کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

1

شفاعت کرد روزی شه به شاپور

که تا کی باشم از دلدار خود دور

2

بیار آن ماه را یک شب درین برج

که پنهان دارمش چون لعل در درج

3

من از بهر صلاح دولت خویش

نیارم رغبتی کردن به دو بیش

4

که ترسم مریم از بس ناشکیبی

چو عیسی برکشد خود را صلیبی

5

همان بهتر که با آن ماه دلدار

نهفته دوستی ورزم پری وار

6

اگر چه سوخته پایم ز راهش

چو دست سوخته دارم نگاهش

7

گر این شوخ آن پریرخ را ببیند

شود دیوی و بر دیوی نشیند

8

پذیرفتار فرمان گشت نقاش

که بندم نقش چین را در تو خوش باش

9

به قصر آمد چو دریائی پر از جوش

که باشد موج آن دریا همه نوش

10

حکایت کرد با شیرین سرآغاز

که وقت آمد که بر دولت کنی ناز

11

ملک را در شکارت رخش تند است

ولیک از مریمش شمشیر کند است

12

از آن او را چنین آزرم دارد

که از پیمان قیصر شرم دارد

13

بیا تا یک سواره برنشینیم

ره مشگوی خسرو بر گزینیم

14

طرب می ساز با خسرو نهانی

سر آید خصم را دولت چو دانی

15

بت تنها نشین ماه تهی رو

تهی از خویشتن تنها ز خسرو

16

به تندی بر زد آوازی به شاپور

که از خود شرم دارای از خدا دور

17

مگو چندین که مغزم را برفتی

کفایت کن تمام است آنچه گفتی

18

نه هر گوهر که پیش آید توان سفت

نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت

19

نه هر آبی که پیش آید توان خورد

نه هرچ از دست برخیزد توان کرد

20

نیاید هیچ از انصاف تو یادم

به بی انصافیت انصاف دادم

21

از این صنعت خدا دوری دهادت

خرد ز این کار دستوری دهادت

22

بر آوردی مرا از شهریاری

کنون خواهی که از جانم بر آری

23

من از بی دانشی در غم فتادم

شدم خشک از غم اندر نم فتادم

24

در آنجان گر ز من بودی یکی سوز

به گیسو رفتمی راهش شب و روز

25

خر از دکان پالان گر گریزد

چو بیند جو فروش از جای خیزد

26

کسادی چون کشم گوهر نژادم

نخوانده چون روم آخر نه بادم

27

چو ز آب حوض تر گشتست زینم

خطا باشد که در دریا نشینم

28

چه فرمائی دلی با این خرابی

کنم با اژدهائی هم نقابی

29

چو آن درگاه را در خور نیفتم

به زور آن به که از در درنیفتم

30

ببین تا چند بار اینجا فتادم

به غمخواری و خواری دل نهادم

31

نیفتاد آن رفیق بی وفا را

که بفرستد سلامی خشک ما را

32

به یک گز مقنعه تا چند کوشم

سلیح مردمی تا چند پوشم

33

روانبود که چون من زن شماری

کله داری کند با تاجداری

34

قضای بد نگر کامد مرا پیش

خسک بر خستگی و خار بر ریش

35

به گل چیدن بدم در خار ماندم

به کاری می شدم دربار ماندم

36

چو خود بد کردم از کس چون خروشم

خطای خود ز چشم بد چه پوشم

37

یکی را گفتم این جان و جهانست

جهان بستد کنون دربند جانست

38

نه هرکس که آتشی گوید زبانش

بسوزاند تف آتش دهانش

39

ترازو را دو سر باشد نه یکسر

یکی جو در حساب آرد یکی زر

40

ترازوئی که ما را داد خسرو

یکی سر دارد آن هم نیز پر جو

41

دلم زان جو که خرباری ندارد

به غیر از خوردنش کاری ندارد

42

نمانم جز عروسی را در این سنگ

که از گچ کرده باشندش به نیرنگ

43

عروس گچ شبستان را نشاید

ترنج موم ریحان را نشاید

44

بسی کردم شگرفیها که شاید

که گویم وز توام شرمی نیاید

45

چه کرد آن رهزن خونخواره من

جز آتش پاره ای درباره من

46

من اینک زنده او با یار دیگر

ز مهر انگیخته بازار دیگر

47

اگر خود روی من روئیست از سنگ

در او بیند فرو ریزد ازین ننگ

48

گرفتم سگ صفت کردندم آخر

به شیر سگ نپروردندم آخر

49

سگ از من به بود گر تا توانم

فریبش را چو سگ از در نرانم

50

شوم پیش سگ اندازم دلی را

که خواهد سگ دل بی حاصلی را

51

دل آن به کو بدان کس وا نبیند

که در سگ بیند و در ما نه بیند

52

مرا خود کاشکی مادر نزادی

و گر زادی بخورد سگ بدادی

