کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

آرش

1

برف می بارد؛

2

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ.

3

کوه ها خاموش،

4

دره ها دل تنگ؛

5

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

6

7

بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی،

8

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،

9

ردپا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،

10

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دم سرد؟

11

آنک آنک کلبه ای روشن،

12

روی تپه روبه روی من...

13

14

در گشودندم.

15

مهربانی ها نمودندم.

16

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

17

در کنار شعله آتش،

18

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

19

20

«گفته بودم زندگی زیباست.

21

گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاین جاست.

22

آسمان باز؛

23

آفتاب زر؛

24

باغ های گل؛

25

دشت های بی در و پیکر؛

26

27

سر برون آوردن گل از درون برف؛

28

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

29

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛

30

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب؛

31

آمدن، رفتن، دویدن؛

32

عشق ورزیدن؛

33

غم انسان نشستن؛

34

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

35

36

کار کردن، کار کردن؛

37

آرمیدن؛

38

چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛

39

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

40

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

41

هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛

42

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

43

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

44

45

گاه گاهی،

46

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،

47

قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛

48

بی تکان گهواره رنگین کمان را

49

در کنار بام دیدن؛

50

51

یا شب برفی،

52

پیش آتش ها نشستن،

53

دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...

54

55

آری، آری، زندگی زیباست.

56

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

57

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.

58

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست».

59

60

پیر مرد آرام و با لبخند،

61

کنده ای در کوره افسرده جان افکند.

62

چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛

63

زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:

64

65

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

66

شعله ها را هیمه سوزنده.

67

68

جنگلی هستی تو، ای انسان!

69

70

جنگل، ای روییده آزاده،

71

بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،

72

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،

73

چشم ها در سایبان های تو جوشنده،

74

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

75

جان تو خدمتگر آتش...

76

سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

77

78

«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،

79

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.»

80

کودکانم، داستان ما ز آرش بود.

81

او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

82

83

روزگاری بود؛

84

روزگار تلخ و تاری بود.

85

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.

86

دشمنان بر جان ما چیره.

87

شهر سیلی خورده هذیان داشت؛

88

بر زبان بس داستان های پریشان داشت.

89

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

90

روز بدنامی،

91

روزگار ننگ.

92

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛

93

عشق در بیماری دل مردگی بیجان.

94

95

فصل ها فصل زمستان شد،

96

صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.

97

در شبستان های خاموشی،

98

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

99

100

ترس بود و بال های مرگ؛

101

کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ.

102

103

سنگر آزادگان خاموش؛

104

خیمه گاه دشمنان پر جوش.

105

106

مرزهای ملک،

107

همچو سرحدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.

108

برج های شهر،

109

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

110

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو...

111

112

هیچ سینه کینه ای در برنمی اندوخت.

113

هیچ دل مهری نمی ورزید.

114

هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.

115

هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.

116

117

باغ های آرزو بی برگ؛

118

آسمان اشک ها پر بار.

119

گرمرو آزادگان دربند؛

120

روسپی نامردان در کار...

121

122

انجمن ها کرد دشمن،

123

رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛

124

تا، به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

125

هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.

126

نازک اندیشانشان، بی شرم، -

127

که مباداشان دگر روز بهی در چشم، -

128

یافتند آخر فسونی را که می جستند...

129

130

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد؛

131

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد:

132

133

«آخرین فرمان،

134

آخرین تحقیر...

135

مرز را پرواز تیری می دهد سامان!

136

گر به نزدیکی فرود آید،

137

خانه هامان تنگ،

138

آرزومان کور...

139

ور بپرد دور،

140

تا کجا؟... تا چند؟...

141

آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟»

142

143

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛

144

چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست وجو می کرد.»

145

146

پیر مرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.

147

از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.

148

برف روی برف می بارید.

149

باد، بالش را به پشت شیشه می مالید.

150

151

«صبح می آمد،

152

- پیر مرد آرام کرد آغاز، -

153

پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛

154

دشت نه، دریایی از سرباز...

155

156

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

157

بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛

158

باد، پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

159

160

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور؛

161

دودو و سه سه به پچ پچ گرد یک دیگر؛

162

کودکان بر بام،

163

دختران بنشسته بر روزن،

164

مادران غمگین کنار در.

165

166

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.

167

خلق، چون بحری بر آشفته،

168

به جوش آمد؛

169

خروشان شد؛

170

به موج افتاد؛

171

برش بگرفت و مردی چون صدف

172

از سینه بیرون داد.

173

174

«منم آرش، -

175

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -

176

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

177

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

178

اینک آماده.

179

180

مجوییدم نسب، -

181

فرزند رنج و کار؛

182

گریزان چون شهاب از شب،

183

چو صبح آماده دیدار.

184

185

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

186

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش؛

187

شما را باده و جامه

188

گوارا و مبارک باد!

