی بود جای

35

بفرمود آن صنم تا آن بتی چند

بنات النعش وار از هم پراکند

36

چو خالی دید میدان آن سخندان

درافکند از سخن گوئی به میدان

37

که هست این صورت پاکیزه پیکر

نشان آفتاب هفت کشور

38

سکندر موکبی دارا سواری

ز دارا و سکندر یادگاری

39

به خوبیش آسمان خورشید خوانده

زمین را تخمی از جمشید مانده

40

شهنشه خسرو پرویز که امروز

شهنشاهی به دو گشته است پیروز

41

وزین شیوه سخنهائی برانگیخت

که از جان پروری با جان در آمیخت

42

سخن می گفت و شیرین هوش داده

بدان گفتار شیرین گوش داده

43

بهر نکته فرو می شد زمانی

دگر ره باز می جستش نشانی

44

سخن را زیر پرده رنگ می داد

جگر می خورد و لعل از سنگ می داد

45

ازو شاپور دیگر راز ننهفت

سخن را آشکارا کرد و پس گفت

46

پریرویا نهان می داری اسرار

سخن در شیشه می گوئی پریوار

47

چرا چون گل زنی در پوست خنده

سخن باید چو شکر پوست کنده

48

چو می خواهی که یابی روی درمان

مکن درد از طبیب خویش پنهان

49

بت زنجیر موی از گفتن او

برآشفت ای خوشا آشفتن او

50

ولی چون عشق دامن گیر بودش

دگر بار از ره غدر آزمودش

51

حریفی جنس دید و خانه خالی

طبق پوش از طبق برداشت حالی

52

به گستاخی بر شاپور بنشست

در تنگ شکر را مهر بشکست

53

که ای کهبد به حق کردگارت

که ایمن کن مرا در زینهارت

54

به حکم آنکه بس شوریده کارم

چو زلف خود دلی شوریده دارم

55

در این صورت بدانسان مهر بستم

که گوئی روز و شب صورت پرستم

56

به کار آی اندرین کارم به یک چیز

که روزی من به کار آیم ترا نیز

57

چو من در گوش تو پرداختم راز

تو نیز ار نکته ای داری در انداز

58

فسونگر در حدیث چاره جوئی

فسونی به ندید از راستگوئی

59

چو یاره دست بوسی رایش افتاد

چو خلخال زر اندر پایش افتاد

60

به صد سوگند گفت ای شمع یاران

سزای تخت و فخر تاجداران

61

ز شب بدخواه تو تاریک دین تر

ز ماه نو دلت باریک بین تر

62

به حق آنکه در زنهار اویم

که چون زنهار دادی راست گویم

63

من آن صورتگرم کز نقش پرگار

ز خسرو کردم این صورت نمودار

64

هر آنصورت که صورتگر نگارد

نشان دارد ولیکن جان ندارد

65

مرا صورت گری آموختستند

قبای جان دگر جا دوختستند

66

چو تو بر صورت خسرو چنینی

ببین تا چون بود کاو را ببینی

67

جهانی بینی از نور آفریده

جهان نادیده اما نور دیده

68

شگرفی چابکی چستی دلیری

به مهر آهو به کینه تند شیری

69

گلی بی آفت باد خزانی

بهاری تازه بر شاخ جوانی

70

هنوزش گرد گل نارسته شمشاد

ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد

71

هنوزش پریغلق در عقابست

هنوزش برگ نیلوفر در آبست

72

هنوزش آفتاب از ابر پاکست

ز ابرو آفتاب او را چه باکست

73

به یک بوی از ارم صد در گشاده

به دوزخ ماه را دو رخ نهاده

74

بر ادهم زین نهد رستم نهاد است

به می خوردن نشیند کیقباد است

75

شبی کو گنج بخشی را دهد داد

کلاه گنج قارون را برد باد

76

سخن گوید، در از مرجان برآرد

زند شمشیر، شیر از جان برآرد

77

چو در جنبد رکاب قطب وارش

عنان دزدی کند باد از غبارش

78

نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید

حسب پرسی به حمدالله چو خورشید

79

جهان با موکبش ره تنگ دارد

علم بالای هفت اورنگ دارد

80

چو زر بخشد شتر باید به فرسنگ

چو وقت آهن آید وای بر سنگ

81

چو دارد دشنه پولاد را پاس

بسنباند زره ور باشد الماس

82

چو باشد نوبت شمشیر بازی

خطیبان را دهد شمشیر غازی

83

قدمگاهش زمین را خسته دارد

شتابش چرخ را آهسته داد

84

فلک با او به میدان کند شمشیر

