کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش

1

ساقی به کجا که می پرستم

تا ساغر می دهد به دستم

2

آن می که چو اشک من زلالست

در مذهب عاشقان حلالست

3

در می به امید آن زنم چنگ

تا باز گشاید این دل تنگ

4

شیریست نشسته بر گذرگاه

خواهم که ز شیر گم کنم راه

5

زین پیش نشاطی آزمودم

امروز نه آنکسم که بودم

6

این نیز چو بگذرد ز دستم

عاجزتر از این شوم که هستم

7

ساقی به من آور آن می لعل

کافکند سخن در آتشم نعل

8

آن می که گره گشای کارست

با روح چو روح سازگارست

9

گر شد پدرم به سنت جد

یوسف پسر زکی موید

10

با دور به داوری چه کوشم

دورست نه جور چون خروشم

11

چون در پدران رفته دیدم

عرق پدری ز دل بریدم

12

تا هرچه رسر ز نیش آن نوش

دارم به فریضه تن فراموش

13

ساقی منشین به من ده آن می

کز خون فسرده برکشد خوی

14

آن می که چو گنگ از آن بنوشد

نطقش به مزاج در بجوشد

15

گر مادر من رئیسه کرد

مادر صفتانه پیش من مرد

16

از لابه گری کرا کنم یاد

تا پیش من آردش به فریاد

17

غم بیشتر از قیاس خورداست

گردابه فزون ز قد مرد است

18

زان بیشتر است کاس این درد

کانرا به هزار دم توان خورد

19

با این غم و درد بی کناره

داروی فرامشیست چاره

20

ساقی پی بار گیم ریش است

می ده که ره رحیل پیش است

21

آن می که چو شور در سرآرد

از پای هزار سر برآرد

22

گر خواجه عمر که خال من بود

خالی شدنش وبال من بود

23

از تلخ گواری نواله ام

درنای گلو شکست ناله ام

24

می ترسم از این کبود زنجیر

کافغان کنم او شود گلوگیر

25

ساقی ز خم شراب خانه

پیش آرمیی چو نار دانه

26

آن می که محیط بخش کشتست

همشیره شیره بهشتست

27

تا کی دم اهل اهل دم کو

همراه کجا و هم قدم کو

28

نحلی که به شهد خرمی کرد

آن شهد ز روی همدمی کرد

29

پیله که بریشمین کلاهست

از یاری همدمان راهست

30

از شادی همدمان کشد مور

آنرا که ازو فزون بود زور

31

با هر که درین رهی هم آواز

در پرده او نوا همی ساز

32

در پرده این ترانه تنگ

خارج بود ار ندانی آهنگ

33

در چین نه همه حریر بافند

گه حله گهی حصیر بافند

34

در هر چه از اعتدال یاریست

انجامش آن به سازگاریست

35

هر رود که با غنا نسازد

برد چو غنا گرش نوازد

36

ساقی می مشکبوی بردار

بنداز من چاره جوی بردار

37

آن می که عصاره حیاتست

باکوره کوزه نباتست

38

زین خانه خاک پوش تا کی

زان خوردن زهر و نوش تا کی

39

آن خانه عنکوبت باشد

کو بندد زخم و گه خراشد

40

گه بر مگسی کند شبیخون

گه دست کسی رهاند از خون

41

چون پیله ببند خانه را در

تا در شبخواب خوش نهی سر

42

این خانه که خانه وبال است

پیداست که وقف چند سال است

43

ساقی ز می و نشاط منشین

می تلخ ده و نشاط شیرین

44

آن می که چنان که جال مرداست

ظاهر کند آنچه در نورداست

45

چون مار مکن به سرکشی میل

کاینجا ز قفا همی رسد سیل

46

گر هفت سرت چو اژدها هست

هر هفت سرت نهند بر دست

47

به گر خطری چنان نسنجی

کز وی چو بیوفتی و به رنجی

48

در وقت فرو فتادن از بام

صد گز نبود چنانکه یک کام

49

خاکی شو و از خطر میندیش

خاک از سه گهر به ساکنی پیش

50

هر گوهری ارچه تابناکست

منظورترین جمله خاکست

51

او هست پدید در سه هم کار

وان هر سه در اوست ناپدیدار

52

ساقی می لاله رنگ برگیر

نصفی به نوای چنگ برگیر

53

آن می که منادی صبوحست

آباد کن سرای روحست

54

تا کی غم نارسیده خوردن

دانستن و ناشنیده کردن

55

به گر سخنم به یاد داری

وز عمر گذشته یاد ناری

56

آن عمر شده که پیش خوردست

پندار هنوز در نوردست

57

هم بر ورق گذشته گیرش

واکرده و در نبشه گیرش

58

انگار که هفت سبع خواندی

یا هفت هزار سال ماندی

59

آخر نه چو مدت اسپری گشت

آن هفت هزار سال بگذشت؟

60

چون قامت ما برای غرقست

کوتاه و دراز را چه فرقست

61

ساقی به صبوح بامدادم

می ده که نخورده نوش بادم

62

آن می که چو آفتاب گیرد

زو چشمه خشک آب گیرد

63

تا چند چو یخ فسرده بودن

در آب چو موش مرده بودن

64

چون گل بگذار نرم خوئی

بگذر چو بنفشه از دوروئی

65

جائی باشد که خار باید

دیوانگیی به کار باید

66

کردی خرکی به کعبه گم کرد

در کعبه دوید واشتلم کرد

67

کاین بادیه را رهی درازست

گم گشتن خر زمن چه رازست

68

این گفت و چو گفت باز پس دید