189

190

دلم را در میان دست می گیرم

191

و می افشارمش در چنگ، -

192

دل، این جام پر از کین پر از خون را؛

193

دل، این بی تاب خشم آهنگ...

194

195

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

196

که تا کوبم به جام قلبتان در رزم!

197

که جام کینه از سنگ است.

198

به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

199

200

در این پیکار،

201

در این کار،

202

دل خلقی است در مشتم؛

203

امید مردمی خاموش هم پشتم.

204

205

کمان کهکشان در دست،

206

کمانداری کمانگیرم.

207

شهاب تیزرو تیرم؛

208

ستیغ سر بلند کوه ماوایم؛

209

به چشم آفتاب تازه رس جایم.

210

مرا تیر است آتش پر؛

211

مرا باد است فرمان بر.

212

213

و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.

214

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

215

در این میدان،

216

بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،

217

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

218

219

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،

220

به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

221

222

«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

223

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

224

به صبح راستین سوگند!

225

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!

226

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،

227

پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.

228

229

زمین می داند این را، آسمان ها نیز،

230

که تن بی عیب و جان پاک است.

231

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

232

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

233

234

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.

235

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

236

237

«ز پیشم مرگ،

238

نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

239

به هر گام هراس افکن،

240

مرا با دیده خونبار می پاید.

241

به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،

242

به راهم می نشیند، راه می بندد؛

243

به رویم سرد می خندد؛

244

به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را،

245

و بازش باز می گیرد.

246

247

دلم از مرگ بیزار است؛

248

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.

249

ولی، آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است؛

250

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛

251

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

252

همان بایسته آزادگی این است.

253

254

هزاران چشم گویا و لب خاموش

255

مرا پیک امید خویش می داند.

256

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

257

گهی می گیردم، گه پیش می راند.

258

259

پیش می آیم.

260

دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم.

261

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،

262

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

263

264

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

265

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:

266

«برآ، ای آفتاب، ای توشه امید!

267

برآ، ای خوشه خورشید!

268

تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.

269

برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.

270

271

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،

272

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،

273

به موج روشنایی شست و شو خواهم؛

274

ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

275

276

شما، ای قله های سرکش خاموش،

277

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،

278

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،

279

که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،

280

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛

281

282

غرور و سربلندی هم شما را باد!

283

امیدم را برافرازید،

284

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.

285

غرورم را نگه دارید،

286

به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

287

288

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

289

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.

290

به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید.

291

هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید.

292

293

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

294

کودکان بر بام؛

295

دختران بنشسته بر روزن؛

296

مادران غمگین کنار در؛

297

مردها در راه.

298

سرود بی کلامی، با غمی جانکاه،

299

ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه.

300

301

کدامین نغمه می ریزد،

302

کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،

303

طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟

304

طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

305

306

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

307

راه وا کردند.

308

کودکان از بام ها او را صدا کردند.

309

مادران او را دعا کردند.

310

پیر مردان چشم گرداندند.

311

دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،

312

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

313

314

آرش اما همچنان خاموش،

315

از شکاف دامن البرز بالا رفت.

316

وز پی او،

317

پرده های اشک پی در پی فرود آمد.»

318

319

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،

320

خنده بر لب، غرقه در رویا.

321

کودکان با دیدگان خسته و پی جو،

322

در شگفت از پهلوانی ها.

323

شعله های کوره در پرواز،

324

باد غوغا.

325

326

«شامگاهان،

327

راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،

328

باز گردیدند،

329

بی نشان از پیکر آرش،

330

با کمان و ترکشی بی تیر.

331

332

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

333

کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش.

334

335

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،

336

به دیگر نیمروزی از پی آن روز،

337

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

338

و آنجا را، از آن پس،

339

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

340

341

آفتاب،

342

در گریز بی شتاب خویش،

343

سال ها بر بام دنیا پاکشان سرزد.

344

345

ماهتاب،

346

بی نصیب از شب روی هایش، همه خاموش،

347

در دل هر کوی و هر برزن،

348

سر به هر ایوان و هر در زد.

349

350

آفتاب و ماه را در گشت

351

سال ها بگذشت.

352

سال ها و باز،

353

در تمام پهنه البرز،

354

وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید.

355

وندرون دره های برف آلودی که می دانید،

356

رهگذرهایی که شب در راه می مانند

357

نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،

358

و نیاز خویش می خواهند.

359

360

با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ.

361

می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛

362

می دهد امید،

363

می نماید راه.»

364

365

در برون کلبه می بارد.

366

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.

367

کوه ها خاموش،

368

دره ها دل تنگ.

369

راه ها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ...

370

371

کودکان دیری است در خوابند،

372

در خواب است عمو نوروز.

373

می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان.

374

شعله بالا می رود پر سوز...

375

شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۳۷

376

متن شعر کپی شد.