کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۶۵ - شنیدن خسرو اوصاف شکر اسپهانی را

1

به آیین جهانداران یکی روز

به مجلس بود شاه مجلس افروز

2

به عزم دست بوسش قاف تا قاف

کمر بسته کله داران اطراف

3

نشسته پیش تختش جمله شاهان

ز چین تا روم و از ری تا سپاهان

4

ز سالار ختن تا خسرو زنگ

همه بر یاد خسرو باده در چنگ

5

چو دوری چند می در داد ساقی

نماند از شرم شاهان هیچ باقی

6

شهنشه شرم را برقع برافکند

سخن لختی به گستاخی در افکند

7

که خوبانی که در خورد فریشند

ز عالم در کدامین بقعه بیشند

8

یکی گفتا لطافت روم دارد

لطف گنج است و گنج آن بوم دارد

9

یکی گفت از ختن خیزد نکوئی

فسانه است آن طرف در خوبروئی

10

یکی گفت ارمن است آن بوم آباد

که پیرکهای او باشد پریزاد

11

یکی گفتا که در اقصای کشمیر

ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر

12

یکی گفتا سزای بزم شاهان

شکر نامی است در شهر سپاهان

13

به شکر بر ز شیرینیش بیداد

وزو شکر به خوزستان به فریاد

14

به زیر هر لبش صد خنده بیشست

لبش را چون شکر صد بنده بیشست

15

قبا تنگ آید از سروش چمن را

درم واپس دهد سیمش سمن را

16

رطب پیش دهانش دانه ریز است

شکر بگذار کو خود خانه خیز است

17

چو بر دارد نقاب از گوشه ماه

بر آید ناله صد یوسف از چاه

18

جز این عیبی ندارد آن دلارام

که گستاخی کند با خاص و با عام

19

به هر جائی چو باد آرام گیرد

چو لاله با همه کس جام گیرد

20

ز روی لطف با کس در نسازد

که آنکس خان و مان را در نبازد

21

کسی کاو را شبی گیرد در آغوش

نگردد آن شبش هرگز فراموش

22

ملک را در گرفت آن دلنوازی

اساسی نو نهاد از عشق بازی

23

فرس می خواست بر شیرین دواند

به ترکی غارت از ترکی ستاند

24

برد شیرینی قندی به قندی

گشاید مشکل بندی ببندی

25

به گوهر پایه گوهر شود خرد

به دیبا آب دیبا را توان برد

26

سرش سودای بازار شکر داشت

که شکر هم ز شیرینی اثر داشت

27

نه دل می دادش از دل راندن او را

نه شایست از سپاهان خواندن او را

28

در این اندیشه صابر بود یکسال

نه شد واقف کسی برحسب آن حال

29

پس از سالی رکاب افشاند بر راه

سوی ملک سپاهان راند بنگاه

30

فرود آمد به نزهت گاه آن بوم

سوادی دید بیش از کشور روم

31

گروهی تازه روی و عشرت افروز

به گاه خوشدلی روشن تر از روز

32

نشاط آغاز کرد و باده می خورد

غم آن لعبت آزاده می خورد

33

نهفته باز می پرسید جایش

به دست آورد هنجار سرایش

34

شبی برخاست تنها با غلامی

ز بازار شکر برخواست کامی

35

چو خسرو بر سر کوی شکر شد

سپاهان قصر شیرینی دگر شد

36

حلاوتهای عیش آن عصر می داشت

که شکر کوی و شیرین قصر می داشت

37

به در بر حلقه زد خاموش خاموش

برون آمد غلامی حلقه در گوش

38

جوانی دید زیبا روی بر در

نمودار جهانداریش در سر

39

فرود آوردش از شبدیز چون ماه

فرس را راند حالی بر علف گاه

40

چو مهمانان به ایوانش درون برد

بدان مهمان سر از کیوان برون برد

41

ملک چون بر بساط کار بنشست

درستی چند را بر کار بشکست

42

اجازت داد تا شکر بیاید

به مهمان بر ز لب شکر گشاید

43

برون آمد شکر با جام جلاب

دهانی پر شکر چشمی پر از خواب

44

شکر نامی که شکر ریزد او بود