خر دید و چو دید خر بخندید

69

گفتا خرم از میانه گم بود

وایافتنش به اشتلم بود

70

گر اشتلمی نمی زد آن کرد

خر می شد و بار نیز می برد

71

این ده که حصار بیهشانست

اقطاع ده زبون کشانست

72

بی شیر دلی بسر نیاید

وز گاو دلان هنر نیاید

73

ساقی می ناب در قدح ریز

آبی بزن آتشی برانگیز

74

آن می که چو روی سنگ شوید

یاقوت ز روی سنگ روید

75

پائین طلب خسان چه باشی

دست خوش ناکسان چه باشی

76

گردن چه نهی به هر قفائی

راضی چه شوی به هر جفائی

77

چون کوه بلند پشتیی کن

با نرم جهان درشتیی کن

78

چون سوسن اگر حریر بافی

دردی خوری از زمین صافی

79

خواری خلل درونی آرد

بیدادکشی زبونی آرد

80

می باش چو خار حربه بر دوش

تا خرمن گل کشی در آغوش

81

نیرو شکن است حیف و بیداد

از حیف بمیرد آدمیزاد

82

ساقی منشین که روز دیرست

می ده که سرم ز شغل سیرست

83

آن می که چراغ رهروان شد

هر پیر که خورد از او جوان شد

84

با یک دو سه رند لاابالی

راهی طلب از غرور خالی

85

با ذره نشین چو نور خورشید

تو کی و نشاطگاه جمشید

86

بگذار معاش پادشاهی

کاوارگی آورد سپاهی

87

از صحبت پادشه به پرهیز

چون پنبه خشک از آتش تیز

88

زان آتش اگرچه پر ز نورست

ایمن بود آن کسی که دورست

89

پروانه که نور شمعش افروخت

چون بزم نشین شمع شد سوخت

90

ساقی نفسم ز غم فروبست

می که ده که به می زغم توان رست

91

آن می که صفای سیم دارد

در دل اثری عظیم دارد

92

دل نه به نصیب خاصه خویش

خائیدن رزق کس میندیش

93

بر گردد بخت از آن سبک رای

کافزون ز گلیم خود کشد پای

94

مرغی که نه اوج خویش گیرد

هنجار هلاک پیش گیرد

95

ماری که نه راه خود بسیچد

از پیچش کار خود بپیچد

96

زاهد که کند سلاج پوشی

سیلی خورد از زیاده کوشی

97

روبه که زند تپانچه با شیر

دانی که به دست کیست شمشیر

98

ساقی می مغز جوش درده

جامی به صلای نوش درده

99

آن می که کلید گنج شادیست

جان داروی گنج کیقبادیست

100

خرسندی را به طبع در بند

می باش بدانچه هست خرسند

101

جز آدمیان هرآنچه هستند

بر شقه قانعی نشستند

102

در جستن رزق خود شتابند

سازند بدان قدر که یابند

103

چون وجه کفایتی ندارند

یارای شکایتی ندارند

104

آن آدمی است کز دلیری

کفر آرد وقت نیم سیری

105

گر فوت شود یکی نواله ش

بر چرخ رسد نفیر و ناله ش

106

گرتر شودش به قطره ای بام

در ابر زبان کشد به دشنام

107

ور یک جو سنگ تاب گیرد

خرسنگ در آفتاب گیرد

108

شرط روش آن بود که چون نور

زالایش نیک و بد شوی دور

109

چون آب ز روی جان نوازی

با جمله رنگها بسازی

110

ساقی زره بهانه برخیز

پیش آرمی مغانه برخیز

111

آن می که به بزم ناز بخشد

در رزم سلاح و ساز بخشد

112

افسرده مباش اگر نه سنگی

رهوارتر آی اگرنه لنگی

113

گرد از سر این نمد فرو روب

پائی به سر نمد فروکوب

114

در رقص رونده چون فلک باش

گو جمله راه پر خسک باش

115

مرکب بده و پیادگی کن

سیلی خور و روگشادگی کن

116

بار همه میکش ار توانی

بهتر چه ز بار کش رهانی

117

تا چون تو بیفتی از سر کار

سفت همه کس ترا کشد بار

118

ساقی می ارغوانیم ده

یاری ده زندگانیم ده

119

آن می که چو با مزاج سازد

جان تازه کند جگر نوازد

120

زین دامگه اعتکاف بگشای

بر عجز خود اعتراف بنمای

121

در راه تلی بدین بلندی

گستاخ مشو به زرومندی

122

با یک سپر دریده چون گل

تا چند شغب کنی چو بلبل

123

ره پر شکن است پر بیفکن

تیغ است قوی سپر بیفکن

124

تا بارگی تو پیش تازد

سربار تو چرخ بیش سازد

125

یکباره بیفت ازین سواری

تا یابی راه رستگاری

126

بینی که چو مه شکسته گردد

از عقده رخم رسته گردد

127

ساقی به نفس رسید جانم

تر کن به زلال می دهانم

128

آن می که نخورده جای جانست

چون خورده شود دوای جانست

129

فارغ منشین که وقت کوچ است

در خود منگر که چشم لوچ است

130

تو آبله پای و راه دشوار

ای پاره کار چون بود کار

131

یا رخت خود از میانه بربند

یا در به رخ زمانه در بند

132

صحبت چو غله نمی دهد باز

جان در غله دان خلوت انداز

133

بی نقش صحیفه چند خوانی

بی آب سفینه چند رانی

134

آن به که نظامیا در این راه

بر چشمه زنی چو خضر خرگاه

135

سیراب شوی چو در مکنون

از آب زلال عشق مجنون

متن شعر کپی شد.