53

بیا تا کژ نشینم راست گویم

چه خواریها کز او نامد برویم

54

هزاران پرده بستم راست در کار

هنوزم پرده کژ می دهد یار

55

شد آبم و او به موئی تر نیامد

چنان کابی به آبی بر نیامد

56

چگونه راست آید رهزنی را

که ریزد آبروی چون منی را

57

فرس با من چنان در جنگ راند است

که جای آشتی رنگی نماند است

58

چو ما را نیست پشمی در کلاهش

کشیدم پشم در خیل و سپاهش

59

ز بس سر زیر او بردن خمیدم

ز بس تار غمش خود را ندیدم

60

دلم کورست و بینائی گزیند

چه کوری دل چه آن کس کو نه بیند

61

سرم می خارد و پروا ندارم

که در عشقش سر خود را بخارم

62

زبانم خود چنین پر زخم از آنست

که هرچ او می دهد زخم زبانست

63

سزد گر با من او همدم نباشد

ز کس بختم نبد زو هم نباشد

64

بدین بختم چنو همخوابه باید

کز او سرسام را گرمابه پاید

65

دلم می جست و دانستم کز ایام

زیانی دید خواهم کام و ناکام

66

بلی هست آزموده در نشانها

که هر کش دل جهد بیند زیانها

67

کنونم می جهد چشم گهربار

چه خواهم دید بسم الله دگربار

68

مرا زین قصر بیرون گر بهشت است

نباید رفت اگر چه سرنبشت است

69

گر آید دختر قیصر نه شاپور

ازین قصرش به رسوائی کنم دور

70

به دستان می فریبندم نه مستم

نیارند از ره دستان به دستم

71

اگر هوش مرا در دل ندانند

من آن دانم که در بابل ندانند

72

سر اینجا به بود سرکش نه آنجا

که نعل اینجاست در آتش نه آنجا

73

اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه

نباید کردنش سر پنجه با ماه

74

به ار پهلو کند زین نرگس مست

نهد پیشم چو سوسن دست بر دست

75

و گر با جوش گرمم بر ستیزد

چنان جوشم کز او جوشن بریزد

76

فرستم زلف را تا یک فن آرد

شکیبش را رسن در گردن آرد

77

بگویم غمزه را تا وقت شبگیر

سمندش را به رقص آرد به یک تیر

78

ز گیسو مشک بر آش فشانم

چو عودش بر سر آتش نشانم

79

ز تاب زلف خویش آرم به تابش

فرو بندم به سحر غمزه خوابش

80

خیالم را بفرمایم که در خواب

بدین خاکش دواند تیز چون آب

81

مرا بگذار تا گریم بدین روز

تو مادر مرده را شیون میاموز

82

منم کز یاد او پیوسته شادم

که او در عمرها نارد به یادم

83

ز مهرم گرد او بوئی نگردد

غم من بر دلش موئی نگردد

84

گر آن نامهربان از مهر سیر است

زمانه بر چنین بازی دلیر است

85

شکیبائی کنم چندان که یک روز

درآیداز در مهر آن دل افروز

86

کمند دل در آن سرکش چه پیچم

رسن در گردن آتش چه پیچم

87

زمینم من به قدر او آسمان وار

زمین را کی بود با آسمان کار

88

کند با جنس خود هر جنس پرواز

کبوتر با کبوتر باز با باز

89

نشاید باد را در خاک بستن

نه باهم آب و آتش را نشستن

90

چو وصلش نیست از هجران چه ترسم

تنی نازنده از زندان چه ترسم

91

بود سرمایه داران را غم بار

تهیدست ایمن است از دزد و طرار

92

نه آن مرغم که بر من کس نهد قید

نه هر بازی تواند کردنم صید

93

گر آید خسرو از بتخانه چین

ز شورستان نیابد شهد شیرین

94

اگر شبدیز توسن را تکی هست

ز تیزی نیز گلگون را رگی هست

95

و گر مریم درخت قند کشته است

رطب های مرا مریم سرشته است

96

گر او را دعوی صاحب کلاهی است

مرا نیز از قصب سربند شاهی است

97

نخواهم کردن این تلخی فراموش

که جان شیرین کند مریم کند نوش

98

یکی درجست و دریا در کمین یافت

یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت

99

همه ساله نباشد سینه بر دست

به هرجا گرد رانی گردنی هست

100

نبودم عاشق ار بودم به تقدیر

پشیمانم خطا کردم چه تدبیر

101

مزاحی کردم او درخواست پنداشت

دروغی گفتم او خود راست پنداشت

102

دل من هست از این بازار بی زار

قسم خواهی به دادار و به دیدار

103

سخن را رشته بس باریک رشتم

و گرچه در شب تاریک رشتم

104

چنین تا کی چو موم افسرده باشم