نباتی کز سپاهان خیزد او بود

45

ز گیسو نافه نافه مشک می بیخت

ز خنده خانه خانه قند می ریخت

46

چو ویسه فتنه ای در شهد بوسی

چو دایه آیتی در چاپلوسی

47

کنیزان داشتی رومی و چینی

کز ایشان هیچ را مثلی نه بینی

48

همه در نیم شب نوروز کرده

به کار عیش دست آموز کرده

49

نشست و باده پیش آورد حالی

بتی یارب چنان و خانه خالی

50

نه می در آبگینه کان سمنبر

در آب خشک می کرد آتش تر

51

گلابی را به تلخی راه می داد

به شیرینی بدست شاه می داد

52

نشسته شاه عالم مهترانه

شکر برداشته چون مه ترانه

53

پیاپی رطل ها پرتاب می کرد

ملک را شهر بند خواب می کرد

54

چو نوش باده از لب نیش برداشت

شکر برخاست شمع از پیش برداشت

55

به عذری کان قبول افتاد در راه

برون آمد ز خلوت خانه شاه

56

کنیزی را که هم بالای او بود

به حسن و چابکی همتای او بود

57

در او پوشید زر و زیور خویش

فرستاد و گرفت آن شب سر خویش

58

ملک چون دید کامد نازنینش

ستد داد شکر از انگبینش

59

در او پیچید و آن شب کام دل راند

به مصروعی بر افسونی غلط خواند

60

ز شیرینی که آن شمع سحر بود

گمان افتاد او را کان شکر بود

61

کنیز از کار خسرو ماند مدهوش

که شیرین آمدش خسرو در آغوش

62

فسانه بود خسرو در نکوئی

فسونگر بود وقت نغز گوئی

63

ز هر کس کو به بالا سروری داشت

سری و گردنی بالاتری داشت

64

به خوش مغزی به از بادام تر بود

به شیرین استخوانی نیشکر بود

65

شبی که اسب نشاطش لنگ رفتی

کم این بودی که سی فرسنگ رفتی

66

هر آن روزی که نصفی کم کشیدی

چهل من ساغری دردم کشیدی

67

چو صبح آمد کنیز از جای برخاست

به دستان از ملک دستوریی خواست

68

به نزدیک شکر شد کام و ناکام

به شکر باز گفت احوال بادام

69

هر آنچ از شاه دید او را خبر داد

نهانیهای خلوت را به در داد

70

بدان تا شکر آگه باشد از کار

بگوید هر چه پرسد زو جهاندار

71

شکر برداشت شمع و در شد از در

که خوش باشد به یک جا شمع و شکر

72

ملک پنداشت کان هم بستر او بود

کنیزک شمع دارد شکر او بود

73

بپرسیدش که تا مهمان پرستی

به خلوت با چو من مهمان نشستی

74

جوابش داد کای از مهتران طاق

ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

75

همه چیزیت هست از خوبروئی

ز شیرین شکری و نغز گوئی

76

یکی عیب است اگر ناید گرانت

که بوئی در نمک دارد دهانت

77

نمک در مردم آرد بوی پاکی

تو با چندین نمک چون بوی ناکی

78

به سوسن بوی شه گفتا چه تدبیر

سمنبر گفت سالی سوسن و سیر

79

ملک چون رخت از آن بتخانه بر بست

گرفت آن پند را یکسال در دست

80

بر آن افسانه چون بگذشت سالی

مزاج شه شد از حالی به حالی

81

به زیرش رام شد دوران توسن

برآوردش درخت سیر سوسن

82

شبی بر عادت پارینه برخاست

به شکر باز بازاری برآراست

83

همان شیرینی پارینه دریافت

به شیرینی رسد هر کو شکر یافت

84

چو دوری چند رفت از عیش سازی

پدید آمد نشان بوس و بازی

85

همان جفته نهاد آن سیم ساقش

به جفتی دیگر از خود کرد طاقش

86

ملک نقل دهان آلوده می خورد

به امید شکر پالوده می خورد

87

چو لشگر بر رحیل افتاد شب را

ملک پرسید باز آن نوش لب را

88

که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟

بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟

89

جوابی شکرینش داد شکر

که پارم بود یاری چون تو در بر

90

جز آن کان شخص را بوی دهان بود

تو خوشبوئی ازین به چون توان بود

91

ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز

ببین عیب جمال خویشتن نیز

92

بپرسیدش که عیب من کدامست

کز آن عیب این نکوئی زشت نامست

93

جوابش داد کان عیب است مشهور

که یکساعت ز نزدیکان نه ای دور

94

چو دور چرخ با هر کس بسازی

چو گیتی را همه کس عشق بازی

95

نگارین مرغی ای تمثال چینی

چرا هر لحظه بر شاخی نشینی

96

غلاف نازکی داری دریغی

که هر ساعت کنی بازی به تیغی

97

جوابش داد شکر کای جوانمرد

چه پنداری کزین شکر کسی خورد؟

98

به ستاری که ستر اوست پیشم

که تا من زنده ام بر مهر خویشم

99

نه کس با من شبی در پرده خفته است

نه درم را کسی در دور سفته است

100

کنیزان منند اینان که بینی

که در خلوت تو با ایشان نشینی

101

بلی من باشم آن کاول درآیم

به می بنشینم و عشرت فزایم

102

ولی آن دلستان کاید در آغوش

نه من چون من بتی باشد قصب پوش

103

چو بشنید این سخن شاه از زبانش

بدین معنی گواهی داد جانش

104

دری کو را بود مهر خدائی

دهد ناسفته گی بروی گوائی

105

چو بر زد آتش مشرق زبانه

ملک چون آب شد زانجا روانه

106

بزرگان سپاهان را طلب کرد

وزیشان پرسشی زان نوش لب کرد

107

به یک رویه همه شهر سپاهان

شدند آن پاکدامن را گواهان

108

که شکر همچنان در تنگ خویش است

نیازرده گلی بر رنگ خویش است

109

متاع خویشتن دربار دارد

کنیزی چند را بر کار دارد

110

سمندش گر چه با هرکس به زین است

سنان دور باشش آهنین است

111

عجوزان نیز کردند استواری

عروسش بکر بود اندر عماری

112

ملک را فرخ آمد فال اختر

که از چندین مگس چون رست شکر

113

فرستاد از سرای خویش خواندش

به آیین زناشوئی نشاندش

114

نسفته در دریائیش را سفت

نگین لعل را یاقوت شد جفت

115

سوی شهر مداین شد دگربار

شکر با او به دامنها شکربار

116

به شکر عشق شیرین خوار می کرد

شکر شیرینیی بر کار می کرد

117

چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه

بنوش آباد شیرین شد دگر راه

118

شکر در تنگ شه تیمار می خورد

ز نخلستان شیرین خار می خورد

119

شه از سودای شیرین شور در سر

گدازان گشته چون در آب شکر

120

چو شمع از دوری شیرین در آتش

که باشد عیش موم از انگبین خوش

121

کسی کز جان شیرین باز ماند

چه سود ار در دهن شکر فشاند

122

شکر هرگز نگیرد جای شیرین

بچربد بر شکر حلوای شیرین

123

چمن خاکست چون نسرین نباشد

شکر تلخ است چون شیرین نباشد

124

مگو شیرین و شکر هست یکسان

ز نی خیزد شکر شیرینی از جان

125

چو شمع شهد شیرین برفروزد

شکر بر مجمر آنجا عود سوزد

126

شکر گر چاشنی در جام دارد

ز شیرینی حلاوت وام دارد

127

ز شیرینی بزرگان ناشکیبند

به شکر طفل و طوطی را فریبند

128

هر آبی کان بود شیرین بسازد

شکر چون آب را بیند گدازد

129

ز شیرین تا شکر فرقی عیان است

که شیرین جان و شکر جای جان است

130

پریروئی است شیرین در عماری

پرند او شکر در پرده داری

131

بداند این قدر هر کش تمیز است

که شکر بهر شیرینی عزیز است

132