به گشتن نیز گه بالا و گه زیر

85

جمالش راکه بزم آرای عیدست

هنر اصلی و زیبائی مزید است

86

به اقبالش دل استقبال دارد

چو هست اقبال کار اقبال دارد

87

بدین فرو جمال آن عالم افروز

هوای عشق تو دارد شب و روز

88

خیالت را شبی در خواب دیدست

از آن شب عقل و هوش از وی رمیدست

89

نه می نوشد نه با کس جام گیرد

نه شب خسبد نه روز آرام گیرد

90

به جز شیرین نخواهد هم نفس را

بدین تلخی مبادا عیش کس را

91

مرا قاصد بدین خدمت فرستاد

تو دانی نیک و بد کردم ترا یاد

92

از این در گونه گونه در همی سفت

سخن چندان که می دانست می گفت

93

وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش

همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش

94

بدان آمد که صد بار افتد از پای

به صنعت خویشتن می داشت بر جای

95

زمانی بود و گفت ای مرد هشیار

چه می دانی کنون تدبیر این کار

96

بدو شاپور گفت ای رشک خورشید

دلت آسوده باد و عمر جاوید

97

صواب آن شد که نگشائی به کس راز

کنی فردا سوی نخجیر پرواز

98

چو مردان بر نشین بر پشت شبدیز

به نخجیر آی و از نخجیر بگریز

99

نه خواهد کس ترا دامن کشیدن

نه در شبدیز شبرنگی رسیدن

100

تو چون سیاره میشو میل در میل

من آیم گر توانم خود به تعجیل

101

یکی انگشتری از دست خسرو

بدو بسپرد که این بر گیر و می رو

102

اگر در راه بینی شاه نو را

به شاه نو نمای این ماه نو را

103

سمندش را به زرین نعل یابی

ز سر تا پا لباسش لعل یابی

104

کله لعل و قبا لعل و کمر لعل

رخش هم لعل بینی لعل در لعل

105

و گرنه از مداین راه می پرس

ره مشگوی شاهنشاه می پرس

106

چو ره یابی به اقصای مداین

روان بینی خزاین بر خزاین

107

ملک را هست مشگوئی چو فرخار

در آن مشگو کنیزانند بسیار

108

بدان مشگوی مشک آگین فرود آی

کنیزان را نگین شاه بنمای

109

در آن گلشن چو سرو آزاد می باش

چو شاخ میوه تر شاد می باش

110

تماشای جمال شاه می کن

مرادت را حساب آنگاه می کن

111

و گر من با توام چون سایه با تاج

بدین اندرز رایت نیست محتاج

112

چو از گفتن فراغت یافت شاپور

دمش در مه گرفت و حیله در حور

113

از آنجا رفت جان و دل پر امید

بماند آن ماه را تنها چو خورشید

114

دویدند آن شکرفان سوی شیرین

بنات النعش را کردند پروین

115

بفرمود اختران را ماه تابان

کز آن منزل شوند آن شب شتابان

116

به نعل تازیان کوه پیکر

کنند آن کوه را چون کان گوهر

117

روان کردند مهد آن دلنوازان

چو مه تابان و چو خورشید تازان

118

سخن گویان سخن گویان همه راه

بسر بردند ره را تا وطن گاه

119

از آن رفتن بر آسودند یک چند

دل شیرین فرو مانده در آن بند

120

شبی کز شب جهان پر دود کردند

جهان را دیده خواب آلود کردند

121

پرند سبز بر خورشید بستند

گلی را در میان بید بستند

122

به بانو گفت شیرین کای جهانگیر

برون خواهم شدن فردا به نخجیر

123

یکی فردا بفرما ای خداوند

که تا شبدیز را بگشایم از بند

124

بر او بنشینم و صحرا نوردم

شبانگه سوی خدمت باز گردم

125

مهین بانو جوابش داد کای ماه

به جای مرکبی صد ملک در خواه

126

به حکم آنکه این شبرنگ شبدیز

به گاه پویه بس تند است و بس تیز

127

چو رعد تند باشد در غریدن

چو باد تیز باشد در وزیدن

128

مبادا کز سر تندی و تیزی

کند در زیر آب آتش ستیزی

129

و گر بر وی نشستن ناگزیرست

نه شب زیباتر از بدر منیرست

130

لکام پهلوانی بر سرش کن

به زیر خود ریاضت پرورش کن

131

رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت

زمین بوسد و خدمت کرد و خوش خفت

متن شعر کپی شد.