برافروزم و گر نه مرده باشم

105

به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ

خداوندا تو می دانی دگر هیچ

106

لب آنکس را دهم کو را نیاز است

نه دستی راست حلواکان دراز است؟

107

بهاری را که بر خاکش فشانی

از آن به کش برد باد خزانی

108

گرفتار سگان گشتن به نخجیر

به از افسوس شیران زبون گیر

109

بیا گو گر منت باید چو مردان

به پای خود کسی رنجه مگردان

110

هژبرانی که شیران شکارند

به پای خود پیام خود گذارند

111

چو دولت پای بست اوست پایم

به پای دیگران خواندن نیایم

112

به دوش دیگران زنبیل سایند؟

به دندان کسان زنجیر خایند؟

113

چه تدبیر از پی تدبیر کردن

نخواهم خویشتن را پیر کردن

114

به پیری می خورم؟ بادم قدح خرد

که هنگام رحیل آخور زند کرد

115

به نادانی در افتادم بدین دام

به دانائی برون آیم سرانجام

116

مگر نشنیدی از جادوی جوزن

که داند دود هر کس راه روزن

117

مرا این رنج و این تیمار دیدن

ز دل باید نه از دلدار دیدن

118

همه جا دزد از بیگانه خیزد

مرا بنگر که دزد از خانه خیزد

119

به افسون از دل خود رست نتوان

که دزد خانه را دربست نتوان

120

چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم

چرا ده بینم و فرسنگ پرسم

121

دل من در حق من رای بدزد

به دست خود تبر بر پای خود زد

122

دلی دارم کز او حاصل ندارم

مرا آن به که دل با دل ندارم

123

دلم ظالم شد و یارم ستمکار

ازین دل بی دلم زین یار بی یار

124

شدم دلشاد روزی با دل افروز

از آن روز اوفتادستم بدین روز

125

غم روزی خورد هرکس به تقدیر

چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر

126

نهان تا کی کنم سوزی به سوزی

به سر تا کی برم روزی به روزی

127

مرا کز صبر کردن تلخ شد کام

سزد گر لعبت صبرم نهی نام

128

اگر دورم ز گنج و کشور خویش

نه آخر هستم آزاد سر خویش

129

نشاید حکم کردن بر دو بنیاد

یکی بر بی طمع دیگر بر آزاد

130

وزان پس مهر لولو بر شکر زد

به عناب و طبرزد بانگ بر زد

131

که گر شه گوید او را دوست دارم

بگو کاین عشوه ناید در شمارم

132

و گر گوید بدان صبحم نیاز است

بگو بیدار منشین شب دراز است

133

و گر گوید به شیرین کی رسم باز

بگو با روزه مریم همی ساز

134

و گر گوید بدان حلوا کشم دست؟

بگو رغبت به حلوا کم کند مست

135

و گر گوید کشم تنگش در آغوش

بگو کاین آرزو بادت فراموش

136

و گر گوید کنم زان لب شکرریز

بگو دور از لبت دندان مکن تیز

137

و گر گوید بگیرم زلف و خالش

بگو تا هانگیری هاممالش

138

و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه

بگو با رخ برابر چون شود شاه

139

و گر گوید ربایم زان زنخ گوی

بگو چوگان خوری زان زلف بر روی

140

و گر گوید به خایم لعل خندان

بگو از دور می خور آب دندان

141

گر از فرمان من سر برگراید

بگو فرمان فراقت راست شاید

142

فراقش گر کند گستاخ بینی

بگو برخیزمت یا می نشینی

143

وصالش گر بگوید زان اویم

بگو خاموش باشی تا نگویم

144

فرو می خواند ازین مشتی فسانه

در او تهدیدهای مادگانه

145

عتابش گرچه می زد شیشه بر سنگ

عقیقش نرخ می برید در جنگ

146

چو بر شاپور تندی زد خمارش

ز رنج دل سبک تر گشت بارش

147

به نرمی گفت کای مرد سخنگوی

سخن در مغز تو چون آب در جوی

148

اگر وقتی کنی بر شه سلامی

بدان حضرت رسان از من پیامی

149

که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد

کجا آن صحبت شیرین تر از شهد

150

مرا ظن بود کز من برنگردی

خریدار بتی دیگر نگردی

151

کنون در خود خطا کردی ظنم را

که در دل جای کردی دشمنم را

152

ازین بیداد دل در داد بادت

ز آه تلخ شیرین یاد بادت

153

چو بخت خفته یاری را نشائی

چو دوران سازگاری را نشانی

154

بدین خواری مجویم گر عزیزم

خط آزادیم ده گر کنیزم