دلش می گفت شیرین بایدم زود

که عیشم را نمی دارد شکر سود

133

یخ از بلور صافی تر به گوهر

خلاف آن شد که این خشک است و آن تر

134

دیگر ره گفت نشکیبم ز شیرین

چه باید کرد با خود جنگ چندین

135

گرم سنگ آسیا بر سر بگردد

دل آن دل نیست کز دلبر بگردد

136

به سر کردم نگردانم سر از یار

سری دارم مباح از بهر این کار

137

دیگر ره گفت که این تدبیر خام است

صبوری کن که رسوائی تمام است

138

مرا آن به که از شیرین شکیبم

نه طفلم تا به شیرینی فریبم

139

به باید در کشیدن میل را میل

که کس را کار برناید به تعجیل

140

مرا شیرین و شکر هر دو در جام

چرا بر من به تلخی گردد ایام

141

دلم با این رفیقان بی رفیق است

ز بس ملاحبان کشتی غریق است

142

نمی خواهی که زیر افتی چو سایه

مشو بر نردبان جز پایه پایه

143

چنان راغب مشو در جستن کام

که از نایافتن رنجی سرانجام

144

طمع کم دار تا گر بیش یابی

فتوحی بر فتوح خویش یابی

145

دل آن به کز در مردی در آید

مراد مردم از مردی بر آید

146

به صبرم کرد باید رهنمونی

زنی شد با زنان کردن زبونی

147

به مردان بر زنی کردن حرام است

زنی کردن زنی کردن کدام است؟

148

مرا دعوی چه باید کرد شیری

که آهوئی کند بر من دلیری

149

اگر خود گوسپندی رند و ریشم

نه بر پشم کسان بر پشم خویشم

150

چو پیلان را ز خود با کس نگفتم

چو پیله در گلیم خویش خفتم

151

چنان در سر گرفت آن ترک طناز

کزو خسرو نه کیخسرو کشد ناز

152

چو کرد ار دل ستاند سینه جوید

ورش خانه دهی گنجینه جوید

153

دلم را گر فراقش خون برآرد

طمع برد و طمع طاعون برآرد

154

ز معشوقه وفا جستن غریب است

نگوید کس که سکبا بر طبیب است

155

مرا هر دم بر آن آرد ستیزش

که خیز استغفرالله خون به ریزش

156

من این آزرم تا کی دارم او را

چو آزردم تمام آزارم او را

157

به گیلان در نکو گفت آن نکوزن

میازار ار بیازاری نکو زن

158

مزن زن راولی چون بر ستیزد

چنانش زن که هرگز برنخیزد

159

دل شه چاره آن غم ندانست

که راز خویش را محرم ندانست

160

دل آن محرم بود کز خانه باشد

دل بیگانه هم بیگانه باشد

161

چو دزدیده نخواهی دانه خویش

مهل بیگانه را در خانه خویش

162

چنان گو راز خود با بهترین دوست

که پنداری که دشمن تر کسی اوست

163

مگو ناگفتنی در پیش اغیار

نه با اغیار با محرم ترین یار

164

به خلوت نیزش از دیوار میپوش

که باشد در پس دیوارها گوش

165

و گر نتوان که پنهان داری از خویش

مده خاطر بدان یعنی میندیش

166

میندیش آنچه نتوان گفتنش باز

که نندیشیده به ناگفتنی راز

167

در این مجلس چنان کن پرده سازی

که ناید شحنه در شمشیربازی

168

سرودی کان بیابان را نشاید

سزد گر بزم سلطان را نشاید

169

اگر دانا و گر نادان بود یار

بضاعت را به کس بی مهر مسپار

170

مکن با هیچ بد محضر نشستی

که نارد در شکوهت جز شکستی

171

درختی کار در هر گل که کاری

کز او آن بر که کشتی چشم داری

172

سخن در فرجه ای پرور که فرجام

زوا گفتن ترا نیکو شود نام

173

اگر صد وجه نیک آید فرا پیش

چو وجهی بد بود زان بد بیندیش

174

به چشم دشمنان بین حرف خود را

بدین حرفت شناسی نیک و بد را

175

چو دوزی صد قبا در شادکامی

به در پیراهنی در نیک نامی

متن شعر کپی شد.