155

ترا من همسرم در هم نشینی

به چشم زیر دستانم چه بینی

156

چنین در پایه زیرم مکن جای

وگرنه بر درت بالا نهم پای

157

به پلپل دانه های اشک جوشان

دوانم بر در خویشت خروشان

158

نداری جز مراد خویشتن کار

نباید بود ازینسان خویشتن دار

159

چو تو دل بر مراد خویش داری

مراد دیگران کی پیش داری

160

مرا تا خار در ره می شکستی

کمان در کار ده ده می شکستی

161

بخار تلخ شیرین بود گستاخ

چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ

162

به باغ افکندت پالود خونم

چو بر بگرفت باغ از در برونم

163

نگشتم ز آتشت گرم ای دل افروز

به دودت کور می کردم شب و روز

164

جفا زین بیش؟ که اندامم شکستی

چو نام آور شدی نامم شکستی

165

عمل داران چو خود را ساز بینند

به معزولان ازین به باز بینند

166

به معزولی به چشمم در نشستی

چو عامل گشتی از من چشم بستی

167

به آب دیده کشتی چند رانم

وصالت را به یاری چند خوانم

168

چو بی یار آمدی من بودمت یار

چو در کاری نباشد با منت کار

169

چو کارم را به رسوائی فکندی

سپر بر آب رعنائی فکندی

170

برات کشتنم را ساز دادی

به آسیب فراقم باز دادی

171

نماند از جان من جز رشته تائی

مکش کین رشته سر دارد به جائی

172

مزن شمشیر بر شیرین مظلوم

ترا آن بس که راندی نیزه بر روم

173

چو نقش کارگاه رومیت هست

ز رومی کار ارمن دور کن دست

174

ز باغ روم گل داری به خرمن

مکن تاراج تخت و تاج ارمن

175

مکن کز گرمی آتش زود خیزد

وز آتش ترسم آنگه دود خیزد

176

هزار از بهر می خوردن بود یار

یکی از بهر غم خوردن نگهدار

177

مرا در کار خود رنجور داری

کشی در دام و دامن دور داری

178

خسک بر دامن دوران میفشان

نمک بر جان مهجوران میفشان

179

ترا در بزم شاهان خوش برد خواب

ز بنگاه غریبان روی بر تاب

180

رها کن تا در این محنت که هستم

خدای خویشتن را می پرستم

181

به دام آورده گیر این مرغ را باز

دیگر باره به صحرا کرده پرواز

182

مشو راهی که خر در گل بماند

ز کارت بی دلان را دل بماند

183

مزن آتش در این جان ستمکش

رها کن خانه ای از بهر آتش

184

در این آتش که عشق افروخت بر من

دریغا عشق خواهد سوخت خرمن

185

غمت بر هر رگم پیچید ماری

شکستم در بن هر موی خاری

186

نه شب خبسم نه روز آسایشم هست

نه از تو ذره ای بخشایشم هست

187

صبوری چون کنم عمری چنین تنگ

به منزل چون رسم پائی چنین لنگ

188

ز اشک و آه من در هر شماری

بود دریا نمی دوزخ شراری

189

در این دریا کم آتش گشت کشتی

مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی

190

وگرنه بر در دوزخ نهانی

چرا می جویم آب زندگانی

191

مرا چون بد نباشد حال بی تو؟

که بودم با تو پار امسال بی تو

192

ترا خاکی است خاک از در گذشته

مرا آبی است آب از سر گذشته

193

بر آب دیده کشتی چند رانم

وصالت را به یاری چند خوانم

194

همه کارم که بی تو ناتمام است

چنین خام از تمناهای خام است

195

نه بینی هر که میرد تا نمیرد

امید از زندگانی برنگیرد

196

خرد ما را به دانش رهنمون است

حساب عشق ازین دفتر برون است

197

بر این ابلق کسی چابک سوار است

که در میدان عشق آشفته کار است

198

مفرح ساختن فرزانگان راست

چو شد پرداخته دیوانگان راست

199

به عشق اندر صبوری خام کاری است

بنای عاشقی بر بی قراری است

200

صبوری از طریق عشق دور است

نباشد عاشق آنکس کو صبور است

201

بدینسان گرچه شیرین است رنجور

ز خسرو باد دایم رنج و غم دور

202

چو بر شاپور خواند این داستان را

سبک بوسید شاپور آستان را

203

که از تدبیر ما رای تو بیش است

همه گفتار تو بر جای خویش است

204

وزان پس گر دلش اندیشه سفتی

سخن با او نسنجیده نگفتی

205

سخن باید بدانش درج کردن

چو زر سنجیدان آنگه خرج کردن

متن شعر کپی شد.